قصه جذاب و شنیدین بلوطای من رو تو برداشتی؟
4.8/5 - (9 امتیاز)


 

 

 

یکی بود یکی نبود فصل بهار بود و جنگل بزرگ و قشنگ قصه ما از همیشه زیباتر و سرسبز تر بود ، تو جنگل قصه مون یه سنجاب کوچولو بود که به همراه حیوونای دیگه توی این جنگل زندگی میکرد، یه روز که سنجاب کوچولو داشت توجنگل دنبال جایی برای انبار کردن غذاش برای فصل زمستون میگشت یه درخت تو خالی پیدا کرد،اون پیش خودش فکر کرد:” من میتونم برای فصل زمستون یه عالمه غذا اینجا نگه دارم،اینجا یه خونه کامل و عالیه”
سنجاب کوچولو تمام فصل بهار و تابستون رو سخت کار کرد و تلاش کرد ومقدار زیادی بلوط جمع کرد و توی درخت انبار کرد.حالا درخت تو خالی پر از بلوط شده بود بچه ها.

 

اما وقتی فصل پاییز از راه رسید سنجاب کوچولو فهمید که تعدادی از بلوطاش نیستن و گم شدن .اون خیلی آشفته و ناراحت شد.به خاطر همین سنجاب کوچولو تصمیم گرفت که از درخت پایین بیاد و دنبال کسی که بلوطاش رو برداشته و دزدیده بگرده.

 

سنجاب کوچولو همینجور که داشت کم کم از بالای درخت پایین میومد اول به خونه گنجشک کوچولو رفت تا اونو ببینه، سنجاب از گنجشک کوچولو پرسید :” تو بلوطای منو برداشتی؟” گنجشک کوچولو سرشو تکون داد و گفت:” نه، من بلوطای تو رو برنداشتم، من فقط کرم میخورم”

سنجاب کوچولو راه افتاد، اون رفت و رفت تا به یه کندوی عسل رسید.اون از زنبورا پرسید :” آیا شما بلوطای منو دزدیدین و تو کندوتون قایم کردین ؟”
زنبورها همه با هم یک صدا گفتن:” ما فقط تو کندومون عسل و گرده های گل نگه میداریم و انبار میکنیم” سنجاب کوچولو گفت :” واقعا؟ راست میگین ؟ من میخوام ببینم”

 

زنبورها با عصبانیت گفتن:” تو میخوای کندوی مارو خراب کنی و از بین ببری” بعد همگی به سمت سنجاب هجوم اوردن و دنبالش کردن.سنجاب کوچولو سریع به سمت پایین درخت دوید و فرار کرد.

 

 

سنجاب کوچولو همینطور که داشت از درخت پایین میومد به یک جیرجیرک آوازخون برخورد کرد. اون از جیرجیرک پرسید :” آیا تو به بلوطای من دست زدی و اونارو دزدیدی؟”
جیر جیرک کمی اخم کرد و به سنجاب گفت :” من فقط شیره درخت کاج میخورم ، به بلوطای تو هم کاری ندارم”

 

 

اما سنجاب کوچولو حرف جیرجیرک رو باور نکرد، به خاطر همین جیرجیرک رو هل داد کنار تا توی لونش رو نگاه کنه. جیرجیرک که از این رفتار سنجاب ناراحت شده بود بهش فریاد زد :” این رفتار تو خیلی زشت و بی ادبانه ست سنجاب” اما در واقع هیچ بلوطی توی لونه جیرجیرک نبود بچه ها جونم.

 

کمی بعد سنجاب کوچولو یه میمون رو دید که روی شاخه درختی نشسته بود.اون به میمون گفت :” تو بلوطای منو دزدیدی و برداشتی؟” میمون جواب داد :” چرا من باید بلوطای تو رو بردارم و بدزدم؟ من فقط میوه میخورم” سنجاب کوچولو پرسید :” تو واقعا فقط میوه میخوری؟ تا حالا اصلا بلوط نخوردی؟”میمون که از حرف سنجاب ناراحت شده بود فریاد زد :” دست از سرزنش کردن من بردار، من فقط میوه میخورم” بعد سنجاب کوچولو ناراحت و نا امید از اونجا رفت.

 

سنجاب کوچولو رفت و رفت تا به یک آفتاب پرست رسید. سنجاب ازش پرسید :” آیا تو بلوطای منو دزدیدی؟” آفتاب پرست با اخمی کرد و گفت :” من فقط حشره ها رو میخورم”
سنجاب گفت :” نکنه تو با تغییر رنگ دادن بلوطای من اونارو قایم کردی؟”
آفتاب پرست سبز شد و گفت :” فقط پوست من تغییر رنگ میده”

 

سنجاب کوچولو تقریبا به پایین درخت رسیده بود، اون خیلی ناراحت و غمگین بود بچه ها، سنجاب کوچولو اصلا نمیتونست بفهمه که چه کسی بلوطاشو برداشته و قایم کرده.

تا اینکه …. ناگهان اون دقیقا فهمید که چه اتفاقی افتاده.سوراخ خیلی بزرگی در تنه درخت وجود داشت.بلوطای سنجاب کوچولو از توی لونش افتاده بودن پایینو لونه موش کور رو پوشونده بودن.

 

 

خلاصه بچه ها جونم سنجاب کوچولو تمام روز بعد مشغول درست کردن حفره و سوراخ توی درخت بود.بعد اون با خوشحالی با بلوطهای گمشده اش به لونه اش برگشت .

 

 

وقتی که فصل زمستون از راه رسید سنجاب کوچولو اصلا ناراحت و نگران نبود.اون جاش خیلی هم گرم و نرم بودوبلوطهای خودش رو هم داشت. اما عزیزای دلم سنجاب کوچولو یه چیزی رو هم یاد گرفته بود اونم اینکه تا مطمئن نشده به کسی تهمت دزدی و برداشتن بلوطاش رو نزنه.

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

15 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *