قصه جذاب و شنیدنی شش جوجه کلاغ و یک روباه
3.7/5 - (23 امتیاز)


یكی بود یكی نبود، داستان شش جوجه کلاغ و یک روباه از این قراره که در جنگلی سرسبزو زیبا روی درختی پیر و بزرگ کلاغی برای جوجه های ریزو درشتش لونه ای ساخته بود . هر روز خدا وقتی که شب آروم آروم و پاورچین پاورچین میرفت تا روز از لابه لای شاخه ها و برگها وارد جنگل بشه و خروس بانگ سحری میزد و خورشید چتر نورشو باز میکرد،از لونه این خانم کلاغه صدای خنده و شادی به گوش میرسید. جوجه کلاغا هم برای خودشون درس و مشق دارن. درس و مشقشونم همچین آسون نیست .دونه چیدنو لونه ساختنو پرواز کردن و از همه مهم تر دوست و دشمن شناختن درس و مشق جوجه کلاغاست . بله اون روز هم جوجه کلاغا بعد از سلام و صبح بخیر و دون خوردن و آب خوردن به مادرشون گفتن : حالا مادر جان بهمون بال زدن و پریدنو یاد بده. مادرشون هم قبول کرد و دونه دونه اونارو از لونه بیرون برد و بهشون یاد داد که چطوری بال بزنن و پرواز کنن. در این جنگل بزرگ هم مثل همه جنگلای دیگه همه جور حیوونی بود .پرنده بود چرنده بود حیوونای درنده بود. عقاب و ببر و شیر بزگ و غرنده بود. اماروباه مکار هم بود. کجا بود ؟ از بخت بد کلاغ همون نزدیکیا خونه داشت.

یك روز وقتی روباه از كنار درخت رد می شد، صدای جیك جیك و خنده وشادی جوجه كلاغها را شنید .روباه که دلش از گرسنگی به قار و قور افتاده بود آب از دهنش راه افتاد ورفت توی فكر كه با حُقه ای، چند تایی از این جوجه ها رو توی شكمش بفرسته ولی چون لونه كلاغ روی نوك درخت بود روباه هر كاری می كرد، نمی توانست خودش را به اونجا برسونه. روباه تمام اون روز رو فکر کرد وتموم شب خواب اون جوجه هارو دید تا اینکه نزدیکای سحر فکری به خاطرش رسید.. شال و كلاه كرد و اره به دست گرفت و به پای درخت رفت و شروع كرد به اره كردن درخت. كلاغ وقتی صدای خِش خِش اره را شنید، پایین را نگاه كرد و پرسید: – داری چی کار می كنی؟ روباه گفت: – مگه نمی بینی؟ دارم درختو اره می كنم. خانم كلاغه گفت: – ولی لونۀ من روی درخته .

روباه گفت: – به من چه؟ من باغبان این باغم و هر كاری كه دلم بخواد می كنم. تازه تو به چه حقی روی درخت من لانه كردی؟ مگه از من اجازه گرفتی؟ خانم كلاغه ترسید و به التماس افتاد و گفت: – ای باغبان! به من رحم كن. درختو قطع نكن. دو، سه روزی دست نگهدارتا جوجه های من كمی بزرگتر بشنو برم یه جای دیگه.. روباه گفت: – یك دقیقه هم نمی توانم صبر كنم این درخت مال منه و باید همین حالا اونو قطع كنم. خانم كلاغه به گریه افتاد و گفت: – فقط چند روز به من مهلت بده، چند روز. روباه گفت: – اگر می خواهی درختو قطع نكنم، باید یكی از جوجه هاتو به من بدی. كلاغ به ناچار قبول كرد و با دلی پُر از غصه یكی از جوجه هاش رو به روباه داد. بچه ها به نظرتون ادامه قصه شش جوجه کلاغ و یک روباه چی میشه ؟ روباه حُقه بازاز این كه نقشه اش گرفته بود، خیلی خوشحال شد و با خودش گفت: – با این حُقه می تونم دونه دونه جوجه کلاغارو بگیرمو وقتی هر شش تاشونو گرفتم یه جا بخورم. خلاصه فردای اون روز کلاغ مادر با غصه و غم زیاد رفت که برای بقیه جوجه هاش غذا بیاره . روباه ناقلا که دید خانم کلاغه از لونه رفت بیرون دوباره شال و کلاه کرد و برگشت و شروع کرد به اره کردن درخت.جوجه ها که خیلی ترسیده بودن شروع کردن به گریه کردنو یکی از اونا گفت : باغبون صبر کن من به خاطر بقیه فداکاری میکنمو با تو میام ،تو فقط درخت رو قطع نکن. روباه مکار هم با خوشحالی جوجه رو با خودش برد. خانم کلاغه وقتی برگشت و دید یکی دیگه از جوجه هاش نیست دوباره گریه زاری کردو خیلی غمگین شد و تصمیم گرفت از اونجا بره.فردای آن روز زاغچه كه همسایه كلاغ بود، به دیدنش رفت. كلاغ غمگین در گوشه ای نشسته بود و فكر می كرد. زاغچه پرسید: – چی شده خانم كلاغه؟ انگارحالت خوش نیست؟ كلاغ تمام ماجرا رو براش تعریف كرد. زاغچه گفت: توچقدرساده ای! باغبون كجا بود؟ این روباه بدجنسه كه خودش رو به شكل باغبون درآورده تازه اینجا جنگله ،باغ نیست كه باغبون داشته باشد. كلاغ فكری كرد و گفت: – راست می گی. خوب شد كه فهمیدم حالا می گی چه كاركنم؟ زاغچه گفت: – اگراون بدجنس بازهم به سُراغت آمد و خواست درخت رو اره كند، اصلاً نترس، بذار اره كنه. فردای آن روز روباه بدجنس دوباره هَوَس جوجه كلاغ كرد. كلاه نمدی اش رو به سرگذاشت، اره اش رابه دست گرفت و به طرف درخت راه افتاد. وقتی به اونجا رسید، اره را به درخت كشید، كلاغ كه از قبل منتظرش بود سرش را پایین گرفت و گفت: – ای روباه حُقه باز! بیخود خودتو خسته نكن، من می دونم كه تو باغبون نیستی و دیگه گول تو را نمی خورم.

روباه درجا خُشكش زد. كلاغ كاملاً عوض شده بود و دیگه اون كلاغ دیروزی نبود، با خودش گفت: – این حرفها، حرفهای كلاغ نیست. حتماً كسی زیر پایش نشسته و این چیزها را یادش داده است.اون وقت رو به كلاغ كرد و پرسید: – چه كسی به تو گفت كه من باغبون نیستم؟ کی به تو گفته که برات نقشه کشیدم ؟ كلاغ كه خیلی ساده بود، در جواب گفت: – زاغچه به من گفت. روباه در حالی كه از آنجا دور می شد، با خودش گفت: – ای زاغچه بدجنس! هر جا باشی میگردمو پیدات میکنم و میخورمت.فردای اون روز وقتی روباه دید کلاغ با بچه هاش تو لونشون نیستن فهمید که زاغچه اونارو یه جا قایم کرده،اونوقت تمام تنش رو گل مالید و به زیر درختی كه لونۀ زاغچه بود رفت و روی زمین دراز كشید. زاغچه كه برای پیدا كردن غذا بیرون رفته بود، بعد از مدتی به لانه اش برگشت و چشمش به روباه افتاد.چند باربالای سرش چرخید و چون دید روباه حركتی نمی كند با خود گفت: – انگارتکون نمیخوره. روباه هیچ حركتی نكرد تا زاغچه جلوتر رفت ناگهان روباه جستی زد و دُم اونو به دندون گرفت. روباه فریاد میزدو میگفت :بگوجوجه کلاغارو کجا قایم کردی؟ زاغچه كه فهمید چه اشتباهی كرده ، فوری فكری كرد و گفت: – تو حق داری منو بگیری و بخوری، چون این منم كه همه چیز را به پرنده ها یاد می دهم ، ولی اگر قول بدی که منو ول کنی منم میگم که خانم کلاغه با جوجه هاش کجان ، فقط برای اینکه من مطمئن بشم که ولم میکنی سه بار باید قسم بخوری. روباه طمع كار با خودش فكركرد: – این زاغچه خیلی دانا است. بهتره به حرفش گوش بدم. روباه تا دهنشو باز كرد كه قسم بخورد، زاغچه بیرون پرید و روی درختی نشست. روباه با افسوس نگاهش كرد و آهی از ته دل كشید. بعد دُمش را روی كولش گذاشت و ازاونجا دور شد. فردای اون روز زاغچه تمام پرنده های جنگل را خبر كرد تا به همراه سگ و ببر و شیر و بقیه حیوونای جنگل درس خوبی به روباه مکار بدن. هزاران هزار پرنده جمع شدند وبه روباه كه در كنار مرداب خوابیده بود، حمله كردند. پرنده ها همینجور که به سر و دم روباه نوک میزدن بهش میگفتن : جوجه هارو پس بده جوجه هارو پس بده.بعدش روباهو تا دم خونش بردنو جوجه کلاغارو ازش پس گرفتن. روباهه که دید بالاسرش پر از پرنده و جغد و عقابه و دور و برش هم پر از حیوونای جنگله ترسید و پا گذاشت به فرار و دیگه هم تو اون جنگل پیداش نشد. بله بچه ها قصه ما به سر رسید کلاغه به جوجه هاش رسید. این بود داستان زیبای شش جوجه کلاغ و یک روباه . برای شنیدن قصه های کودکانه بیشتر اینجا کلیک کنید.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

20 پاسخ
  1. پارسینا
    پارسینا می گوید:

    🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚

    پاسخ
  2. علی
    علی می گوید:

    🦊🐦🐦🐦🐦🐦🐦😆😴😋😁😉😃😀😀🤣😍🍬 تشکر، شبیه شکلات شیرین بود. عاشقش شدم. دوستتون دارم.
    👌✌💤🎸

    پاسخ
  3. سمیا
    سمیا می گوید:

    عالی بود
    ۳۲ سال پیش بارها و بارها این رو گوش میدادم روی نوار کاست و ضبط صوت قدیمی .. یادش بخیر

    پاسخ
  4. امیر&صدرا
    امیر&صدرا می گوید:

    با سلام و خسته نباشید من یک مادر ۳۸ ساله هستم هروقت داستان شش جوجه کلاغ رو برای بچه هام میزارم یاد روزهای کودکیم می افتم واقعا یکی از بهترین شاهکارهای دهه شصته

    پاسخ
  5. نازنین
    نازنین می گوید:

    عالی بود ممنون از شما♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️😍😍😍😍😍😍🥹♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *