داستان زیبای پچ پچ از این قراره که یه شب نینو بالای کوچیکشو تکون دادو گفت: فردا میخوام پرواز یاد بگیرم .
شاهین پدر گفت: حالا زوده دخترم . چند روز دیگه صبر کن.
شاهین مادر گفت: از برادرات یاد بگیر.ببین چه ساکت نشستنو صداشون در نمیاد.
نینو جواب ندادو رفت ته لونه پیش برادراش تا بخوابه. کمی بعد پدر گفت : انقدر پچ پچ نکنین بچه ها، بذارین بخوابیم.
صبح روز بعد سه برادر نینو گفتن: میخوایم پرواز یاد بگیریم.
پدر با تعجب نگاشون کردو گفت: به این زودی؟ واقعا؟ پس بیاین بچه ها.
نینو ته لونه نشسته بود. مادر صداش کرد و گفت: تئو هم بیا دخترم.
اون روز شاهینای کوچولو تمرین پرواز کردن.
شب بعد نینو گفت: من از پرواز کردن دور لونه خسته شدم .فردا میخوام برم بالای کوه بازی کنم.
پدر سر تکون دادو گفت: نه ، نه؛ خطرناکه،تازه پرواز یاد گرفتی ، باید کمی صبر کنی.
مادر گفت: از برادرات یاد بگیر. ببین همینجا پرواز میکننو صداشون درنمیاد.
نینو جوابی نداد .بازم رفت ته لونه پیش برادراش تا بخوابه. کمی بعد پدر گفت: پچ پچ نکنین بچه ها ،بذارین بخوابیم.
صبح روز بعد که شد سه رادر نینو گفتن: امروز میخوایم بریم بالای کوه بازی کنیم.پدر با تعجب پرسید: به این زودی خسته شدین؟ خب برین ، ولی خیلی مواظب باشین
مادر به نینو گفت: حالا تو هم برو دخترم.
شاهینای کوچولو بالای کوه بازی کردنو این طرفو اون طرف پریدن.
شب بعد دوباره نینو گفت: فردا میخوام برم پشت کوهو ببینم.
پدر و مادر به هم نگاه کردنو با مهربونی خندیدن.مادر برادرای نینو رو صدا کردو گفت: فرداهمه با هم میریم پشت کوهو ببینیم. پدر سر تکون دادو گفت: اونجا رو فعلا تنهایی نباید برین. نینو با دلی پر از شادی خوابید. اون شب دیگه هیچکس سر و صدا نکرد. این بود داستان زیبایی پچ پچ .
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





قصه تون عالی اس
ممنونم دوست خوبم
من از قصه های شما را خیلی دوست دارم
خیلی ممنونم حنانه جان
ممنونم وولک عالیه🥰
تشکر
خیلی خیلی خوب این داستان
خیلی ممنونم از نظرت ویاناجان