5/5 - (3 امتیاز)

 

سلام مثل بهاره ،             گل و شکوفه داره

بوی قشنگ دوستی ،        همراه خود میاره

سلام به دشت و دریا       سلام به کوه و صحرا

سلام به روی ماه             بچه های باصفا

 

سلام به گلهای قشنگم، دخترها و پسرهای مهربونم که امروز میخوام براشون یه قصه جدید تعریف کنم. حال و احوالتون چطوره بچه ها ؟ سرحال و قبراق هستین؟ دلهاتون شاد و لباتون خندون هست؟ خوب خدا رو شکر… قصه امروزمون در مورد داستان آشنایی یه ابر کوچولو که آرزو داشت آدم برفی بشه با دختری مهربون به اسم پرنیا ست.

بچه ها،  پرنیای قصه ما یه دختر مهربون و خوش قلبه که الان 7 سالشه ، یعنی درست 7 تا بهار و تابستون و پاییز و زمستون رو با چشمهای قشنگش دیده.

 

 

بریم سراغ قصه … تو یکی از روزهای سرد زمستونی همه ابرها تو آسمون آماده برای باریدن برف بوند. اول ابرهایی که سن و سالی ازشون گذشته بود و پیرتر بودند آماده باریدن میشدند و بعد از خوش و بش با بقیه ابرها  به دونه های نرم و سفید برف تبدیل می شدند و اروم اروم میباریدند. اون وسط  یه ابر کوچولوی نرم و سفیدی هم بود که آرزو داشت وقتی بارید تبدیل به یه آدم برفی زیبا بشه که دوست بچه ها باشه و خنده رو لبشون بیاره..

اما بچه ها جونم ابر کوچولو دوست داشت بالای سر خونه ای بباره که توی اون خونه یه بچه شاد و مهربون و خوش اخلاق زندگی کنه. برای همین ، گشت و گشت و گشت تا بالای خونه ای رسید که صدای بچه ای از توش به گوش می رسید، از پنجره داخل خونه رو نگاه کرد اما یک دختر بچه ای رو دید که داشت با صدای بلند و با بداخلاقی با مامان و باباش صحبت می کرد، هر چقدر مامان و بابا با آرومی و مهربونی باهاش حرف میزدند فایده ای نداشت و او همچنان داد میزد.

بچه های گلم همه ماها ممکنه یه روزهایی از یه چیزهایی ناراحت و عصبانی باشیم که خوب اشکالی هم نداره ولی باید تلاش کنیم که بتونیم عصبانیتمون رو کنترل کنیم، بگید ببینم شما وقتی عصبانی هستید چیکار می کنید؟ مثلا میتونیم موقعی که عصبانی هستیم چند تا نفس عمیق بکشیم، یا مثلا یه لیوان آب بخوریم، یا حتی عصبانیتمون رو روی کاغذ خط خطی کنیم، جالبه نه؟ ولی خیلی کمکمون می کنه که آروم بشیم بعد در مورد ناراحتیمون با مامان و بابا حرف بزنیم..

خلاصه داشتم میگفتم ابرکوچولو که اون دختر عصبانی رو دید دلش گرفت و گفت نه من دوست ندارم روی این خونه ببارم بهتره بگردم و یه خونه دیگه با یه بچه مهربون تر پیدا کنم که حوصله درست کردن آدم برفی رو داشته باشه..

ابر کوچولو دوباره گشت و گشت تا به خونه دیگه ای رسید دوباره از پنجره نگاه کرد و یک پسر کوچولو رو دید که به مامانش میگفت: نه من این غذا رو دوست ندارم و نمی خورم ، من میوه نمیخورم ، من شیر دوست ندارم و ..ابر کوچولو با خودش فکر کرد بهتره که اینجا هم نبارم چون این پسر کوچولو غذا و میوه و مواد مقوی نمیخوره و احتمالا زورش نمیرسه که برفها رو گلوله کنه و یک آدم برفی قشنگ درست کنه، بهتره بازم بگردم شاید یه بچه قوی و زرنگ پیدا کنم..

ابر کوچولو همین طور که داشت از بالای خونه ها می گذشت چشمش به یک خونه ای افتاد که صدای یک دختر خانوم از اون تو می اومد که داشت با شادی و مهربونی با اسباب بازی ها و عروسک هاش بازی می کرد و باهاشون صحبت می کرد.

بله بچه ها، ابر کوچولو نزدیک تر رفت و دید دختر کوچولو وقتی بازیش تموم شد تمام اسباب بازیهاش رو با دقت جمع کرد و هر کدوم رو سر جاش گذاشت، عروسک ها، لگوها، کتاب ها هر کدوم سالم و سرحال سر جای خودشون بودند. معلوم بود که دختر مهربون حسابی مراقب وسایلش هست.

ابر کوچولو از تماشای این دختر باسلیقه و مرتب خیلی لذت برده بود و دوست داشت بیشتر نگاهش کنه. دختر کوچولو وقتی بازیش تموم شد به سراغ تلویزیون و کارتون مورد علاقش رفت اون عاشق پرنسس سوفیا بود. دخترک بعد از تماشای 1 ساعت کارتون تلویزیون رو خاموش کرد و به کمک مادرش رفت تا وسایل نهار رو آماده کنن.

ابرکوچولو خیلی خوشحال شد وقتی دید این دختر مهربون به فکر سلامتی چشمها و مغزش هم هست و خیلی زیاد تلویزیون تماشا نمیکنه و به خودش گفت: این همون دختری هست که دنبالش بودم بهتره برم و باهاش دوست بشم.

ابر کوچولو نزدیک پنجره شد و با انگشتهای پنبه ایش آروم به شیشه زد. دخترک سریع به کنار پنجره اومد و دید یک ابر سفید پنبه ای با چشمهای خندون پشت پنجره است.

ابر کوچولو گفت: سلام دختر مهربون، من یه ابر برفی هستم که تو دلم پر از برفه و آرزو دارم آدم برفی بشم ! از بالای کلی خونه گذشتم تا به خونه تو رسیدم، از پشت پنجره کلی نگاهت کردم و فهمیدم تو همون دختری هستی که می تونی منو به آرزوم برسونی، حالا می تونم اسم تو رو بدونم؟

دخترک که از دیدن ابر کوچولوی بامزه ای که حرف میزد حسابی هیجان زده شده بود گفت: اسم من پرنیاست منم خیلی از آشنایی باهات خوشحالم، چه آرزوی بامزه ای داری منم آرزو دارم حسابی درس بخونم و تلاش کنم تا یه پزشک خوب و دلسوز بشم و به همه کمک کنم.

ابر گفت: وای چقدر خوب! میدونستم که درست اومدم، تو دوست داری که تو حیاط و کوچه تون حسابی برف بباره و بتونی یه آدم برفی زیبا درست کنی؟ پرنیا با خوشحالی گفت: وای بله، من عاشق برف بازی و آدم برفی ام!

ابر گفت: پس فردا صبح زود، همون موقع که خورشید خانوم از خواب بیدار میشه و طلوع میکنه تو هم بیدار شو و بیا کنار پنجره تا ببینی که من قراره حسابی برات برف ببارم و کوچه تون رو سفید پوش کنم.. یادت نره  تا قبل از اینکه  آفتاب کامل رو زمین پهن بشه و برفها رو آب کنه باید بیدار شده باشی..

پرنیا یه کم فکر کرد و گفت: آخه من نمیتونم صبح زود از خواب بیدار بشم چون شب ها دیر می خوابم، میشه دیرتر بیدار بشم و بیام برف باریدن تو رو تماشا کنم؟

ابر کوچولو گفت: آخه اگه دیرتر بیدار بشی دیگه برفها حسابی آفتاب می خورن و آب میشن، نه تو میتونی برف بازی کنی نه من به آروزم میرسم !!

پرنیای قصه ما با اینکه هر شب تا دیروقت بیدار می موند و صبح ها دیر از خواب بیدار میشد، اون شب تصمیم گرفت که زودتر از همیشه بازیهاش رو تموم کنه، شامش رو بخوره و آماده خواب بشه.. مامان و بابای پرنیا وقتی دیدند که پرنیا اون شب بدون ناراحتی و بهانه گیری آماده خواب شده خیلی خوشحال شدند. چون همیشه به پرنیا می گفتند که زود خوابیدن برای رشد و سلامتیش خیلی خوبه ولی پرنیا هر شب با خواهش و اصرار میخواست که بیشتر بیدار بمونه و دیرتر بخوابه ..

بله گل های من، حتما شما هم میدونید که بچه ها باید شبها زودتر از بزرگترها بخوابند، چون وقتی زود می خوابند خوب رشد میکنند، بدنشون سالم و قوی می مونه، انرژی شون بیشتر میشه و صبح ها سرحال تر از خواب بیدار میشند.

خلاصه جونم براتون بگه که اون شب پرنیا زودتر از همیشه به مامان و بابا شب بخیر گفت و به رختخواب رفت و به امید یک صبح برفی به خواب رفت.

صبح که شد پرنیا سرحال تر از همیشه از خواب بیدار شد. چون که دیشب زود خوابیده بود صبح پر از انرژی بود و دوید کنار پنجره و دید وای دوستش ابر کوچولو داره گوله گوله برف میباره، از خوشحالی فریاد کشید و مامان و بابا رو صدا کرد و سه تایی بارش برف زیبا رو تماشا کردند. بعد هم پرنیا شال و کلاه و دستکشش رو برداشت و به سمت حیاط دوید.

حیاط حسابی سفیدپوش شده بود و پرنیا با برف های نرم و تازه گلوله های برفی درست می کرد.

بله بچه های عزیز! پرنیای قصه ما که تونست شب زود بخوابه و صبح زود بیدار بشه جایزه اش یک حیاط پر از برف بود که هم خودش کلی کیف کرد و هم ابرکوچولو رو به آرزوش رسوند و یه آدم برفی بامزه و خندون درست کرد.

بچه ها پرنیا که عاشق شعر و موسیقی بود به همراه ابر کوچولو این شعر رو می خوندند:

اتل متل کلوچه ، برف اومده تو کوچه

دلم میخواد برم من سر بخورم تو برفها

یا شایدم بسازم یه آدم برفی زیبا

قول میدم که بپوشم کاپشن و شال و کلاه

دست نزنم به برفها ، بدون دستکش حالا

مامان ازم قول گرفت که حرفشو گوش کنم

بدون شال و کلاه،  توی حیاط من نرم

حتی اومد کنارم، تا بشه دستیار من

برای آدم برفیم باید که  چشمم بزارم

میرم تو آشپزخونه تا یه هویج بیارم

باید که اون هویج رو جای بینیش بزارم

دستهای آدم برفیم خیلی خالی می مونه

یه گل میدم به دستش یادگاری بمونه

بله بچه ها جونم اینطوری بود که اون روز بهترین روز برای پرنیا و ابرکوچولو شد. امیدوارم که از شنیدن قصه پرنیا و ابر کوچولو لذت برده باشین و به زودی زود یک برف زیبا مهمون خونه هاتون بشه و شما هم کلی آدم برفی خندون درست کنید. تا یه قصه دیگه خدا نگهدار همتون باشه عزیزای دلم …

 

20 پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از نظر لطفتون ، چشم حتما سعی می کنیم که زودتر قصه ی اصلی رو شروع کنیم

      پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم که نظرت رو نوشتی الینا جان، این قصه ها به طور سفارشی برای کوچولوهای عزیز نوشته میشه

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *