
قصه کودکانه لباس جادویی کرگدن
روزی روزگاری کرگدنی بود به اسم ریو ، کرگدن ریو چون به تازگی از شهر به جنگل اومده بود و تجربه زندگی کردن توی شهر رو داشت خودش رو از همه حیوانات جنگل بهتر و باهوش تر می دونست و با غرور و بی ادبی با حی…

داستان کودکانه عملیات نجات خرسی
تعطیلات تابستونی شروع شده بود و خانواده خرسی ها تصمیم داشتند برای دیدن مامان بزرگ و بابابزرگ به شهر اونها برن. خرس کوچولوها که اسمشون قهوه ای و فندقی بود خیلی خوشحال بودند و برای خداحافظی با دوستهاشون به لب رودخونه رفته بود…

قصه صوتی کودکانه مورچه ی سخت کوش
جیمی مورچه هه خیلی تنبل بود.فصل بارندگی شروع شده بود و ابر های بارانی و سیاه به سرعت در حال نزدیک شدن بودن و همه ی حیوانات برای جمع آوری غذا به سختی کار و تلاش می کردن.اما بچه ها جونم جیمی تمام روز ر…

قصه کودکانه نیکو و جیکو از آب می ترسند
7 تا جوجه اردک زرد بامزه که تازه از تخم در اومده اومدند همراه مادرشون، کنار برکه پرآبی وسط جنگل زندگی می کردند. جوجه اردکها هنوز بلد نبودند داخل آب شنا کنند و همیشه از مامان اردکه می خواستند که زودت…

داستان کودکانه دوستی عجیب موش و گربه
توی جنگل قصه ی ما گربه ی پشمالویی بود که به خاطر رنگ پوستش بهش می گفتند عسلی. عسلی اون روز خیلی خوشحال بود . آخه روز تولدش بود و هر حیوانی که اون رو میدید تولدش رو بهش تبریک می گفت و براش …

قصه صوتی مسابقه ی دوچرخه سواری سالانه
یکی بود یکی نبود ،امسال هم مثل هر سال قرار بود که یک مسابقه ی دوچرخه سواری در جنگل سرسبز و قشنگ حیوانات برگزار بشه.همه ی شرکت کننده ها باید از قبل توی این مسابقه ثبت نام می کردن و اسمشون رو به جامبو فیله که مسئو…

قصه کودکانه لانه ی توتو
یکی بود یکی نبود ، یک روز توتوی پرنده به فکر ساختن یک لونه ی قشنگ برای خودش افتاد.اون شروع به پرواز کرد و بعد از مدتی گشتن باغی رو در ساحل رودخونه ای در کنار جنگل قصه ی ما پیدا کرد.توتو از دیدن انوا…

داستان کودکانه آب را هدر نمی دهیم
تابستان شده بود و هوای جنگل خیلی گرم بود. همه چاه ها و برکه ها از گرمای زیاد خشک شده بودند. به خاطر کمبود آب ، سلطان جنگل یعنی آقا شیره اعلام کرده بود که همه اهالی جنگل باید در مصرف آب صرفه جویی کنند و آب…

قصه صوتی دایناسور کوچولوی عصبانی
یکی بود یکی نبود ، دایناسور کوچولوی قصه ی ما که اسمش فردِ ، خیلی عصبانیه بچه ها ، آخه اون انگار نتونسته بند کفشهاش رو ببنده.
به خاطر همین اون مجبور شد یک جفت کفش جدید بدون بند پیدا کنه و بپوشه ، ام…

قصه کودکانه لبخند کروکدیل
یکی بود یکی نبود ،در یک جنگل سرسبز و قشنگ کروکدیل کوچولوی قصه ی ما که اسمش کوروم بود ترق و توروق پوسته ی تخمش رو شکست و ازتوی اون بیرون اومد.کوروم سرش رو تکون داد و صورت کوچولوش رو از بین پوسته های تخم بیرون ا…

