4.4/5 - (16 امتیاز)

 

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.

توی یکی از خونه های شهری که توش زندگی میکنیم، یه پسر کوچولوی خوشگل و دوست داشتنی با مامان و باباش زندگی میکرد. اسم این پسر کوچولو که خیلی مهربون و مودب بود و بخاطر همین همه دوستش داشتن، سامیار بود.

بچه‌های قشنگم آقا سامیار قصه ی ما، خیلی پسر مرتب و منظمی بود و همیشه هم اسباب بازی هاش رو بعد از بازی جمع میکرد، و هم مداد رنگی هاش رو بعد از نقاشی و رنگ آمیزی میذاشت سر جاش. تازه ، سامیار به جز این، خیلی کارهای خوب دیگه هم بلد بود، مثلن وقتی میخواست با مامان و باباش بره بیرون کفش هاشو خودش می‌پوشید.

اما بچه‌ها، سامیار کوچولو با اینکه خیلی بچه‌ی خوب و مهربونی بود، ولی یه کار اشتباه انجام میداد. اونم این بود که صبح ها وقتی از خواب بیدار می‌شد، اصلن خوش اخلاق نبود و بعضی وقتا حتی با مامان و باباش و دیگران با اخم و بد اخلاقی صحبت میکرد.

یه روز صبح سامیار کوچولو از خواب بیدار شد و بعد از اینکه دست و صورتش رو شست و صبحانه ش رو خورد مامانش لباسهاش رو آماده کرد که بپوشه و به مهد کودک بره. اما سامیار مثل بیشتر وقتایی که از خواب بیدار میشد بد اخلاق و بی حوصله بود، و پشت سر هم بهونه میگرفت. مثلن به مامانش میگفت «من این لباس رو دوست ندارم بپوشم»، یا اینکه «صبحانه نمی‌خورم»، و حتی غر میزد و گریه می‌کرد. مامانش هم با اینکه از این کارهاش خیلی ناراحت میشد ولی با بد اخلاقی باهاش صحبت نکرد و با خوش رویی بهش گفت: «پسر قشنگم ، عزیزم ، شما نباید صبح به این قشنگی انقدر بی حوصله باشی و اخم کنی، چون از الان که صبحه تا وقتی که خورشید خانوم از آسمون بره و شب بشه ناراحتی هات ادامه پیدا می‌کنه، اما اگه بخندی و خوش اخلاق باشی همه از تو خوششون میاد و خودت هم تا شب خوشحال هستی و بهت خوش میگذره». اما بچه‌ها سامیار دوباره اخم کرد و به حرف مامانش گوش نداد و گفت «نمیخوام خوش اخلاق باشم، اصلن نمیخوام بهم خوش بگذره.»

بچه‌های عزیزم، مامان سامیار هم که دید حرف زدن با سامیار فایده ای نداره دیگه بهش چیزی نگفت و اون رو بوسید و باهاش خداحافظی کرد تا به مهد کودک بره. وقتی بابای سامیار اون رو به مهد رسوند دوستهاش با خوش رویی رفتن پیشش و بهش سلام کردن و صبح بخیر گفتن ولی سامیار هنوز یه کمی از بداخلاقی اول صبح رو داشت. اون روز توی مهد کودک چند بار موقع بازی کردن، یا وقت نقاشی کردن و خوراکی خوردن هم بد اخلاقی کرد و حتی بعضی از دوستاش ازش ناراحت و دلگیر شدن. بچه‌ها، اون روز قرار بود که توی مهد کودک همه‌ی مامان ها برن و شعر خوندن و نمایش اجرا کردن بچه‌ها رو ببینن. سامیار هم که توی گروه شعر و سرود بود اون روز باید برای شعر خوندن جلوی مامان ها و مربی های مهد آماده میشد، برای همین با بچه‌های دیگه که توی گروه شعر و سرود بودن تمرین کرد. ولی بچه‌ها، موقع اجرای شعر، سامیار وقتی با دوستاش رفت و جلوی مامان ها و مربی ها وایساد، یه دفعه خجالت کشید و احساس کرد که شعری که باید بخونه رو یادش رفته. و حتی موقع خوندن هم متوجه شد که صداش اونقدر که لازمه بلند باشه، بلند نیست و به گوش مامان ها و مربی ها نمیرسه، نمیدونست چکار کنه ولی دلش نمیخواست دیگه اونجا پیش بقیه بچه‌های گروه بمونه و فقط دوست داشت بره یه جایی که کسی اون رو نبینه.

خلاصه بچه‌ها، اون روز مربی سامیار بعد از مراسم شعر و سرود رفت پیشش و با مهربونی ازش پرسید که چرا شعر رو درست نخوند؟ ولی سامیار نتونست جواب خانم مربی رو بده. و فقط گفت که دوست نداره جلوی مامان ها شعر بخونه یا نمایش اجرا کنه.

وقتی که سامیار با مامانش به خونه برمیگشت، برای مامانش تعریف کرد که توی مهد، موقع بازی کردن و خوراکی خوردن دوستاش ازش ناراحت شدن، و این رو هم گفت که دیگه دوست نداره جلوی کسی شعر یا سرود بخونه، چون موقع خوندن شعر انقدر از دیگران خجالت میکشه که شعری که باید بخونه از یادش میره.

مامانش هم بهش گفت: «عزیزم یادت میاد صبح که از خواب بیدار شده بودی چی بهت گفتم؟ گفتم اگه صبح که از خواب بیدار میشی خوش اخلاق و سرحال نباشی، تا آخر روز ناراحت می‌مونی و بهت خوش نمیگذره.»

بچه‌های قشنگم، سامیار وقتی حرف مامانش رو شنید به فکر فرو رفت و با خودش گفت مامانم درست میگه. و تصمیم گرفت که دیگه هر صبحی که از خواب بیدار میشه خوش اخلاق و خندان باشه.

***

فردای اون روز، وقتی سامیار از خواب بیدار شد با لب خندون به مامان و باباش سلام کرد و صبح بخیر گفت. اونها هم که دیدن سامیار خیلی خوشحال و خوش اخلاقه بوسیدنش و از همیشه باهاش مهربون تر بودن. اون روز یک روز تعطیل بود و سامیار با باباش به استخر رفت. و قرار بود که عصر اون روز خاله ی سامیار بیاد خونه شون مهمونی و سامیار خیلی خوشحال بود. چون یه پسر خاله داشت که خیلی باهاش دوست بود و همیشه از دیدنش خوشحال میشد. بچه‌های عزیزم، اگه گفتین اسم پسر خاله ی سامیار چی بود؟ ….. بله درسته، بردیا !!!!

بردیا هم مثل خود سامیار خیلی پسر باهوش و مودبی بود بچه‌ها.

خلاصه عصر اون روز بردیا به همراه مامان و باباش به خونه‌ی سامیار اینا رفتن و سامیار بردیا رو به اتاق خودش برد که با هم بازی کنن. چند دقیقه بعد به ذهنشون رسید که بهتره رهام هم بیاد پیششون و باهاشون بازی کنه. به این ترتیب سامیار رفت و از مامان و باباش خواهش کرد که از مامان رهام اجازه بگیرن رهام هم بره و با بردیا و سامیار بازی کنه. بچه‌ها رهام پسر عموی سامیار بود که اتفاقن سامیار رو خیلی خیلی دوست داشت. وقتی رهام رفت پیششون و با هم بازی کردن، رهام و بردیا از سامیار خواهش کردن که اسباب بازی هاش رو بده اونها هم بازی کنن. اخه بچه‌ها تا اون موقع سامیار اسباب بازی هاش رو توی دست خودش گرفته بود و میخواست فقط خودش باهاشون بازی کنه. بردیا و رهام هم چون خیلی دلشون میخواست با اسباب بازی های سامیار بازی کنن به سامیار اصرار کردن که اجازه بده اونا هم از اسباب بازی هاش استفاده کنن. اما سامیار که اصلن دلش نمیخواست کس دیگه ای با اسباب بازی هاش بازی کنه، با اخم بهشون گفت: «این اسباب بازی های خودمه نمیخوام بدمش به شماها.»

رهام گفت: «ولی سامیار، ما دوستاتیم داریم باهات بازی می‌کنیم، بذار ما هم مثل خودت با اسباب بازی‌ها بازی کنیم.»

ولی بچه‌ها سامیار که یکمی بد اخلاق شده بود گفت: «اصلن نمیخوام شماها با من بازی کنین. میخوام خودم تنهایی با اسباب بازی هام بازی کنم.»

خلاصه بچه‌ها، رهام و بردیا که دیدن سامیار اصلن راضی نمیشه. تصمیم گرفتن که از اتاق سامیار برن بیرون.

وقتی دوستای سامیار رفتن بیرون، سامیار تنها شد و با خیال راحت خودش با اسباب بازی هاش بازی کرد. ولی چیزی نگذشت که کم کم حوصله ش سر رفت. و همون لحظه، یه صداهایی از بیرون اتاق شنید. خوب که دقت کرد متوجه شد که صدای بردیا و رهامه… انگار داشتن با صدای بلند یه شعر قشنگ میخوندن. سامیار دیگه اسباب بازی هاش رو فراموش کرد و بدو بدو از اتاق بیرون رفت تا ببینه که چه خبر شده؟

وقتی در اتاق رو باز کرد ، دید که بردیا و رهام کنار هم وایسادن و دارن برای مامان و باباها یه شعر قشنگ میخونن؛ مثل گروه شعر و سرود مهد کودک !

سامیار با تعحب رفت جلوتر و دید که همه دارن به رهام و بردیا نگاه میکنن. و هیچکس اصلن متوجه نشد که سامیار از اتاقش بیرون اومده.

بچه‌ها، سامیار یه دفعه احساس تنهایی کرد و رفت پیش دوستاش و بهشون گفت: «منم میخوام بیام تو بازی تون» ولی اونا بهش گفتن: «تو خودت به ما اسباب بازی ندادی و ما هم دیگه نتونستیم باهات بازی کنیم.» سامیار چند لحظه به فکر فرو رفت و متوجه شد که اگه اسباب بازی هاش رو به کسی نده، کم کم تنها میشه و دوستاش دیگه باهاش بازی نمیکنن. برای همین بهشون گفت: «باشه ببخشید من بهتون اسباب بازی میدم. بیاید با هم بازی کنیم.» اونا هم خواهش سامیار رو قبول کردن و گفتن: «باشه ما باهات بازی می‌کنیم و اجازه میدیم که الان بیای و با ما شعر و سرود بخونی و نمایش اجرا کنی.»

اما سامیار بهشون گفت: «ولی من دوست ندارم جلوی کسی شعر و سرود بخونم، یا نمایش اجرا کنم چون همه ش حواسم پرت میشه و میترسم اشتباه کنم. تازه خیلی وقتها شعرهایی که میخوام بخونم از یادم میره.»

رهام به سامیار لبخند زد و گفت: «ولی من خیلی هم از این کار خوشم میاد، میدونی چرا؟ چون وقتی جلوی بزرگترها شعر میخونم و نمایش اجرا میکنم اونا خیلی از من خوششون میاد و همه شون برام دست میزنن و حتی بعضی وقتا بهم جایزه میدن !!»

بچه‌ها سامیار که عاشق جایزه گرفتن بود، قبول کرد که با بردیا و رهام سه تایی شعر بخونن و نمایش اجرا کنن. ولی قبلش از رهام خواهش کرد که بهش بگه وقتی میخواد جلوی بزرگترها شعر بخونه یا نمایش اجرا کنه، چکار میکنه که نه شعر یادش میره، و هم اینکه صداش اونقدر بلنده که همه‌ی بزرگترها کامل می‌شنون چی میگه.

رهام هم لبخند زد و گفت: «این که کاری نداره سامیار ! من اول از همه سعی میکنم شعر یا نمایشی که قراره اجرا کنم رو خوب خوب تمرین کنم تا چیزی یادم نره. بعد هم سعی میکنم صبح اون روز که از خواب بیدار میشم خیلی خوشحال و خوش اخلاق باشم. و اینکه قبل از شروع نمایش چشمام رو میبندم و به مامان و بابام فکر میکنم چون خیلی دوستشون دارم و میدونم که اونها هم منو خیلی دوست دارن. و مطمئن میشم که اون روز حتمن میتونم بهترین نمایش رو اجرا کنم. البته، یه چیزی نباید یادت بره سامیار. سعی کن موقع شعر خوندن یا نمایش اجرا کردن به کسی که داره بهت نگاه میکنه، نگاه نکنی چون اونجوری حواست پرت میشه و ممکنه که همه چیز از یادت بره. حالا اگه حاضری که با هم برای مامان و باباها نمایش اجرا کنیم، برو چندتا از اسباب بازی هات رو بیار که توی نمایشمون ازشون استفاده کنیم.

سامیار به رهام گفت: «حاضرم، ولی آخه ممکنه توی نمایش کسی صدای من رو نشنوه.»

همون لحظه بردیا دست سامیار رو گرفت و بهش گفت: «همیشه باید فکر کنی که توی یه جنگل خیلی خیلی بزرگ هستی و میخوای یه جوری حرف بزنی که صدات به همممه ی پرنده های اون جنگل برسه. اگه اینجوری فکر کنی، و اونقدر بلند صحبت کنی مطمئن باش که همه صدات رو میشنون.»

به این ترتیب سامیار اسباب بازی هاش رو آورد تا با بردیا و رهام برای بزرگترها یه نمایش قشنگ اجرا کنن.

بچه‌های عزیزم، سامیار اون روز موفق شد که یک نمایش خیلی خوب و قشنگ با دوستاش اجرا کنه، و همه ی بزرگترها از سامیار که صدای بلندی داشت و خیلی خوب نمایش اجرا میکرد خوششون اومد.

سامیار هم بعد از اون مهمونی تصمیم گرفت که همیشه توی بازی با دوستاش، بهشون اسباب بازی هاش رو بده که همه با هم بازی کنن چون متوجه شده بود همیشه بهتره که آدم با دوستاش بازی کنه نه اینکه هیچ دوستی نداشته باشه و تنهایی با خودش و اسباب بازی هاش بازی کنه. و از همه مهمتر این رو فهمید که اگر آدم دوستاش رو ناراحت نکنه، اونا هم دوستش دارن و همیشه بهش کمک میکنن و خیلی چیزها بهش یاد میدن.

6 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *