4.2/5 - (104 امتیاز)

به سرزمین ایموجی ها، سرزمین عجیبی که ذایموجی ها توش زندگی می کنند؛ خوش اومدین. این خندست و همونطور که می دونین همیشه داره می خنده.

غمگین: “من امروز خیلی غمگینم!”

لبخند صاف: “درک می کنم.”

غمگین: “فکر نکنم درکم کنی! تو غمگین ترم می کنی.”

و ایشونم…

خشم: “چرا امروز اینقدر قشنگه! اه!”

دلقک: “خشم! امروز خوشتیپ شدی ها.”

خشم: “مچکرم!”

نیازی به معرفی بیشتر نیست. اینجا برادران خنده رو داریم. خنده ی صاف و خنده ی کج!

غمگین: “من امروز خیلی غمگینم.”

خنده ها: “اوه بگو کی اذیتت می کنه؟”

غمگین: “شما غمگین ترم می کنین.”

و حالا اینم از بقیه! ایموجیه جشن.

غمگین: “من امروز خیلی غمگینم!”

جشن: “بیاین جشن بگیریم.”

ایموجی خوابالو…

خوابالو: “من خیلی خوابم میاد.”

جشن: “بیاین جشن بگیریم!”

ایموجی مریض…

مریض: “من خیلی حالم بده….بده.”

جشن: “بیاین جشن بگیریم!”

خب همونطور که می بینین ایموجی ها دقیقا شکل اسمشونن و کاملا از وضعیت موجود راضین ولی ممکنه بپرسین ایموجی ها چیکار میکنن؟ بریم ببینیم…

غمگین: “من خیلی غمگینم.”

جشن: “بیاین جشن بگیریم.”

خشم: “امروز جمعست!؟”

غمگین: “آره!”

خشم: “تعجبی نداره که جشن سرش شلوغه واستا دوشنبه برسه بعد من سرم شلوغ میشه.”

جشن: “هووووو….هوووو…بیاین جشن بگیریم!”

 

نگران: “نه نه نه! جمعه نه! نه نه جمعه نه! وای!”

لبخند صاف: “چرا اینقدر نگرانی؟ منظورم اینه که علاوه بر این که تو خودت نگران هستی…”

خشم: “اینقدر پچ پچ نکنین.”

نگران: “حق با اونه! عمو امروز تو زمین گشت میزنه.”

لبخند صاف: “درسته! خیلی هم عجیب می رقصه!”

عمو: “سلام بچه ها. اوه! امروز جمعست. اوه اوه!”

خب بعضی از ایموجی ها نیازی به معرفی ندارن. جمعه روزیه که ملکه هم بیرون میاد تا…خب! حالا کی می خواد جلوی عمو رو بگیره؟

ملکه: “امروز جمعست ایموجی! بیاین برقصیم! جمعه بهترین روزه!”

همه ملکه رو دوست دارن. به ویژه دوست های مخصوصش…

لبخند صاف: “هو هو! آره! همینه.”

نگران: “اممم…خب باشه!”

عمو علاقه ی زیادی به ملکه داره که خب این اصلا یه راز نیست….

عمو: “اوه بیاین برقصیم!”

و اصلا نمیشه کاریش کرد…بله این کار اونا بود. بیان ایده یا احساس برای انسان ها به ساده ترین شکل و همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا اینکه…

نگران: “بروز رسانی نرم افزار!”

وحشت: “بروز رسانی نرم افزار؟ نههههه!”

هرج و مرج تو سرزمین ایموجی ها مثله کره ی روی نون پخش شد…همه الکی اینور اونور میدوئن! بروز رسانی نرم افزار ممکنه برای انسان ها معنایی نداشته باشه ولی برای ایموجی ها به معنی تغییره. اونا همه از تغییر می ترسن. بروز رسانی نرم افزار میتونه به معنای چیز های زیادی توی این دنیا باشه.

مثلا وقتی نرم افزار بروز رسانی میشه گاهی اوقات ظاهر ایموجی ها کمی تغییر میکنه. گاهی اوقات هم ایموجی های جدیدی ظاهر میشن و بعضی از ایموجی های قدیمی برای همیشه دور انداخته میشن. بخاطر همین هم اونا از بروزرسانی نرم افزار می ترسیدن ولی اونا نمیدونستن که این پایان خبر های بد نیست! در واقع اتفاق وحشتناکی قرار بود بیوفته چون شبیه بروزرسانی نرم افزار بود ولی اینطور نبود!

نگران: “تاحالا بروز رسانی مثل این ندیده بودم. یجای کار می لنگه.”

جشن: “آره! بیاین جشن بگیریم!”

خشم: “دلیلی برای جشن نیست!”

ناگهان آسمون قرمز شد و زنگ خطر به صدا دراومد…

لبخند صاف: “ببین! ایموجی های دیگه دارن از آسمون میوفتن.”

نگران: “و آسمون داره شکافته میشه.”

غمگین: “اونا دیگه چی هستن؟”

عمو که تجربه ی بیشتری داشت اولین کسی بود که متوجه شد چه اتفاقی داره میوفته.

عمو: “اوه این بروزرسانی نرم افزار نیست. خب فکر کنم انسان ما روی یه لینک غیرمجاز کلیک کرده. این یه ویروسه!”

همه ی ایموجی ها اسب تروجان رو که یه ویروس بود دیدن که داشت از آسمون پایین میومد…

نگران: “اوه خدای من! این ویروس تروجانه.”

انسان کاربر: “اوه خدای من! گوشیم چش شده؟”

ترس سرزمین ایموجی هارو فرا گرفت…

گریه: “قراره هممون بمیریم!”

ولی اسب به اونها توجهی نکرد و مستقیم به طرف قلعه ی ملکه رفت و هرکسی که میخواست جلوشو بگیره کنار میزد.

عمو: “نه! ملکه ی من نه!”

و همونطور که حرکت می کرد، کاکتوس های قرمز از توی زمین بیرون میزدن…

سرباز ها: “همونجا وایستا! وایمیستی یا مجبورم…”

ولی اونها حریف ویروس تروجان نشدن که مستقیم به طرف قلعه رفت و دیوار هارو شکوند و رفت داخل…

انسان کاربر: “چی؟ چه خبر شده؟ گوشیم!”

حالا کاکتوس های قرمز و غول پیکری که توی سرزمین ایموجی ها رشد کرده بودن، دیوار های قلعه رو شکوندن.

ملکه: “نههههه”

به همین راحتی ملکه رو از قلعه ی خودش پرت کرد بیرون…

نگران: “ملکه ی من حالتون خوبه؟”

ملکه: “متاسفم که نشد ازتون محافظت کنم.”

خشم: “نگران نباشید ملکه. همه ی ما باهم بهش حمله می کنیم.”

ایموجی ها: “بله فقط کافیه دستور….”

ملکه: “خنده ی صاف تو حالت خوبه؟”

و تو اون لحظه همه ی ایموجی ها شروع کردن یکی یکی قرمز شدن و چهره هاشون بی احساس شد…

ملکه: “چی؟ چه اتفاقی داره میوفته؟”

ملکه ایموجی هارو دید که دیگه شبیه خودشون نبودن. اونها به سمت ملکه چرخیدن…با عصبانیت نگاه کردن و به طرف اون حرکت کردن.

ملکه: “هان؟ چی؟؟؟؟ نهههه!”

تعمیرکار: “اوه بنظر میرسه یه ویروس به گوشیتون حمله کرده.”

انسان کاربر: “ویروس؟”

تعمیرکار: “ایمیل هرزنامه رو باز نکردین؟ یا روی لینک ناشناخته کلیک نکردین؟”

انسان کاربر: “روی یه لینکی که دوستم فرستاده بود کلیک کردم! حالا چی میشه؟”

تعمیرکار: “به سیستم عامل گوشیتون حمله کرده.”

ملکه: “خواهش میکنم! خواهش میکنم! من ملکه اتونم! نههههههههه!”

خشم: “ما ملکه ای نمیشناسیم. یه پادشاه داریم و اونم تروجان بزرگه.”

تروجان: “بکشینش!”

و در حالی که همه ی اونها می خواستن بپرن روی ملکه؛ آسمون دوباره شکافته شد…همه بالارو نگاه کردن.

انسان کاربر: “چه اتفاقی داره میوفته؟”

تعمیرکار: “دارم آنتی ویروس نصب می کنم.”

انسان کاربر: “اسمش چیه؟”

تعمیرکار: “آنتی ویروس ببر.”

همه ی ایموجی ها و اسب تروجان ببر رو دیدن که داشت با غرش قدرتمندی روی زمین فرود میومد.

تروجان: “حمله کنین!”

همه ی ایموجی ها به سمت ببر حجوم بردن. ببر با ضربه ی محکم پنجه اش، زمینو به لرزه درآورد. گیاهان کاکتوس قرمز شروع کردن به کوچیک شدن و ایموجی ها از جمله ملکه توی هوا شناور شدن…

تروجان: “تقاصشو پس میدی مزاحم!”

ببر: “تو خودت اینجا مزاحمی.”

تروجان: “می کشمت.”

اسب تروجان با تمام خشم به طرف ببر تاخت. ببر هم با غرشی قدرتمند به سمت اون حرکت کرد…در همین حال ایموجی ها که توی هوا شناور بودن، شروع کردن به تغییر رنگ. اونها داشتن به حالت اولشون برمی گشتن. ببر وانقدر قدرتمند بود که تروجان هیچ شانسی نداشت. ببر با پنجه ی قدرتمندش به اسب ضربه زد. ویروس افتاد روی زمین و متلاشی شد…و به محض این که این اتفاق افتاد تمام سرزمین ایموجی ها به حالت اولشون برگشتن. همه ی ایموجی های شناور روی زمین افتادن و آسمون قرمز دوباره آبی شد.

تعمیرکار: “بفرمایین تموم شد. ببر رو حذف نکنید. گوشیتونو امن نگه میداره.”

انسان کاربر: “اوه خیلی ممنونم ازتون. آخرهفته ی خوبی داشته باشین.”

تعمیرکار: “همچنین شما.”

ملکه: “تو کی هستی؟”

ببر: “ملکه ی من. من اینجام تا از شما و موجودات این سرزمین محافظت کنم.”

ملکه: “خیلی ازت ممنونم.”

ببر: “این شغل منه. بفرمایین قلعه اتونم برگشت.”

جشن: “بیاین جشن بگیریم.”

انسان کاربر: “گوشیم درست شد! بیاین جشن بگیریم. ایموجی جشن…”

و بنابراین دوباره همه چیز توی سرزمین ایموجی ها خوب شد. ایموجی ها به کاری که به بهترین شکل انجام می دادن برگشتن. اونها ایده یا یه احساس رو به ساده ترین شکل برای انسان ها بیان می کنن. آنتی ویروس ببر از سرزمین اونها محافظت می کرد و همه خوشحال بودن بجز غم…

غمگین: “من غمگینم.”

و خشم…

خشم: “من خیلی عصبانیم!”

و مریض…

مریض: “حالم خیلی…..بده.”

جشن: “بیاین جشن بگیریم!”

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

79 پاسخ
  1. مامک
    مامک می گوید:

    سلام خسته نباشید ممنون از قصه های قشنگتون ممنون خاله صدف
    خواستم درخواست کنم داستانها و افسانه های ایرانی رو هم با زبان شیرینتون برای بچه ها تعریف کنید مثل داستانهای شاهنامه، هزارو یک شب، کلیله و دمنه و…. سپاسگزارم پیروز باشید

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی پیشنهاد خوبی دادی دوست عزیزم
      حتمااا به زودی با کلی قصه جدید در خدمتتون هستیم

      پاسخ
  2. مرینت دوپن چنگ🐞🐞🐞
    مرینت دوپن چنگ🐞🐞🐞 می گوید:

    عاالی میشه قصه دختر کفش دوزکی و پرنسس های دیزنی هم بزارید؟ ممنون میشم ازتون 🍃🍓🐣

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      حتما رسیدگی میشه دوست خوبم
      اما برای لود شدن پلیر باید حدود 5 ثانیه صبر کنید و بعد قصه براتون پلی میشه

      پاسخ
  3. امیرکوچولو
    امیرکوچولو می گوید:

    سلام خسته نباشین لطفا حجم کارتون ها رو هم بزارین که بدونیم هرکارتون چقدر نت احتیاج داره ممنونم عزیزم

    پاسخ
  4. بهار
    بهار می گوید:

    عالی عالی عالی
    من یک بار این اشتباه رو کردم اما دوباره هم کردم ولی از وقتی که این قصه رو خواندم خداگرایی هیچ وقت این کار را نمیکنم
    چون ایموجی ها گناه دارن

    پاسخ
  5. لیلی
    لیلی می گوید:

    سلام خیلی قصه های زیبا ی می گویید من از همه ی قصه های شما خوشم می آید ممنون از قصه های زیبای شما

    پاسخ
  6. زهرا قاسمی
    زهرا قاسمی می گوید:

    سلام
    من از این داستان خوشم آمده و به شما هم میگم که این داستان رو نگاه کنید

    ممنونم از قصه های خوبتون و ازتون می خواهم قصه های بیشتری بذارید خیلی ممنون🙏

    پاسخ
  7. مهدیس یکانی⚘
    مهدیس یکانی⚘ می گوید:

    سلام خسته نباشید ممنو بابت قصه های عالی تون من هر شب با قصه های شما می خوابم‌.لطفا قصه های تصویری بیشتری بزارید

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      بسیار عالی
      خیلی ممنونم که با وولک و قصه های ما همراه هستین

      پاسخ
  8. سارا
    سارا می گوید:

    عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

    پاسخ
  9. سپهر خاکپور
    سپهر خاکپور می گوید:

    🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *