
خرس کتابخوان
یکی بود یکی نبود. یه دختر مهربونی بود که اسمش جولیا بود. جولیا دوستای زیادی داشت که تو جنگل کنار خونه ش زندگی می کردن. جولیا با اسکاتی از درخت ها بالا می رفت، با ابیگیل قایم موشک بازی می کرد و با فریدا مسابقه دو می ذاشت.
اما جولیا یه آ…

اولین روز مدرسه مایا
امروز اولین روز مدرسه مایا بود و مایا قرار بود برای اولین بار به مدرسه بره.. مامان توی اتاق اومد و با مهربونی گفت:" مایا جان بیدار شو، وقت رفتن به مدرسه است" اما راستش رو بخواید بچه ها مایا اصلا دوست نداشت به مدرسه بره ! اون نگران…

بره زبل و قانون های خانوادگی
روزی روزگاری توی یک جنگل سرسبز و زیبا بره سفید پشمالویی بود به اسم میتی .. میتی عاشق رقصیدن و بالا و پایین پریدن توی علفزار بود. مامان بره همیشه بهش می گفت: "میتی وقتی می خوای به علفزار بری تنها نرو ، حتما با یکی از دوستهات برو "، بابا بر…

پانی یک تخم مرغ خیلی خوب
قصه امروزمون در مورد یک تخم مرغ کوچولو هست به اسم پانی.. پانی همیشه سعی کرده که تخم مرغ خیلی خوبی باشه، خیلی خیلی خوب!!! ولی خیلی خوب بودن سختی هایی رو هم به همراه داره ، می پرسید یعنی چی؟ الان براتون قصه اش رو میگم..
هر کسی در هر جا…

چطوری شادی بکاریم؟
نیلا دختر کوچولویی هست که خیلی وقتها به همراه پدرش توی مزرعه کوچیکی که دارند باغبانی می کنه. اون عاشق کاشتن بذر گیاهان ، آب دادن به اونها و مراقبت از گلها و سبزیجات هست.. از نظر نیلا آدمها هم مثل یک باغ هستند و میتونند هر چیزی که …

یک کار خیلی خوب
توی یک شهر بزرگ و شلوغ ، داخل یکی از محله ها خیابون پهنی بود که پر از خونه و ساختمون بود. نیک پسر کوچولویی بود که توی یکی از این خونه ها زندگی می کرد. آدمهای محله همیشه سرشون به کار خودشون بود. اونها بدون اینکه لبخند بزنند تند تند راه…

وقتی راکون کوچولو یک فیلم ترسناک دید
توی جنگل بلوط راکونی زندگی می کرد به اسم جیلی .. یک روز جیلی یک فیلم خیلی ترسناک رو تماشا کرد که صحنه های ترسناک و ناراحت کننده ای داشت.. اون بعد از دیدن اون فیلم خیلی ترسیده بود و نگران و ناراحت بود. اون دوست نداشت به چیزهایی که …

کلاه شجاعت
آدمها توی دنیا به چیزهای مختلفی علاقه دارند و یا از چیزهای مختلفی می ترسند .. همه آدمها و موجودات شبیه به هم نیستند. ممکنه یکی عاشق سوار شدن به قطار باشه و یکی از سوار شدن به قطار بترسه و نگران باشه .. مخصوصا وقتی که قطار از بین جنگل…

یک سفر پرماجرا به دنبال اردک کوچولو
در بالای کوههای پربرف درست کنار ابرها ، جایی که برفها و یخهای روی کوهها آب می شدند و رودخانه از اونجا شروع می شد، خانواده خرگوش ها زندگی می کردند.
اونجا همه چیز ساکت و آروم بود و فقط صدای حرکت یخ های شناور روی آب میومد .. یک روز صب…

پسری با احساسات بزرگ
روزی روزگاری پسری بود به اسم نیک با موهای فرفری و یک قلب بزرگ که پر از احساسات مختلف بود. نیک خیلی وقتها فکر می کرد که احساساتش خیلی بزرگتر از بقیه بچه ها است و اون رو به شکل یه ابر بزرگ بالای سرش احساس می کرد.. نیک فکر می کرد فقط اونه…

