3.7/5 - (75 امتیاز)

توی یک چمزار وسیع و سرسبز مرغ کوچیکی زندگی می کرد به اسم مِری .. یک روز صبح وقتی مری از خواب بیدار شد شدیدا احساس گرسنگی می کرد. اون نگاهی به گاومیش هایی که توی چمن ها پرسه می زدند و غذا می خوردند کرد و با خودش گفت:” خوش به حال این گاومیش ها همیشه چیزی برای خوردن دارند! مثل من مجبور نیستند هر روز دنبال غذا بگردند!” بعد همون موقع صدای غرش بلند و عجیبی رو شنید.. صدایی که تا به حال نشنیده بود!

مری با وحشت فریاد زد: “یه صدای وحشتناک! فکر کنم دشمنا به علفزار حمله کردند !!! فرار کنین!! باید هر چه زودتر عقب نشینی کنیم و به مزرعه برگردیم .. باید به حیوونهای مزرعه هم این خبرو بدیم! اسب باهوش حتما می دونه که چیکار باید بکنیم!”

اون انقدر تند تند حرف می زد و داد می زد که گاومیش ها با تعجب نگاهش می کردند و اصلا نمی فهمیدند که چی میگه ! مری اینها رو گفت و با تمام قدرت شروع به دویدن کرد. اون تا جایی که پاهای کوتاهش توان داشت تند و سریع می دوید..

تو راه مزرعه مری مرغه به سگ قهوه ای رسید. سگ قهوه ای روی تپه شنی نشسته بود و آفتاب می گرفت و چرت می زد.. سگ با دیدن مری پارسی کرد و گفت:” صبح بخیر مری مرغه!” مری با نگرانی گفت :” الان وقت صبح به خیر گفتن نیست باید هر چه زودتر فرار کنی ! دشمنا بهمون حمله کردن دارن میرسن !!! ” سگ قهوه ای با تعجب به مری نگاه کرد و گفت:” از کجا می دونی بهمون حمله شده؟”  مری با صدای بلند گفت:” برای اینکه صدای غرش بلندی شنیدم ! انگار که یک لشکر بزرگ داره بهمون حمله میکنه! من خودم صداشو شنیدم !! تو هم با من بیا به مزرعه بریم و اسب و سگ نگهبان رو خبر کنیم ..”

سگ قهوه ای پارسی کرد و گفت:” وااای چه وحشتناک! .. بزن بریم” و هر دو با هم شروع به فرار کردند.

اونها بدو بدو به طرف مزرعه می دویدند که وسط راه  به خرگوش رسیدند که روی چمنها ولو شده بود و خرچ و خرچ علف می خورد.

خرگوش با دیدن مری مرغه و سگ قهوه ای گفت:” شما دو تا با این عجله کجا می رید؟” مری مرغه جیغ جیغ کنان دوباره همون حرفها رو تکرار کرد و گفت:” بهمون حمله شده! خطر نزدیکه ! ما به مزرعه می ریم تا اسب و سگ نگهبان رو خبردار کنیم !” خرگوش با تعجب گفت:”  تو از کجا میدونی؟” مری گفت:” من صدای غرششون رو شنیدم ! یک صدای بلند و وحشتناک ! من مطمینم .. اگه می خوای تو هم می تونی با ما بیای”

خرگوش که ترسیده بود گفت:” باشه پس منم باهاتون میام” بعد سه تایی به همراه مری مرغه و سگ قهوه ای جیغ زنان به سمت مزرعه راه افتادند..

همینطور که اونها به سمت مزرعه می رفتند در وسط های راه ناگهان سر و کله پرنده منقار طلایی پیدا شد. اون در حالیکه داشت بین علفها لونه می ساخت گفت:” چه خبر شده؟ شماها با این عجله کجا می رید؟”

مری مرغه و سگ قهوه ای و خرگوش سه تایی با هم گفتند:” بهمون حمله شده! الاناس که دشمن به علفزار برسه ..” پرنده که گیج شده بود گفت:” یعنی چی؟ از کجا می دونید؟” مری گفت:” من صدای غرش های وحشتناکش رو شنیدم ! اگه می خوای تو هم با ما بیا تا به مزرعه بریم و اسب و سگ نگهبان رو خبر کنیم!” پرنده چه چهی زد و گفت:” پس منتظر چی هستید؟ بجنبید فرار کنیم ..” بعد هم پرواز کنان به دنبال اونها راه افتاد.

هنوز خیلی راه نرفته بودند که سر و کله گرگ خاکستری پیدا شد. گرگ خاکستری با دیدن مری مرغه و سگ قهوه ای و خرگوش و پرنده چشمانش برقی زد و  گفت:” به به  سلام به دوستای نرم و گوگولی خودم ، کجا با این عجله؟” مری مرغه با همون صدای بلند جیغ جیغ کنان گفت:” بهمون حمله شده ! دشمن تو راهه! ما داریم میریم به مزرعه که اسب و سگ نگهبان رو خبر کنیم!”

گرگ خاکستری که همیشه به فکر حقه بازی و کلک زدن بود خنده ای کرد و گفت:” چه خوب، شانس آوردین ! چون من یه میانبر خوب میشناسم که حاضرم بهتون نشون بدم!”

اما راستش رو بخواین گرگ خاکستری که با دیدن اون همه طعمه تپل مپل حسابی دهانش آب افتاده بود دلش نمی خواست که اونها رو به مزرعه برسونه .. در عوض اونها رو از وسط دشت، بالای تپه ، کنار پیج ها، پایین یک چاله رد کرد و رد کرد تا به جلوی در لونه اش رسید..

مری مرغه با دیدن لونه گرگ خاکستری جیغی زد و گفت:” اینجا دیگه کجاست؟” گرگ خاکستری در حالیکه می خندید و دندونهای براقش رو نشون می داد گفت:” این همون تونل میانبری هست که بهتون گفتم ، اگه می خواید زودتر به مزرعه برسید باید از داخل این تونل رد بشید!”

مری مرغه و دوستهاش که به حرفهای گرگ شک کرده بودند با صدای بلند شروع کردند به جیغ زدن و پارس کردن و نوک زدن به  گرگ خاکستری!

صدای اونها انقدر بلند بود که اسب و سگ نگهبان مزرعه هم اون رو شنیدند و با عجله به سمت صداها حرکت کردند.

گرگ خاکستری وقتی از دور اسب و سگ نگهبان رو دید ترسید و دمش رو روی کولش گذاشت و شروع به فرار کرد و از اونجا دور شد.

اسب و سگ نگهبان مزرعه با دیدن مری مرغه و بقیه جلوی لونه گرگ خیلی تعجب کردند. اسب پرسید:” چه اتفاقی افتاده؟ شماها اینجا چیکار می کنید؟”

مری مرغه که حسابی ترسیده بود با گریه گفت:” بهمون حمله شده ! دشمن داره به سمت علفزا میاد ! خودم صدای غرشش رو شنیدم !”  اسب که هاج و واج مری رو نگاه می کرد گفت:” چطور صدایی بود؟”

اما قبل از اینکه مری مرغه بخاد جواب بده همون صدای غرش و قار و قور بلند شد. همه ساکت شدند و با دقت به این صدای عجیب و غریب گوش دادند. باور کردنی نبود ..صدا از طرف خود مری بود!

اسب که خیلی باهوش بود نگاهی به مری مرغه کرد و گفت:” همین صدا رو شنیده بودی؟” مری سرش رو تکون داد و گفت :” بله خودشه!”

اسب که در حالیکه خنده اش گرفته بود گفت:” این که غرش دشمن نیست! این صدای قار و قور و غرش شکم خودته که معلومه حسابی گرسنه است و داره داد و بیداد میکنه، فقط هم یک راه می تونه آرومش کنه اونم اینه که هر چه سریعتر پرش کنی!”

بعد نگاهی به بقیه حیوانات کرد و گفت:” شما هم بهتر بود قبل از اینکه انقدر بترسید و دنبال مری مرغه راه بیفتید یه کم فکر می کردید!” اسب درست می گفت .. حیوانات باور نمی کردند که این همه دردسر فقط و فقط به خاطر صدای قارو قور شکم خالی مری مرغه بوده .. اونها کمی به مری مرغه نگاه کردند و بعد همگی زدند زیر خنده !

مری مرغه  از خجالت سرخ شده بود و سرش رو پایین انداخته بود ولی شکمش همچنان با صدای بلند غرش می کرد.. اسب خندید و گفت:” حالا اشکال نداره .. هر چی که بود تموم شد! الان بهتره هر چه زودتر یه کاری کنیم تا این صدای غرش رو آروم کنیم تا واقعا بهمون حمله نکرده …”

مری مرغه و بقیه خندیدند و بعد هم همگی دست به کار شدند و شروع کردند به درست کردن غذاهای خوشمزه .. اون شب همه حیوانات  مزرعه کنار هم جمع بودند و غذا خوردند و به اتفاقهای بامزه ای که براشون افتاده بود خندیدند ..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

25 پاسخ
  1. 🌈آنیتا🌈
    🌈آنیتا🌈 می گوید:

    خیلی قشنگ بود🏔️🎠🎡🏰🎢🍬🍭🌈🐚🌷🌺💐🌸🪷🌼🌻🪺🦔🐿️🐀🐁🦨🦫🐇🕊️🦩🦢🦚🦜🦮🐕‍🦺🐈🐈‍⬛🐕🪶🦌🐩🐎🦒🦘🐆🦓🐋🦈🦭🐅🐠🐟🐬🐳🐢🦄🐧🐥🐣🐦🐤🦋🐴🦉🐯🦁🦊🐼🐻‍❄️🐨🐶🐱🐭🐹🐰👑👗🧜🏻‍♀️🧚🏻‍♀️😻🫠😇😍

    پاسخ
  2. امیرو مامانش
    امیرو مامانش می گوید:

    خیلی زیبا و بامزه بود
    ما کلی کیف کردیم دست شما درد نکنه
    خانم قصه گوی ما❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️💋

    پاسخ
  3. امیرعلی
    امیرعلی می گوید:

    سلام خاله صدف خیلی دوستون دارم ممنونم بخاطر قصه های خوبتون انشاالله همیشه سلاما و تندرست باشید😍❤️🙏

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست عزیزم
      منم همه ی شما رو خیلی دوست دارم و ممنونم که با وولک همراه هستین

      پاسخ
  4. حسنا
    حسنا می گوید:

    💩🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🩵🩵🩵💜💜💜❤️❤️❤️🩷🩷🏳️‍🌈🏳️‍🌈🙀💩🙀🤮😂😂

    پاسخ
  5. زیتون
    زیتون می گوید:

    عالی🦚🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🦋

    پاسخ
  6. تینا
    تینا می گوید:

    کلا شبها ما با قصه های شما میخوابیم خیلی خوبه ممنون
    اگه قصه های جدید و بیشتر بزارین عالی میشه🥰

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی خوشحالم که با ما همراه هستی عزیزم
      قصه های بیشتر رو متوین با نصب اپلیکیشن وولک دنبال کنی عزیزم

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *