قصه جذاب و شنیدنی نجات گل رز
4.1/5 - (115 امتیاز)

 

یکی بود یکی نبود. زیر سقف آسمون ، توی یکی از خونه های شهر، گلدون کوچیکی بود که گل رز زیبایی توی اون زندگی میکرد. این گلدون توی اتاق دختر کوچولویی بود که همیشه مراقب گلدون بود. بهش آب می داد و روزها اونو پشت پنجره می گذاشت تا نور کافی بهش برسه.. زمستونها اون رو از پنجره دور می کرد تا سرمای هوا اذیتش نکنه.. گل رز از اینکه دختر کوچولو همیشه حواسش بهش بود و مراقبش بود خیلی خوشحال بود.

با اومدن تابستون دختر کوچولو و پدر و مادرش تصمیم گرفتند که برای چند روز به دیدن مادربزرگ که در شهر دیگه ای زندگی می کرد برند. دخترکوچولو ازهیجان زیادی که برای سفر به خونه مادربزرگ داشت صبح خیلی زود از خواب بیدار شد و مشغول آماده شدن شد. هنوز هوا روشن نشده بود که دختر کوچولو و پدر و مادرش از خونه بیرون رفتند تا سفرشون رو به سمت شهر مادر بزرگ شروع کنند.

چراغ ها خاموش بودند. پنجره اتاق بسته بود و پرده ها کشیده شده بودد حتی دریچه کوچیکی که برای تهویه هوا بود هم با کاغذی پوشونده شده بود. ناگهان گل رز با خودش فکر کرد: ” وای چقدر اینجا تاریکه! نه نوری ، نه هوای تازه ای! حالا من چطوری اینجا نفس بکشم؟!” گل رز بی قرار بود و از اینکه تنها توی اتاقی با در و پنجره های بسته گیر افتاده احساس خوبی نداشت.

چند ساعت گذشت. حالا دیگه هوا کاملا روشن شده بود ولی پنجره های بسته و پرده های کشیده شده اجازه ورود نور به اتاق رو نمی داد. گل رز با خودش گفت:” دختر کوچولو که همیشه من رو دوست داشت و مراقبم بود، حالا چطوری من رو تنها توی این اتاق رها کرده تا توی این تاریکی پژمرده بشم؟!”

تا شب به همین منوال گذشت. گل رز خسته و بیقرار شده بود و نمی دونست تا کی می تونه این وضعیت رو تحمل کنه .. اون می دونست که تا چند روز بعد که دخترکوچولو از سفر برگرده شرایط همین طوری خواهد بود!  صبح روز بعد گل رز با بی حالی و خمودگی چشمهاش رو باز کرد. باز همه جا تاریک بود و هوای گرم اتاق اون رو خسته و کلافه کرده بود. انگار صبر گل رز تموم شده بود ولی اون نمی دونست که باید چیکار کنه ! درست در همون لحظه از پشت دریچه کوچیک هواکش صدای تق تقی رو شنید. گل رز با تعجب پرسید:” کی اونجاست؟” گنجشک کوچولو که تونسته بود با نوکش کاغذ روی هواکش رو جدا کنه با مهربونی گفت:” سلام گل زیبا، من گنجشکم .. من تو رو قبلا هم از پشت پنجره دیده بودم”

گل رز با ناراحتی گفت:” گنجشک کوچولو! لطفا به من کمک کن..” گنجشک گفت:” چی شده؟ چرا انقدر ناراحت و بی قراری؟”

گل رز گفت:” من اینجا توی این اتاق حبس شدم. دختر کوچولویی که همیشه از من مراقبت می کرد به تعطیلات رفته .. اینجا خیلی گرم و تاریکه .. من احساس خفگی می کنم و به نور خورشید نیاز دارم..”

گنجشک گفت:” نگران نباش من کمکت می کنم ..” بعد هم با منقارش تمام کاغذ روی دریچه رو جدا کرد. حالا مقدار کمی نور وارد اتاق شده بود. اما اون نور خیلی کم بود و اصلا به گل رز نمی رسید.

گل رز با حسرت آهی کشید و گفت:” اوه ..گنجشک کوچولو تو تلاشت رو کردی ولی متاسفانه این نور به من نمیرسه.. من هنوز هم نمی تونم نفس بکشم..” گنجشک کوچولو کمی فکر کرد و ناگهان فکری به ذهنش رسید و دوباره به سمت لانه اش رفت. کمی بعد به همراه یک تکه شیشه برگشت و تکه شیشه رو روی هواکش قرار داد. اون تکه شیشه رو طوری تنظیم کرد که نوری که وارد اتاق می شد رو به طرف گل رز منعکس بکنه.. گل رز متوجه نمی شد گنجشک داره چیکار می کنه اما کمی بعد وقتی که گرما و درخشش نور خورشید رو روی برگهاش احساس کرد از خوشحالی فریاد زد:” وااای خدای من نور خورشید به من رسید. ممنونم گنجشک کوچولو.. این مثل یک جادو می مونه..”

گنجشک خندید و گفت:” نه این جادو نیست.. این تکه شیشه یک آینه است که من چند وقت پیش پیدا کرده بود و توی لانه ام نگه داشته بودم ..نور خورشید به این آینه می تابه و به تو منعکس میشه ..”

گل رز که با تابیدن نور خورشید انگار جان تازه ای گرفته بود با هیجان گفت:” فکرت عالی بود ..چقدر خوب که این آینه رو نگه داشته بودی.. با نور خورشید دوباره احساس سرزندگی و آرامش میکنم .. من ازت ممنونم که به موقع به کمکم اومدی گنجشک مهربون..”

از اون به بعد گنجشک هر روز به گل رز سر میزد و ساعتها با هم حرف می زدند. حالا دیگه گنجشک و گل رز تبدیل به دوستهای صمیمی و جدایی ناپذیرهمدیگه شده بودند.

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

93 پاسخ
  1. مهدی پدر علی و السا
    مهدی پدر علی و السا می گوید:

    برای بچه ها خیلی خوب و آموزنده بود و دوست داشتن با تشکر از وولک و قصه گوی محترم

    پاسخ
  2. النا
    النا می گوید:

    سلام به کفشدوزک با نقطه های کوچک
    عالی مثل گل قالی
    من گل رز و گل محمدی را خیلی خیلی دوست دارم و منو مادرم خیلی علاقه به گیاه داریم
    ممنون از خاله صدف و اساتید محترم وولک
    انشاالله هر جا که هستید خوش و خرم باشید که دلبچه ها رو شاد می کنید
    وولک با بخش ها ی دیگه ی سایت هم کارش عالیه
    بازم ممنونم
    🎀🎀🎀🎀🎀🎀❤❤❤❤❤ ლ(´ ❥ `ლ) ( ◜‿◝ )♡

    پاسخ
  3. نگار
    نگار می گوید:

    سلام
    نگار ميگه قصه خيلي خوبي بود و هر شب قبل خواب قصه هاي وولك رو گوش ميده
    ممنون از شما❤️😍❤️💛🎶

    پاسخ
  4. محمدماهان ملاحسن
    محمدماهان ملاحسن می گوید:

    آقا ماهان خیلی از شما بابت قصه های خوبتون تشکر میکنه خاله صدف عزیز و دوست داشتنی🥰🥰🌺🌺❤❤

    پاسخ
  5. آه! این شخصیت بسیار سوتی داده است نشناسید بهتره
    آه! این شخصیت بسیار سوتی داده است نشناسید بهتره می گوید:

    سلام من ……. هستم من کلی نظر دادم…
    شاید منو بشناسی… شاید!
    عالی بود ممنون از قصه های عالیتون
    بوسسسسسسسس
    شما عالی هستید عالیییی!!!!
    ( ˘ ³˘)♥

    پاسخ
  6. ۹۴ ۹۵
    ۹۴ ۹۵ می گوید:

    👍🏿👍🏿👍🏿👍🏿👍🏿👍🏿👍🏿👍🏿👍🏿👍🏿👍🏿😂👍🏿👍🏿👍🏿👍🏿💙💙💙💙😻😻😻😻😘😘😘😘❤❤❤❤❤😍😆😆😆😚🤩

    پاسخ
  7. سودا
    سودا می گوید:

    عاااااآاااااآاااآاااااااااااااااااااااااااالللللللللللللیییییییییییییی بببببببووووووودددد

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *