یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود علی کوچولو با مامان و بابا و بابابزرگش توی یه خونه ی قشنگ زندگی میکردند. نزدیک عید شده بود و علی کوچولو رفته بود برای خودش کلی وسیله خریده بود. البته علی کوچولو که تنها نرفته بود همراه با مامان و باباش رفته بود. یه روز از روزا بابایی میخواست همراه بابابزرگ بره که بابا بزرگ برای خودش کفش بخره. علی کوچولو که یک گوشه نشسته بود و داشت اونا رو تماشا می کرد رو کرد به مامانش و گفت:« مامان جون، اجازه میدی منم با بابا و بابا بزرگ برم بیرون.»
مامان گفت:« بله، چرا اجازه ندم. فقط باید قول بدی کنار بابا و بابابزرگ بمونی و ازشون جدا نشی. علی کوچولو قبول کردو رفت تا حاضر بشه. وقتی که حاضر شد اومد کنار بابایی و گفت:« خوب بابا جون من حاضر شدم، بریم.» بابایی گفت:« صبر کن تا بابا بزرگ هم حاضر بشه، بعد بریم.»
علی کوچولو صبر کرد چند دقیقه گذشت. حوصلش سر رفته بود دوباره رو کرد به باباش گفت:« بابا جون پس بریم دم در کفشامونو بپوشیم تا پدر بزرگ بیاد. بابایی قبول کرد . اونا رفتن جلوی در و کفشها رو پاشون کردند. دوباره علی کوچولو که حوصله اش سر رفته بود رو کرد به بابا گفت:« بابایی اصلا بیا بریم بیرون بابابزرگ خودش میاد دیگه.»
بابایی گفت: «نه پسرم، این کار درستی نیست ما صبر می کنیم، تا پدر بزرگ هم بیاد پدر بزرگ از همه ی ما بزرگتره. اگر ما زودتر بریم این میشه بی احترامی، نباید بهشون بی احترامی کنیم.» علی کوچولو به حرفهای بابایی خوب گوش کرد. دید بابایی راست میگه. بعد بابایی گفت:« ببین می خوام برات یه چیزی رو تعریف کنم. یه روز یک شخصی به همراه پدرش به دیدن امام رفتند. اون شخص زودتر از پدرش وارد اتاق شد. امام از این رفتارش خیلی ناراحت شدند و گفتند. این آقا پدر شماست چرا جلوتر از ایشون وارد اتاق شدین؟ اون شخص هم از کاری که کرده بود خیلی خجالت زده شد و از پدرش عذرخواهی کرد. دیدی از قدیم هم این رسم ها بوده این که به بزرگترها احترام بگذاریم و هوای بزرگترمون را داشته باشیم.»
علی کوچولو خندید و گفت:« بله بابا جون متوجه شدم ممنونم که بهم گفتین.»
علی کوچولو و بابا منتظر بودند تا پدربزرگ بیاد همین موقع بود که پدربزرگ گفت:« من آماده ام بریم.»
بابایی در رو باز کرد و گفت:« بفرمایید پدر جان.»
پدر بزرگ برای بابایی دعا کرد بعد هم از در رفت بیرون. بعد هم بابایی رو کرد به علی و گفت:« پسر گلم برو.» علی یک لحظه وایستاد و یه نگاهی به پدرش کرد. وقتی که بابای علی کوچولو بهش نگاه کرد و گفت:« علی جون شما هم برو.» علی رو کرد به پدرش گفت:« نه بابا جون، اول شما بفرمایید.» بابایی خندش گرفت و روی علی رو بوسید علی گفت:« شما پدر من هستید و من هم از شما جلوتر نمیرم.» پدر روی علی رو بوسید و بعد هم اونو توی بغلش گرفت و گفت:« تو هم عزیز دل منی. آفرین به تو پسر خوبم که اینقدر خوب به حرفای من گوش کردی. حالا بیا و دستتو بده به من تا با هم از در رد بشیم.»
بعد هم علی کوچولو و بابایی از در رفتن بیرون و پیش بابا بزرگ رفتند. بعد هم رفتند توی خیابون تا یک کفش خیلی قشنگ برای بابا بزرگ بخرند. علی کوچولو اون روز یاد گرفت تا به بزرگتر از خودش احترام بذاره.





سلام من از این قصه یاد گرفتم به بزرگتر ها احترام بذارم ممنون از قصه ی خوبتون 💛💚💙❤💋💝💗💖💕💓💜💟💞👄وولک👏👏👏👌حلما نوری😚😘😙😉