
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. توی یک شهر قشنگ دختری زیبا و حرف گوش کن با مامان و باباش زندگی میکرد. اسم این دختر خانم خوشگل و دوست داشتنی بهار بود. بهار خانم قصهی ما سه سالش بود و همیشه هم غذاش رو خوب میخورد. و خیلی هم شجاع و قوی و پُرزور بود. برای همین مامان و باباش خیلی دوستش داشتن. بهار خانم یه عروسک ناز و بامزه هم داشت که اسمش رو خرگوش خانم گذاشته بود و چون خیلی دوستش داشت، اون رو با خودش همه جا میبرد.
یک روز بهار به همراه مامان نرگس و باباجونش برای تفریح و گردش به یک پارک جنگلی رفتن و بهار، خرگوش خانم و دوچرخهش رو هم برد تا حسابی اونجا بازی کنه. وقتی که به پارک رسیدن هنوز کامل وسیله هاشون رو پهن نکرده بودن که یک روباه ناقلا دوان دوان از لابهلای درختها به سمت وسیلههای بهار اینا اومد و خرگوش خانم بهار رو برداشت و به سرعت دوید و فرار کرد. بهار هم که خیلی شجاع و زرنگ بود فوری دوچرخهش رو برداشت و به دنبال آقا روباهه به راه افتاد. روباه مسافت خیلی زیادی رو دوید با این وجود بهار که خیلی خوب دوچرخه سواری میکرد؛ تیز و حواس جمع پا به پای روباه رفت و دید که آقا روباهه به خونهی خودش که توی اون جنگل بود رسید. بهار به دنبال آقا روباهه رفت داخل خونه. وقتی به داخل رسید صدای یه جوجه کوچولو رو شنید که خیلی ناراحت بود و میگفت: «جیک جیک جیک… کمک! کمک … نجاتم بدین… جیک جیک جیک»
از طرفی خرگوش خانم هم که خیلی ترسیده بود از توی دستهای آقا روباهه فریاد میزد و مدام بهار رو صدا میکرد و کمک میخواست. بهار همینطور که دنبالشون میرفت به خرگوش خانم میگفت: «نترس خرگوش خانم، من دارم میام نجاتت بدم»
خلاصه آقا روباهه توی یکی از اتاقها رفت و یک قفس خالی برداشت و خرگوش خانوم رو توش انداخت و داشت کلید قفس رو از جیبش درمیاورد که در رو قفل کنه اما بهار خانم شجاع یک دفعه پرید و محکم دست آقا روباهه رو گرفت و بهش گفت: «هی آقا روباه ناقلا چکار میکنی؟» آقا روباهه هم که از اون همه زور و قدرت بهار ترسیده بود از ترس دادی کشید و سریع پا به فرار گذاشت. بهار خانم شجاع اول از همه خرگوش خانوم رو از توی قفس نجات داد و بغلش کرد و بهش گفت: «دیدی گفتم تنرس؟ دیدی من نجاتت دادم؟» بعد رفت سراغ آزاد کردن جوجه کوچولو که هنوز صدای جیک جیک و کمک خواستنش شنیده میشد. قفل قفس جوجه خیلی محکم بود اما بهار زور زیادی داشت برای همین هم تونست با دستهای قوی خودش میلههای قفس رو از جا دربیاره و جوجه کوچولو رو آزاد کنه. جوجه از بهار تشکر کرد و بهش گفت: «جیک جیک جیک … من هم مثل خرگوش خانم، عروسک یه نینیِ مهربون بودم اما آقا روباهه کارش همینه که عروسکها رو میدزده و زندانی میکنه. جیک جیک جیک … من میترسم روباه ناقلا دوباره بیاد و من رو بدزده و توی قفس زندانی کنه جیک جیک جیک…»
بهار هم تصمیم گرفت که آقا روباه ناقلا رو یه جوری گیر بندازه و برای این کار زشتش اون رو تنبیه کنه. برای همین به جوجه کوچولو گفت: «جوجه کوچولو من خیلی قوی و پُرزورم و همونطوری که تونستم تو رو از قفس نجات بدم، میتونم برم و آقا روباهه و دستگیر کنم و بهش نشون بدم که زندانی کردن عروسکهای ناز و خوشگل خیلی کار بدیه. پس دیگه نگران نباش و با خیال راحت بدو برو پیش صاحبت.»
جوجه کوچولو هم که خیلی خوشحال شده بود از بهار خانم تشکر کرد و جیک جیک کنان رفت تا صاحبش رو پیدا کنه. بهار سریع خرگوش خانم رو سوار دوچرخهش کرد و با هم رفتن توی پارک جنگلی، مقداری دور زدن و چیزی نگذشت که آقا روباهه رو درحالی که داشت عروسک یه بچهی دیگه رو برمیداشت دیدن. بهار فوری به سمت آقا روباهه رفت و دُم و دست وپای اون رو محکم گرفت و بهش گفت: «بالاخره گیرت انداختم روباه ناقلا!!» آقا روباهه هرچی تلاش کرد نتونست از دست بهار خانم در بره، آخه بچهها بهار واقعن قوی بود. خلاصه دست و پای آقا روباهه رو با طناب محکمی بست و اون رو برد توی خونهی خودش و توی قفسی که خرگوش خانم توش بود انداخت و در قفس رو هم قفل کرد و به روباه گفت: «حالا خودت همینجا زندانی بمون تا بفهمی زندانی کردن دیگران چقدر بد و ناراحت کنندهست». آقا روباهه مدام گریه و التماس میکرد؛ اما این کارها دیگه فایدهای نداشت. بهار با خیال راحت از خونهی آقا روباهه بیرون اومد. بعد با خرگوش خانوم و دوچرخهش پیش مامان نرگس و باباجون برگشت تا ماجرا رو براشون تعریف کنه.
این بود قصهی امشب ما، امیدوارم همهی شما بچههای خوب، مثل بهار خانم قصهی ما شجاع و قهرمان باشین تا بتونین هر کسی که اسیر شده رو به راحتی نجات بدین. امیدوارم که از قصهی امشب ما هم خوشتون اومده باشه. خدانگهدار.





بسیار قصه قشنگی بود
ممنون از شما همراه عزیز
ممنونم قصه جالبی بود
واقعاً عالى
سپاس
خیلی قشنگ بود
و خیلی بهار خانم پر زور بود
سپاس از نظر خوبت نرگس جان!