روزی روزگاری شتر بزرگی بود به اسم گردن دراز که در صحرا زندگی می کرد. یکی از روزها که گردن دراز مشغول بازی و راه رفتن در صحرا بود رفت و رفت تا سر از یک جنگل پر از درخت درآورد. اون با خودش فکر کرد که احتمالا گم شده و دیگه نمی تونه به خونه اش برگرده. حیوانات جنگل تا به حال حیوان به این بلندی ندیده بودند و با دیدن شتر خیلی تعجب کردند. میمون که زودتر از بقیه شتر رو دیده بود بالای درختی رفت تا بتونه بهتر شتر رو ببینه. بعد با تعجب پرسید:” تو کی هستی؟ اهل کجایی؟” شتر گفت:” اسم من گردن درازه! من در واقع توی صحرا زندگی می کنم .. ولی همینطور که راه میرفتم و بازی می کردم سر از اینجا درآوردم..” آهو کوچولو که از ترس پشت درختی قایم شده بود با نگرانی گفت:” ولی اینجا جایی برای زندگی تو نیست ! بهتره که از اینجا بری!”
گردن دراز گفت:” اما من نمی خوام که برای همیشه اینجا زندگی کنم. فقط مدت کوتاهی اینجا می مونم تا راه خونم رو پیدا کنم .. پس بهتره با هم دوست باشیم..” اما حیوانات جنگل هیچ کدوم حاضر نشدند با گردن دراز دوست بشند.. در عوض اون رو به خاطر گردن دراز و قد بلندش مسخره کردند. گردن دراز اما چیزی نگفت و گوشه ای نشست تا استراحت کنه . اما حیوانات هر کدوم به نحوی باعث اذیت و آزار اون می شدند. خرگوش مدام از بین پاهای بلند گردن دراز رد می شد و گردن دراز نگران بود که مبادا خرگوش رو له کنه ! میمون از بالای درخت روی کوهانش می پرید و به کمرش ضربه می زد و می خندید.. خرسی هم به گردن دراز شتر آویزون شده بود و پایین نمی اومد.

دیگه کم کم غروب شده بود و گردن دراز به خاطر کارهای حیوانات جنگل حسابی خسته و ناراحت بود. اون با خودش تصمیم گرفت هر طور شده فردا از جنگل بره ..
اون شب باران شدیدی بارید و صبح روز بعد آب رودخانه ای که از جنگل می گذشت حسابی بالا اومد. آب رودخانه انقدر زیاد شده بود که کم کم به خونه خیلی از حیوانات رسیده بود . حیوانات نگران شده بودند و دنبال راهی برای نجات خودشون می گشتند. طوطی تصمیم گرفت که پرواز کنه و به دنبال جای امنی برای بقیه حیوانات بگرده.. کمی بعد طوطی سراسیمه برگشت و گفت:” زمین اون طرف رودخانه بلنده و آب هنوز به اونجا نرسیده .. اونجا امنه و ما باید هر طور شده خودمون رو به اونجا برسونیم..”
آهو که حسابی ترسیده بود با گریه گفت:” اما رودخانه پرآب و خروشان شده چطور می تونیم از رودخانه رد بشیم؟ ممکنه غرق بشیم..”
میمون آهی کشید و با ناراحتی گفت:” ولی اگر اینجا بمونیم هم غرق میشیم..” آب رودخانه لحظه به لحظه بالاتر می اومد و حیوانات سرگشته و درمانده به هم نگاه می کردند و نمیدونستند چه کاری بکنند.گردن دراز در حالیکه توی آب ایستاده بود گفت:” من بهتون کمک می کنم” میمون گفت:” واقعا این کار رو می کنی؟” شتر گفت:” بله اگر بخواهید کمکتون می کنم” حیوانات به هم چسبیده بودند و به سختی تلاش می کردند که خودشون رو روی آب نگه دارند .میمون با شرمندگی گفت:” اما آخه ما رفتار خوبی با تو نداشتیم.. ما تو رو با شوخی ها مون اذیت کردیم..”

شترلبخندی زد و گفت:” درسته، شما اون کارها رو انجام دادید ولی من هم کاری که فکر می کنم درسته رو انجام میدم.. من همیشه شما رو دوست خودم میدونستم و یک دوست در سختیها دوستی خودش رو ثابت می کنه ”
حیوانات در حالیکه خجالت کشیده بودند سرشون رو پایین انداختند. شتر گفت:” زمان رو تلف نکنید.. سطح اب داره بالاتر میاد .. پشت من سوار بشید. من شما رو به نوبت به اون طرف رودخانه می برم..” خرگوش با ترس گفت:” وای من می ترسم! مطمینی که از پشتت نمی افتیم؟” شتر گفت:” پاهای من درازه و به راحتی از رودخانه رد می شم. شما هم باید کوهان من رو محکم بگیرید تا نیفتید”
حیوانات قبول کردند و به ترتیب روی پشت گردن دراز نشستند و به اون طرف رودخانه رفتند. بعد از حدود دو ساعت گردن دراز همه حیوانات رو به اون طرف رودخانه رسونده بود..

خرسی گفت:” گردن دراز تو خیلی مهربونی.. لطفا کارهای بی ادبانه ما رو ببخش..” همه حیوانات دور شتر جمع شدند و به خاطر کارهاشون عذر خواهی کردند. گردن دراز خندید و گفت:” شما حیوانات خوبی هستید. فقط اگر دست از شوخی ها و اذیت هاتون بردارید همه چیز بهتر میشه ..”
خرسی گفت: ” مطمین باش که دیگه اون کارها تکرار نمیشن. حالا هم همه اینجا می مونیم تا سطح آب رودخانه پایین بیاد و بتونیم جشنی رو به افتخار تو بگیریم..”
حیوانات با خوشحالی قبول کردند و هرکدوم به سراغ کاری رفتند. یکی میوه جمع می کرد، یکی هیزم برای درست کردن آتش . اونها دور هم جشن کوچکی گرفتند و شادی کردند. میمون با حرکات خنده دار همه رو سرگرم می کرد، طوطی آواز می خوند و طاووس با بالهای زیباش می رقصید. گردن دراز هم از لطف و مهربونی حیوانات خوشحال بود.
دو روز بعد بارندگی ها تمام شد. آب رودخانه دوباره پایین اومد و حیوانات به خونه هاشون در اون طرف رودخانه برگشتند. حالا دیگه گردن دراز با همه حیوانات دوست شده بود. اما با این حال دلش برای خونه اش توی صحرا تنگ شده بود. به همین خاطر یک روز دوستانش رو جمع کرد و گفت: ” دوستای خوبم! من می خوام به صحرا برگردم.. خیلی وقته که خونه ام رو ترک کردم .. حتما خانوادم تا الان نگرانم شدند..”
آهو کوچولو با ناراحتی گفت:” نه خواهش می کنم بیشتر بمون..” حیوانات با اینکه دوست نداشتند گردن دراز از اونجا بره ولی بهش حق می دادند که دلتنگ خونه و خانواده اش باشه.. میمون گفت:” اگر دلت برای خونه ات تنگ شده من همراهیت می کنم تا به خونه ات برگردی..”

شتر گفت:” من دوست دارم همه شما رو به خونه ام در بیابان دعوت کنم ولی می دونم که از گرمای اونجا جون سالم به در نمی برید.. اینجا توی جنگل پر از درخت و رودخانه و برکه است. ولی کویر دقیقا برعکس جنگله .. بسیار گرمه و هیچ اثری از درخت یا آب در اونجا نیست!” حیوانات با تعجب گفتند:” پس اگر آب اونجا نیست چطوری تشنگیت رو برطرف می کنی؟”
گردن دراز گفت:” ما شترها یک کیسه داخل گردنمون داریم که هر وقت آب پیدا می کنیم اون کیسه رو پر از آب می کنیم. روزهای بعد هر وقت تشنه باشیم با قطرات آب از اون کیسه تشنگیمون رو رفع می کنیم.. برای همین می تونیم حتی تا یک هفته هم بدون آب زندگی کنیم.. ولی شما نمی تونید این کار رو بکنید..” حیوانات متوجه شدند که نمی تونند گردن دراز رو تا صحرا همراهی کنند. اونها واقعا غمگین بودند .. خرسی گفت:” باشه برو ولی به ما قول بده که به زودی به ما سر بزنی ..” گردن دراز هم که از ترک کردن دوستهاش ناراحت بود گفت:” حتما ، قول میدم که خیلی زود دوباره پیشتون بیام..” بعد هم با دوستهاش خداحافظی کرد و به طرف صحرا راه افتاد. حیوانات جنگل همیشه به یاد شتر و کارهای خوبش بودند و منتظر بودند که دوباره یک روز گردن دراز به جنگل برگرده ..
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





قصه خیلی قشنگی بود مرسی بابت قصه های خوبتون
ممنون از همراهی شما
عالیه خیلی خوب،بود
تشکر
عالی عالی عالی خیلی هم آلی
تشکر ممنون از شما
قصه ی زیبایی و قشنگی بود تشکر از وولک و قصه گوی محترم
بسیار سپاسگزارم از همراهی شما
ما هر شب قبل خواب به قصه شما با صدای دلنشینتون گوش میدیم.
خیلی ممنونم ترنم عزیزم که با قصه های وولک همراهی عزیزم
عاای
تشکر
منظورم عالی بود
ممنونم که نظرتو نوشتی عزیزم
قصه ها تون عالی صوتی زیاد بگذارید
ممنونم از نظرتون بچه ها
هرروز میتونید تو وولک قصه های جدید ببینید
منظورم عالی بود
ممنونم از نظرتون مرینت و کایان عزیزم
عالی ممنونم
تشکر
عالی بود مثل همیشه
تشکر
سلام من تولدم ۳دی بود میشه قصه درباره ی تولد بزارید اسمم هم بگید تولدم هست
تولدت مبارک امیرعلی پسر قشنگم
ممنون از داستانهایی انتخاب کردید پسرم هر شب با داستانهای شما چیز جدیدی یادمیگیره و میخوابه.
خیلی ممنونم از همراهی شما با وولک
دخترم عاشق قصه های شماست
چه عالی
خیلی ممنونم که با وولک همراه هستید
سلام خیلی خوب بود عالی بود خییلی خوب
ممنونم از نظرت متین عزیزم
سلام خاله جون من از قصه های شما خیلی خیلی خیلی دوست دارم و هر شب به اون قصهها گوش میدم و لذت میبرم عالی👌👌
چه عالی دلسا جانم ممنونم که با وولک همراهی عزیزم
قصه شترشجاع واقعا قشنگ بود ما نباید بیخودی کسی را آزار بدهیم شاید یک روزی به او نیاز داشته باشیم
خیلی برداشت قشنگی داشتی محمدمهدی آفرین
سلام قصه هاتون خیلی خوب است .این قصه هم مثل همیشه عالی بود مرسی دوستون دارم که قصه های قشنگ میبارید . قصه های وولک خیلی قشنگه 😘😘😍😍😄
خیلی ممنونم که نظرتو نوشتی و همیشه با وولک همراه هستی نرگس جانم
واقعا قشنگ بود مرسی
ممنون از شما
عالیه
تشکر
ممنونم از داستان های زیباتون
ممنون از همراهی شما
نمیدونم خانم قصه گو بنظرت خوبه؟ قصه رو میگم
سوالتو متوجه نشدم آنیتاجان!
عالیه خیلی خوبه 🙂🙂
خیلی ممنونم که نظرتو برامون نوشتی رهاجانم
تشکر از سایت خوبتون
تشکر از شما
خیلی عالی بود ممنونم 🌹
ممنون از همراهی شما
علی
ممنونم از نظرت آرمین جان
عالی
تشکر
عالی یود قصتون رو دوست داشتم😇😇😇
تشکر از نظر شما
واقعا خیلی خوب بود میشه گفت یکی از بهترین قصه هایی بود که تا حالا شنیدم
چه عالی، خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
خیلی خیلی زیبا بود
خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
من هم اگر جای شتر بودم دلم تنگ میشد
مرسی بابت قصه گو
خیلی ممنونم که با ما همراه هستی سلنا جان
خیلی ممنون خوب بود🌹
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
عالییییی و بی نظیرررررر
ممنونم از نظرت عزیزم