قصه جذاب و شنیدنی جادوگر شهر از
4.2/5 - (63 امتیاز)


داستان جادوگر شهر از از این قراره که روزی روزگاری، یه دختر یتیم به اسم دروتی باعمو و زن عموش زندگی میکرد. کلبه اونا تو یه چمنزار بزرگ و قشنگ بود….

یه روز طوفان تند و شدیدی  از پشت تپه  شروع کرد به وزیدن… عموجون سریع همه رو برد به زیر زمین دروتی  یه دفه  یاد سگش توتو افتاد. برای همین، از جاش بلند شد و از زیرزمین دویید بیرون

یه دفه کلبه از جاش کنده شد و شروع کرد به چرخیدن . دروتی که  از پنجره داشت  بیرونو نگاه میکرد دید که کلبه مثل یه گهواره تکون تکون میخوره و بعد یه دفه خورد به زمین

فرشته با صدای مهربون گفت: به این سرزمین خوش آمدید.بعد فرشته دوتا پای زشت رو که از زیر دیوار کلبه معلوم بود نشون داد و گفت: آفرین! شما جادوگر بد جنسی رو از بین بردین. بعدم کفشای جادوگرو که نقره ای رنگ بود هدیه داد به دروتی.

دروتی راه برگشتن به خونشونو از فرشته مهربون پرسید. فرشته گفت: این راه زردو بگیر و برو تا به شهر سبز زمردی برسی. تو اون  شهر سراغ جادوگر از رو بگیر. اون به تو کمک میکنه تا برگردی به خونت.

تو راه دروتی مترسکی رو دید که از بس کلاغا بهش خندیده بودن و مسخرش کرده بودن ناراحت و غمگین بود. دروتی به مترسک گفت من یه فکری دارم .چطوره تو هم از جادوگر از کمک بگیری. مترسک یه کم فکر کرد و بعد هر دو با هم به راه افتادن.

مترسک و دروتی توی راهی که میرفتن به یه هیزم شکن آهنی رسیدن که تبرش همینطوری بالای سرش مونده بود .هیزم شکن تا مترسک و دروتی رو دید ازشون کمک خواست .دروتی که دلش برای هیزم شکن آهنی سوخته بود رفتو به بدن اون روغن زد. دروتی و مترسک به هیزم شکن که خودش از اینکه تبدیل به یه موجود بی قلب و بی احساس شده بود ناراحت بود پیشنهاد کردن که با اونا به شهر از بیاد.بعد هر سه تایی دوباره به راه افتادن.

این دفه بین راه به شیری رسیدن که می خواست توتو رو گاز بگیره. دروتی با تمام زوری که داشت شیرو محکم به عقب هل داد.

شیر یه دفه بغضش ترکید و شروع کرد به  هق هق کردن .بعد همونطوری که گریه میکرد گفت : من خیلی ترسو ام میخوام یه کم شجاع باشم.

دروتی به شیر هم پیشنهاد کرد که از جادوگر از کمک بخواد.شیر بعد از کمی فکر کردن قبول کرد و بعد از اون چهارتایی به راه افتادن .

همینطور که چهارتایی داشتن به راهشون ادامه میدادن به یه دره رسیدن .مترسک پیشنهاد کرد تا یه درختو قطع کنن تا باهاش پل بسازن .هیزم شکن گفت من این کارو میکنم .همینطور که سرگرم ساختن پل بودن یه دفه حیوون ترسناکی رو دیدن که نصف تنش خرس بود و نصف دیگش ببر.

دروتی و دوستاش که ترسیده بودن سریع از رو پل رد شدن ولی شیر از اونجایی که حیوون قدرتمندی بود شروع کرد با حیوون عجیب جنگیدن و بالاخره اونو انداخت ته دره.

بله بچه ها بعداز کلی اتفاقا و ماجراهای عجیب و غریب دروتی و دوستاش به شهر از رسیدن .نگهبانا با دیدن کفشای دروتی اونو شناختن .بعد اونا رفتن تو یه اتاق. تو اون اتاق یه سر خیلی بزرگ روی تخت بود .سر بزرگ گفت : من جادوگر شهر ازم همه باید از من بترسن.دروتی گفت: من هم دروتی ام  و از کسی نمی ترسم. تو باید به من و دوستام کمک کنی. من باید برگردم به خونمون. بعد هیزم شکن یه قلب، مترسک یکه مغز و شیرهم شجاعت خواست.

جادوگر شهر ازگفت: اگر میخواین من بهتون کمک کنم شرطش اینه که جادوگر بدجنس غربو از بین ببرین.

دروتی و دوستانش ناراحت شدن ولی چون چاره ای نداشتن قبول کردن.

دروتی و دوستاش راهی شدن تا برنو باجادوگر غرب مبارزه کنن.

همین موقع بود که میمونای پرنده جادوگر غرب دروتی و دوستاشو دستگیر کردن و دروتی مجبور شد خدمتکار جادوگر غرب بشه تا اینکه  بالاخره یه روز سطل آبو ریخت رو سر جادوگر. بدن جادوگر شروع کرد به آب شدن و از بین رفتن.

بعد از اینکه جادوگر غرب از بین رفت دروتی و دوستاش برگشتن پیش جادوگر از.

از گفت: منو ببخشین من اصلا جادوگر نیستم.  سر بزرگ ساختمو اسمشو گذشتم از.

بعدش از به مترسک یه مغز داد که از پوست گندم ساخته شده بود. به هیزم شکن یه قلب پارچه ای و به شیر شربت شجاعت داد.

بعد فرشته به دروتی گفت: سه بار کفشاتو  به هم بزن. دروتی همین کارو کرد و یه دفه خودشو پیش عمو و زن عموش دید…دروتی با خوشحالی داد زد :« هی عمو جون! زن عمو جون! من برگشتم به خونه ! من اومدم!»

دروتی که ازخوشحالی گریه می کرد، خودشو تو بغل عمو و زن عموش انداخت. این بود داستان زیبای جادوگر شهر از .

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

21 پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      تشکر میکنم از اینکه ما رو دنبال میکنید، ما هر هفته با قصه های جدید در خدمت شما عزیزان هستیم.

      پاسخ
  1. لطفی
    لطفی می گوید:

    سلام
    خیلی عالی هست داستان ها.من یک ماهی هست که برای پسرم قصه های شما رو می خونم.
    دست تون درد نکنه.خداقوت

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *