نیک عقب کلاس نشسته بود و حوصلش سر رفته بود. چشماش رو بست تا تصاویر جالبی تو ذهنش به وجود بیان. توی سرش با ماشین های مسابقه ای سریع،دایناسورها، دزدان دریایی و سفینه های فضایی مریخ پرشده بود.
زیر لب یواش زمزمه کرد و صورتش رو چرخوند. سپس کمی بلندترغرغر کرد.
در واقع اونقدر صداش بلند بود که همکلاسی هاش برگشتن تا ببینن چه کسی یا چه چیزی می تونه اون صدا رو تولید کنه.
معلم جلوی درکلاس ایستاد. بچه ها وقتی صدای بلند اونو شنیدن، خشکشون زد. معلم نیک رو صدا زد و بعد بهش نگاه کرد. نیک مشغول رنگ کردن کتاب رنگ آمیزی اش بود و اصلا حواسش نبود.
« نیک! از خط بیرون نزن. خط خطی نکن. اینقدر با عجله رنگ نکن.
فقط تصاویر رو رنگ کن. اونا ساده و صافن. و سر و صدا نکن. لازم نیست با خودت غر غر کنی.»
اما اون پسر کوچولو مطمئناً در اون روز با خط خطی ها و خط های مارپیچ و مداد رنگی ها چیزی برای گفتن داشت. اون روی هر برگه ی جدید با خطوطی که انگار روی دو پا می رقصیدن، خط خطی می کرد.
اون میدونست که هرخط مارپیچی به زودی داستانی رو تعریف میکنه.
این خط خطی یه پرنده بود و اون حلقه یه نهنگ. با خودش گفت : «تصور کن اون ابر خاکستری تبدیل به یه اسب شه.»
کمی رنگ آبی کشید و با خودش گفت : «کوسه ها رو تو گودال های پر از آب می بینی؟»
نیک هرگز نمی تونست خطوطش رو صاف نگه داره. اونا وول می خوردن و سرگردان بودن و همیشه خیلی خارج از خطوط اصلی می چرخیدن و سپس از هر طرف کاغذ بیرون می زدن.
معلم نقاشی نیک رو دید و با ناراحتی گفت : «اوه نیک! به خاطر خدا! داری چی کار می کنی؟»
معلم فریاد زد: « تو سرت چی می گذره؟ چرا به ما نمی گی؟ به جای این که با خودت حرف بزنی به ما نشون بده. بیایین داستان نقاشی نیک رو بشنویم. نیکلا باید داستان جالبی درباره ی نقاشیت به ما بگی و یا از این به بعد نباید از خط بزنی بیرون.»
حالا نیک در حالی که با استرس آب دهنش رو قورت می داد جلوی کلاس ایستاده بود. چند تا ماژیک تو دستش بود که قرار بود با اونا روی تخته نقاشی بکشه. به سمت بچه ها تعظیمی کرد و سپس چرخید.
چند منحنی که می چرخیدن و می رقصیدن کشید.
مکث کرد. نفسی کشید. سپس اونارو به سرعت به داستانی تبدیل کرد که همه ی بچه ها رو میخکوب کرد. داستانی که درون نیک بود منفجر شد و مثل بارونی که از پشت بوم با سرعت به جوب ها می پیوست، سرازیر شد.
اون یه قلعه، یه ملکه، یه پادشاه، یه شوالیه با کمان بلند، یه سپر و یه شمشیر رو کشید که توسط دشمن های بزرگ، گرسنه، بدبو با پاها و انگشت ژله ای ، بوی بد دهان، و خال های سبز ، احاطه شده بودن .
بوی متعفن دشمن های بد بو به دیوارها میرسید، درست از پنجرهها بیرون می رفت و از راهروها به پایین می رفت. شوالیه نمیتونست با اونابجنگه بنابراین باید یه فکری می کرد.. شوالیه ی جوون می دونست که فقط باید بوی بد بده!
اون ارتشی ازکرم های نرم و لزج رو رها کرد و نیروی هوایی از از حشرات بدبو رو آزاد کرد.
دشمن ها نفسی کشیدن و روی زمین غش کردن. کرم ها اونا رو از پا در می آوردن.
نیک داستانش رو تموم کرد. بچه ها فریاد زدن: «هورا!» شوالیه قهرمانی بود که شاه و ملکه رو نجات داد.
معلم حدس زده بود و بچهها به سرعت فهمیدن: شوالیه ی خط خطی کمی شبیه نیک بود.
معلم برای مدت کوتاهی سکوت کرد. لبخندی زد، سپس در حالی که در راهرو قدم می زد، گفت: « من نمی دونستم که اون خط خطی هایی که می کشی داستان هایی دارن که خارج از همه اون خطوط پنهان شدن. حالا که داستانت رو شنیدم به نظرم نقاشی هات هم خیلی قشنگ تر اومدن.»
معلم در حالی که به سمت بچه ها برگشت سرش رو برای نیک تکان داد و با صدایی که از ته سالن شنیده شد گفت: «حالا، مداد رنگی هایتان را بیارین. بیاین همگی کمی خوش بگذرانیم. داستان هایی رو نقاشی کنین که بعد برامون تعریف کنین.!»
و این همون کاری بود که اونا برای بقیه ی روز انجام دادن. اونا خط خطی می کردن و رنگ می کردن و می خندیدن.
و نیک هم به همه ی دوستاش کمک کرد تا بتونن داستان های تو ذهنشون رو نقاشی کنن و بعد اونا رو تعریف کنن.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالی بود
ممنونم از نظرت رزاجان
سلام خاله صدف قصه تون مثل همیشه عالی بود💗خیلی ممنون 💞
سلام آتریناجان
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
ممنون لطفا داستانهايي كه قوه تخيل بچه ها رو تقويت كنه بازهم بزارين💜💝💖💗💕🖤💚💞😔🩷💙🤍🙏💓❤️💔❤️🔥🧡❣️❤️🩹
حتما
ممنون از پیشنهاد خوبت عزیزم
جالب بود
سپاس از نظرت عزیزم
👌👌👌👌👌👌👌😍👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌 👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👍👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌
🌸🌹💜
من از این داستان خوشم اومد ممنون
خیلی ممنون که نظرت رو برام نوشتی هلیاجون
من این قصه رو خیلی دوست داشتم
من همیشه از خیالم داستان میسازم🦂🦜🐢🦎🐼🦈🦖🦕🦋🦇🦇🦇🦇🦇
افرین به تو خیلی عالیه
قصه ی قشنگی بود
من نمیتونم وارد برنامه بشم
بعد از ثبت نام واسه ی ورودم هرچی میزنم میگه اطلاعات صحیح نمیباشد
سلین جان به شماره پشتیبانی 09011142842 پیام بده تا راهنماییت کنن
سلام من اصلا از این قصه چیزی نفهمیدم
سلام دوست عزیزم
این قصه سعی داره قوه تخیل و تلاش و تمرین برای تقویت اون رو بهمون یاد بده
ممنون که برای ما قصه های خوب می سازید 🙏❤️🌹
خواهش میکنم عزیزم
خیلی خوب بودخاله صدف ممنون
خیلی ممنونم از نظرت آرین جان
ممنونم خاله صدف قصتون عالی بود مثل همیشه
🥣🏠🥫👍🌷