قصه جذابو شنیدنی ریمای شجاع
4/5 - (23 امتیاز)


 

 

یکی بود یکی نبود توی یک شهر بزرگ و قشنگ دختر کوچولویی به اسم ریما زندگی میکرد، یک روز ریما به همراه عموش به بازار بزرگ شهر رفت ،بازار شهر خیلی رنگارنگ بود بچه ها ،قرمز ، سفید ،سبز ویه عالمه رنگ دیگه.عموی ریما رنگ قرمز رو از همه رنگ ها بیشتر دوست داشت.

 

تو بازار بزرگ شهر مغازه های زیادی وجود داشت و چیزهای زیادی برای خرید.

 

 

ریما به هر چیزی که توبازار می دید با تعجب نگاه میکرد و همه حواسش به مغازه ها و جنسای رنگارنگ توی بازار بود.

 

 

ناگهان… ریما عموش رو ندید.عمو کجا رفت؟

 

 

 

عمو هیچ جا نبود و ریما هر جا رو که نگاه میکرد عموش رو نمیدید و پیدا نمی کرد.ریما خیلی ناراحت بود.اما اونجرات و شجاعت خودش رو از دست نداد بچه ها.

ریما پیش خودش فکر کرد که من میدونم چطوری چیزهایی که گم میشن رو پیدا کنم.من به همه جای بازار میرم و دنبال عموم میگردم.

 

ریما رفت و رفت تا به گروهی از مردم رسید که دور یک فروشنده جمع شده بودن وداشتن خرید میکردن ،ریما با صدای بلند عموش رو صدا کرد ولی عمو اونجا نبود.

 

 

ریما پیش خودش فکر کرد که شاید عمو داره برای من یه عروسک میخره.به خاطر همین اون به سمت مغازه عروسک فروشی به راه افتاد.توی مغازه عروسک فروشی باز ریما با صدای بلند عموش رو صدا زد ولی عمو اونجا هم نبود.

 

اا پس عمو کجا رفته؟ چرا پیداش نمیکنم؟

 

ریما پیش خودش فکر کرد شاید عمو فکر کرده من سوار چرخ و فلک قرمز شدم به خاطر همین اون هم رفته اونجا تا منو پیدا کنه، ریما سریع خودش رو به چرخ و فلک قرمزرسوند ،

 

 

 

اونجا هم ریما عموش رو با صدای بلند صدا زد ولی عمو اونجا هم نبود.در همین موقع ریما چشمش به آقایی افتاد که نزدیکش ایستاده بود و پشتش به ریما بود ، اون آقا مثل عموش لباس قرمز پوشیده بود.

 

 

ریما باصدای بلند فریاد کشید :” عمو” و بعد مرد رو بغل کرد ،

 

 

مرد قرمز پوش برگشت و به ریما نگاه کرد

 

و گفت :” اوه عزیزم آیا تو عموت رو گم کردی؟” ریما که فهمید اشتباه کرده از اون جا  دور شد.

 

 

ریما بادکنک هایی رو دید که بالای درختا در حال پرواز بودن،نزدیک درختا اون چشمش به یه پسر بچه افتاد.پسر بچه تنها بود و داشت گریه میکرد اون تند و تند اشک میریخت.
ریما پیش پسر بچه رفت وازش پرسید:” چه اتفاقی افتاده؟ چرا داری گریه میکنی؟”
اما پسر بچه همینطوری گریه میکرد و مامان و باباشرو صدا میکرد.

 

ریما میدونست باید چی کار کنه، اون پسر بچه رو به اتاقک نگهبانی بازار برد ،بعد به خانمی که تو قسمت نگهبانی بود گفت :” این پسر بچه به کمک ما احتیاج داره،لطفا به پدر و مادرش بگین که اون اینجاست”

 

پدر و مادر پسر بچه وقتی صدا رو شنیدن خیلی خوشحال شدن و سریع خودشون رو به پیش پسر کوچولوی گم شده رسوندن.
اما عموی ریما کجا بود؟ صبر کنین ببینم… اا این عمو ریماست . اون پیدا شده.

 

اونا به طرف هم دویدن و همدیگه رو بغل کردن. عمو به ریما گفت :” تو کجا بودی ؟ من همه جارو دنبالت گشتم”
ریما گفت :” منم داشتم دنبال شما میگشتم ، اما عموها به اینکه بچه ها دنبالشون بگردن نیازی ندارن”

 

 

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

27 پاسخ
  1. فاطمه
    فاطمه می گوید:

    سلام
    ممنون بابت قصه عکسدار
    دختر من عاشق این جور قصه هاست
    هرشب بعد خوندن من حتما خودش هم یه باردیگه قصه رو از حفظ میخونه
    اگه بازم ازاین قصه های عکسدار بزارید ممنون میشیم
    🌹👍❤️

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست عزیز ممنون از نظر لطفتون ، در آینده حتما قصه های عکس دار بیشتری در سایت قرار خواهد گرفت.

      پاسخ
  2. ملورین
    ملورین می گوید:

    با سلام واقعا ممنونم بابت قصه های زیبا و آموزنده من خیلی لذت بردم و دخترم هم همینطور امیدوارم قصه های جدید بزارید♥️

    پاسخ
  3. فرینا
    فرینا می گوید:

    قصه ی بسیار زیبایی بود. واقعاً
    آموزنده بود. ما نباید دست مامان یا بابایمان را ول کنیم. بخاطر این که ممکنه گم بشویم. ممکنه چیز زیبایی دیده باشیم، اما بهرحال نباید دست خانواده مان را ول کنیم.ما باید از مامان یا بابایمان بخواهیم تا برایمان آن را بخرند.

    پاسخ
  4. رادین
    رادین می گوید:

    😍😍😍😍♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *