یکی بود یکی نبود یه روز گرم تابستونی فیل کوچولو با دوستاش توی جنگل با هم قدم می زدند اونها بازی جدیدی بلد نبودند و حسابی حوصلشون سر رفته بود سنجاب گفت:« راستی بچه ها، امروز آخر هفته است آدم های زیادی برای تفریح به جنگل میان بعد هم چیزهای زیادی با خودشون میارند.» خرگوش با خوشحالی گفت:« درسته چیزهای زیادی رو هم توی جنگل جا میذارند.» حیوون ها خوشحال بودند و منتظر بودند تا مردم باروبندیلشون رو جمع کنند تا به شهر برگردند. وقتی مردم یکی یکی جنگل رو ترک کردند فیل کوچولو با دوستاش به طرف رودخونه رفتند اونها اطراف رودخانه و زیر بوته ها رو نگاه می کردند تا شاید چیزی برای بازی پیدا کنند اما جز پلاستیک و ظرف یکبار مصرف و پس مونده غذا و کلی آشغال هیچی پیدا نکردند آهو گفت: «اینها مثل این که چیزهای خوب رو با خودشون میبرند و فقط آشغال هاشونو این جا گذاشتند.» فیل کوچولو با عصبانیت گفت:« آخه چرا این کار هارو می کنند؟ ببینید چه بلایی سر جنگل زیبای ما آوردند؟ اونها مگه نمی دونند که با این همه آشغال حیوون ها مریض می شند. جنگل کثیف میشه و این طبیعت قشنگ از بین میره.» تو همین لحظه بود که خرگوش شروع کرد به داد و بیداد کردن. گفت :« آهای بیاید اینجا، یه چیزی اینجاست. »
بالاخره شیر کوچولو و دوستاش موفق شدند یه توپ رنگارنگ را پیدا کنند. اونها خیلی خوشحال بودند به نوبت توپ را به هوا پرتاب میکردند و بازی می کردند. حالا نوبت فیل کوچولو بود. فیل کوچولو با خوشحالی توپ را به هوا پرت کرد اما یک دفعه یه عقاب خیلی بزرگ که لونش تو همون نزدیکی بود به طرف توپ اومد و چنگال های بزرگش رو روی توپ فرو کرد و روی شاخه درخت نشست. فیل کوچولو به عقاب گفت: «زود باش توپ ما را پس بده.» اما عقاب بدجنس گفت: «باید بریم برای من یه تخم بزرگ پیدا کنیم بعد اونو به شما پس میدم اول واسه من یه تخم بزرگ بیارین. »فیل کوچولو با دوستاش توی جنگل شروع کردن به راه رفتن و دنبال تخم گشتن توی این فکر بودند که چطور یه تخم بزرگ پیدا کنند همه جوجه ها از تخم بیرون اومده بودند و اونها نمیتونستند تخمی پیدا کنند. حیوون ها به دنبال تخم بودند خرگوش پرسید: «کسی میدونه بزرگترین تخم مال چه پرنده ایه؟» سنجاب جواب داد: «شترمرغ» که یک دفعه یه فکری به ذهن خرگوش رسید. از سنجاب پرسید: «ببینم میدونی لونه شترمرغ کجاست؟» سنجاب جواب داد:«بله»
– پس همین حالا بریم اونجا. بعدش هم راه افتادند تا رسیدند به لونه شترمرغ.لونه شترمرغ خیلی بزرگ بود و داخلش پراز تخم های شکسته بود. خرگوش این طرف و اون طرف می پرید و زیر درخت ها دنبال چیزی می گشت تا اینکه بلاخره یه نارگیل پیدا کرد با خوشحالی به طرف دوستاش اومد. فیل کوچولو با تعجب پرسید معلومه داری چیکار می کنی خرگوش گفت: «ببین حالا که نمی تونیم یه تخم بزرگ پیدا کنیم پس باید اون رو بسازیم.»
فیل کوچولو گفت: «آفرین ، چه فکر خوبی» بعد هم اونها نارگیل را داخل تخم های شکسته گذاشتند و با تخم های شکسته دورش رو پوشیدند.
حالا نارگیل شبیه یک تخم شتر مرغ بزرگ شده بود. فیل کوچولو دوستاش با خوشحالی به طرف لونه ی عقاب راه افتادند. عقاب بدجنس که راستی راستی باورش شده بود فیل کوچولو با دوستاش براش یه تخم بزرگ آوردند توپ رو به اونا پس داد. فیل کوچولو با دوستاش از این که نقششون گرفته بود خیلی خوشحال بودند و تصمیم گرفتند از این به بعد بیشتر مواظب توپ رنگارنگشون باشن.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام این فایل صوتی یک ایراد دارد و بخش آخر دوبار تکرار میشه لطفا اصلاح بفرمایید
سلام همراه گرامی ، بله حتما اصلاح می شود، ممنون
یک بار برای من شد
سلام وقت بخیر، میخواستم اجازه بگیرم که آیا میشه فایل های قصه ها رو دانلود کنم و توی برنامه شاد که اینترنتش رایگان هست برای بچه های یه مدرسه قرار بدم؟ اگر مایل باشید منبع رو هم ذکر میکنم/نمیکنم(هرطور که شما صلاح بدونید).
سلام دوست عزیز ،متاسفانه امکان دانلود قصه ها فراهم نمی باشد 🙏
سلام 🌹🙄عنبخوقتبح
O.O💗💕
تشکر ترنم جان