یکی بود یکی نبود. مینا خانم معلم به بچههای مدرسه گفت که تصمیم داره توی این هفته اونها رو برای گردش علمی به یک موزهی تاریخی ببره. بچهها هم به پدر و مادرهاشون اطلاع دادن که با ارسال پیامهایی برای مینا خانم معلم رضایت خودشون رو اعلام کنن. بالاخره روز گردش فرا رسید و وقتی که بچهها به موزه رسیدن شروع به دیدن اشیاء تاریخی کردن. بعضی بچهها از چیزهایی که میدیدن و میشنیدن یادداشت برمیداشتن. بعضی دیگه با دقت به همه چیز نگاه میکردن و سوالاتی که داشتن رو میپرسیدن. سهیل که خیلی از اون موزه خوشش اومده بود، دوربینش رو از کیف بیرون آورد و خواست عکس بگیره که یک مرتبه مراقب موزه سوتی زد و بهش گفت که عکاسی از موزه ممنوعه و به این ترتیب دوربین سهیل رو گرفت تا دیگه عکاسی نکنه. سهیل از این اتفاق خیلی ناراحت شد و به مراقب موزه گفت که نمیدونسته عکاسی از موزه ممنوعه بعد هم ازش عذر خواهی کرد. مینا خانم معلم جلو رفت و وقتی متوجه شد که ماجرا از چه قراره از مراقب موزه خواست که دوربین سهیل رو بهش پس بده و قول داد که سهیل از موزه عکاسی نکنه. مراقب موزه هم قبول کرد و دوربین رو به مینا خانم معلم داد. سهیل که خیالش راحت شده بود از مینا خانم معلم تشکر کرد و به همراه باقی بچهها مشغول دیدن قسمتهای دیگهی موزه شد.
چند دقیقه بعد سهیل آقا پیام رو دید که در حال عکاسی از موزه بود؛ اما چون اون رو نمیشناخت فوری به طرفش رفت و بهش گفت: «سلام. ببخشید شما نباید عکس بگیرید. عکاسی از موزه ممنوعه زودی دوربینتون رو جمع کنید چون اگه مراقب موزه متوجه بشه اون رو ازتون میگیره.» آقا پیام نگاهی به سهیل کوچولو کرد و با لبخند بهش گفت: «ممنونم از اینکه به فکر من هستی پسر مهربونم! اما من برای عکاسی به اینجا اومدم و مسئول موزه هم این رو میدونه.» سهیل که خیلی تعجب کرده بود پرسید: «اِاِاِاِ؟!… پس چرا وقتی من داشتم عکس میگرفتم دوربینم رو ازم گرفتن؟» آقا پیام گفت: «چون من شغلم عکاسیه. موزه به ما عکاسها این اجازه رو میده که از قسمتهای مختلف عکاسی کنیم و عکسها رو برای خبرنگارها و هنرمندها در سراسر دنیا بفرستیم.» همین موقع مینا خانم معلم سر رسید و وقتی که آقا پیام عکاس رو دید باهاش سلام و احوالپرسی کرد بعد هم به سهیل گفت که نباید بدون اجازه از گروه جدا میشد. سهیل از مینا خانم معلم عذرخواهی کرد و گفت که شغل آقا پیام عکاس خیلی براش جالبه. آقا پیام عکاس هم که از هوش و دانایی سهیل خیلی خوشش اومده بود بهش گفت که اگر واقعن به عکاسی علاقه داره میتونه در آینده این شغل رو برای خودش انتخاب کنه. بعد هم با دوربینش یک عکس یادگاری از سهیل و مینا خانم معلم و همهی بچههای دیگه گرفت و قول داد که اون رو براشون بفرسته. سهیل هم که تا اون روز نمیدونست عکس گرفتن و عکاسی کردن یک شغل مثل همهی شغلهای دیگهست تصمیم گرفت وقتی که بزرگتر شد به کلاس عکاسی بره تا در آینده یک عکاس خوب مثل آقا پیام عکاس بشه.
بچههای نازنینم عکاسی، امروزه از مهمترین شغلهای دنیا محسوب میشه. عکاسها باید خیلی دقیق و ریزبین باشن و همیشه حواسشون به چیزها و جاهایی که میبینن باشه چون ممکنه برای عکاسی کردن به دردشون بخوره. عکاسی شاخههای مختلف داره، بعضی از عکاسها عکسهای هنری میگیرن مثل عکس از یک گل قشنگ یا یک پرندهی زیبا. بعضی عکاسها آتلیه دارن؛ یعنی جایی که ما برای ثبت خاطراتمون به اونجا میریم و با پوشیدن لباسهای قشنگ در کنار مامان و باباهامون عکسهای زیبا میگیرم تا وقتی که بزرگ شدیم به اون عکسها نگاه کنیم و یاد خاطرات خوبمون بیفتیم. عکاسهایی هم هستن که عکسهای خبری میگیرن مثلن عکسهایی از ساخته شدن یک مدرسه، درست شدن یک جادهی شهری و حتی عکسهایی از اتفاقات طبیعی مثل بارش سنگین برف و باران و… عکاسهای خبری گاهی هم عکسهای تاریخی از موزهها و مکانهای باستانی میگیرن. خیلی از عکاسها هم مسئول گرفتن عکسهای اداری هستن. برای اینکه ما بتونیم توی مدرسه یا کلاسها و آموزشگاهها ثبت نام کنیم نیاز به عکسهای اداری داریم. بزرگترها برای شناسنامهها و کارتهای شناسایی نیاز به عکسهای اداری دارن. عکاسها حتی توی جشنها و مهمونیهای بزرگ مثل عروسی، تولد و جاهایی از این دست هم حضور پیدا میکنن تا از مراسمهای ما عکسهای قشنگ بگیرن و اونها رو به دستمون برسونن. یادمون باشه یک عکاس برای رسیدن به این شغل سالها درس خونده و تلاش کرده. پس ما هم باید قدر همهی عکاسها رو بدونیم.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





این داستان خیلی قشنگ بود و من نمیدونستم که در در موزه نباید عکاسی کرد
ممنونم دوست خوبم
🌺🥰🌺🥰🌺🥰🌺🥰😍
عالی
تشکر
قصه ی قشنگی بود تشکر از قصه گوی محترم
ممنون از همراهی شما
بد بود🤮🤮🤢
چرا این قصه رو دوست نداشتی مانیا؟