قصه شنیدنی مهمان های ناخوانده
,

مهمان های ناخوانده

یکی بود یکی نبود قصه مهمان های ناخوانده از این قراره که یه خاله پیرزنی بود که توی خونه ی کوچیکش تنها زندگی میکرد. خونه ی خاله پیرزن خیلی کوچولو بود، یه حیاط نقلی و کوچولو هم داشت. هرروز دم غروب که میشد، سماورشو روشن میکرد، میرفت حیاط…
قصه جذاب و شنیدنی راپونزل و موهای جادیی
,

راپونزل و موهای جادویی

  روزی روزگاری زن و مردی زندگی میکردن که فرزندی نداشتن و آرزو داشتن که بچه ای داشته باشن. بالاخره آرزوشون برآورده شد .اونا منتظر اومدن کوچولویی به خونشون بودن. پشت خونه اونا پنجره ای بود که به یه باغ زیبا و بزرگ باز م…
قصه جذاب و شنیدنی حسن کچل
,

حسن کچل

    یکی بود یکی نبود. حسن، پسر قصه ی ما پسر تنبل و چاقی بود که از قضا کچل هم بود.حسن با مادرش زندگی می کرد اصلا هم کاری انجام نمی داد، دراز میکشید کنار تنور، میخورد و میخوابیدحتی برای خودش نمیرفت آب بیاره، مادرشو صدا…
قصه جذاب و شنیدنی خرگوش و لاکپشت
,

خرگوش و لاکپشت

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه دشت بزرگی بود پر از گل ودرختو چمنزار. توی این دشت قشنگ، حیوانات زیادی کنار هم زندگی می کردنوتوی چمنزارهای این دشت به بازی وشادی مشغول بودن. قصه خرگوش و لاکپشت از این قراره که  میون  این حیوونا یه …
قصه جذاب و شنیدنی شیر نادان
,

شیر نادان

روزی روزگاری تو یه جنگل سرسبز شیری زندگی میکرد. آقا شیره که دیگه کم کم داشت پیر میشد نمیتونست به سرعت قدیم بدوه. بخاطر همینم خیلی وقتا نمیتونست شکار کنه و گرسنه میموند. یه روز شیر نادان  همینطوری که داشت تو جنگل پرسه میزد و دنبال …
قصه جذاب و شنیدنی سیندرلا
,

سیندرلا

یکی بود یکی نبود داستان  اینطوریه که سالای پیش تو یه کشور کوچیک دختر مهربون و زیبایی به نام سیندرلا  با نامادری و دوتا دختراش زندگی میکرد. مادر سیندرلا سالها پیش از دنیا رفته بود و پدرش با زن دیگه ای ازدواج کرده بود.ولی پدرش هم خیلی زود …
قصه جذاب و شنیدنی جک و لوبیای سحرآمیز
,

جک و لوبیای سحرآمیز

  روزی روزگاری پسری به اسم جک با مادر فقیرش زندگی میکرد.یه روز مادر جک یه گاوی رو به جک میده و به اون میگه: پسرم ، برو به شهرو گاو رو بفروش تا با پولش غذا بخریم.جک هم گاو رو به شهر میبره.توی راه یه مردی جکو گاوشو میبینه و از جک…
, ,

آقا سامیار خوش اخلاق

  یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. توی یکی از خونه های شهری که توش زندگی میکنیم، یه پسر کوچولوی خوشگل و دوست داشتنی با مامان و باباش زندگی میکرد. اسم این پسر کوچولو که خیلی مهربون و مودب بود و بخاطر همین ه…
قصه جذاب و شنیدنی قمری و هیزم شکن فقیر
,

قمری و هیزم‌شکن فقیر

  یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ‌کس نبود.  قصه قمری و هیزم شکن فقیر از این قراره که یه هیزم‌شکنی بود بچه‌ها که با زن مهربونش توی یه خونه توی یه دهکده‌ای که نه خیلی دور بود و نه خیلی نزدیک زندگی می‌کردن. اونا خون…
قصه جذاب و شنیدنی کلاغ مهربان
,

کلاغ مهربان

یکی بود یکی نبود ،  قصه کلاغ مهربان از این قراره که یه روز خانوم کلاغه از لونه اش اومد بیرون تا برای بچه هاش غذا پیدا کنه. همینجوری که داشت پرواز میکرد یه کرمو دید که روی علفا راه میرفت. خیلی خوشحال شد که یه غذای خوب برای جوجه کلاغا…