
خروس زری پیرهن پری
یکی بود یکی نبود
غیر از خدا هیچکس نبود. یک گربه بود و یک طُرقه بود و یک خروس خوشگل و چاق و چله که ته جنگل، تو یک کلبه چوبی سه تائی با هم زندگی میکردند.
گربه پالتو پوستی داشت. طرقه هم تن خودش یک نیم تنه مخملی داشت. اما خروس تپلی، ب…

پری کوچولو
داستان پری کوچولو از این قراره که روزی روزگاری در زمانهای بسیار قدیم در دورترین نقطه دریا جایی که آبش از زلالی میدرخشید مردمان دریا زندگی میکردن.قصر پادشاه دریا در پایین ترین نقطه دریا قرار داشت.دیوارهای قصر از مرجان های قرمز و سقفش از صد…

شش جوجه کلاغ و یک روباه
یكی بود یكی نبود، داستان شش جوجه کلاغ و یک روباه از این قراره که در جنگلی سرسبزو زیبا روی درختی پیر و بزرگ کلاغی برای جوجه های ریزو درشتش لونه ای ساخته بود . هر روز خدا وقتی که شب آروم آروم و پاورچین پاورچین میرفت تا روز از لابه لای ش…

دزد و مرغ فلفلی
داستان زیبای دزد و مرغ فلفلی از این قراره که
توی ده شلمرود
فلفلی مرغش تک بود
یه ده بود و یه فلفلی
یه مرغ زرد کاکلی
یه روز که خیلی خسته بود
کنج اتاق نشسته بود
یه دزد رند ناقلا
شیطون و بدجنس و بلا
اومد و یک کیسه آورد
کاکلی رو…

گرگ بد و سه بچه خوک
یکی بود و یکی نبود، داستان گرگ بد گنده و سه بچه خوک از این قرار که سه تا خوک کوچولو بودند که روزی راه افتادند توی این دنیای بزرگ، دنبال سرنوشت. اسم آنها بود ، خوک فلوت زن، خوک ویلون زن و خوک کاری.
خوک فلوت زن خیلی بیخیال و تنبل ب…

قورباغه باهوش
روزی روزگاری در دل یک جنگل، یک برکه ی کوچک و زیبا بود که ماهی ها، قورباغه ها، و خرچنگ های زیادی در آن زندگی میکردند.
دو ماهی به اسم های "بادی" و "بودی" هم در این برکه زندگی میکردند که از همه ی ماهی ها بزرگتر و زیباتر بودند. و به همی…

پسر باهوش
داستان پسر باهوش از این قراره که روزی روزگاری در زمانهای قدیم چهار مرد در چهار هزار سکه طلا با هم شریک بودن.اونا سکه هارو داخل کیسه ای گذاشتند و با هم به راه افتادن تا با آن چیزی بخرن و کار وکاسبی ای راه بندازن.در بین راه به باغ سرسبزی…

هایدی
هایدی و پدربزرگش در دامنهی یکی از کوههای آلپ در سوئیس زندگی میکردند. کلبهی آنها چشماندازی به دره داشت و در مسیر باد کوهستانی قرار گرفته بود. سه درخت صنوبر کهنسال در پشت کلبهی آنها دیده میشد و دخترک از صدای غرش باد که شاخههای بلند صن…

لحاف ننه سرما
یکی بود یکی نبود زمستون بود و هوا سر بود. ننه سرما کجا بود ؟ تو آسمون.چی کار میکرد؟ تند و تند لحافشوتوی هوا میتکوند. ننه سرما لحافشو تکون میداد اما نمیدونست که لحافش سوراخه و پنبه ها ریزه ریزه از اون بیرون میریزن.طفلکی ننه سرما.ننه سر…

جوجه اردک زشت
قصه جوجه اردک زشت از این قراره که یکی از بعداز ظهرهای آخر تابستان بود . نزدیک یک کلبه قدیمی در دهکده خانم اردکه لانهاش را کنار دریاچه ساخته بود.
اون پیش خودش فکر می کرد: مدت زیادی هست که روی این تخم ها خوابیده ام . او تنها نشسته بود و بق…

