قصه جذاب و شنیدنی بهار فاطمه و تکه ابر آرزوها ( نمونه قصه سفارشی )
2.3/5 - (3 امتیاز)

 

??? ??? ??????

 

قصه‌ای که امشب می‌خوام براتون بگم در مورد دختری بسیار زیبا و باهوشه که همیشه به حرف پدر و مادر و برادر بزرگترش گوش می‌ده. این دختر خانم زیبا و دوست داشتنی خیلی هم هنرمنده بچه‌ها. کاردستی‌های بسیار زیبایی بلده درست کنه و نقاشی‌های خیلی قشنگی هم می‌کشه. به رقص باله خیلی علاقه داره و به تازگی بخاطر استعدادی که تو این زمینه داره مادرش اون رو توی کلاس آموزشی رقص باله ثبت نام کرده. راستی بچه‌ها من انقدر سرگرم خوبی‌های این خانم خوشگل و باهوش شدم که یادم رفت اسمش رو بهتون بگم! اسم دختر زیبای قصه‌ی ما بهارفاطمه‌ست! عزیزای دلم یکی از ویژگی‌های خاصی که بهارفاطمه داره اینه که بلده خیلی از حرف‌هاش رو یادداشت کنه، البته نوشتن بهارفاطمه یه فرقی با نوشتن بقیه داره و اونم اینه که بهارفاطمه برای نوشتن از کلمات جادویی استفاده می‌کنه که فقط هم خودش می‌تونه اون‌ها رو بخونه! برای همین خیلی وقت‌ها چیزهای مختلف می‌نویسه و حتی با استفاده از همین روش برای پدر و مادرش نامه یا یادداشت می‌ذاره. علاوه بر این‌ها بهارفاطمه خیلی هم خوش‌رو و مودبه و همیشه با لبخند با دیگران صحبت می‌کنه و به بزرگترها احترام می‌ذاره. خیلی دوست‌هاش رو دوست داره و همیشه دلش می‌خواد دوست‌های جدید پیدا کنه، یعنی برعکس بعضی از بچه‌های دیگه که تا وارد جمعی می‌شن خجالت می‌کشن و با کسی حرف نمی‌زنن بهارفاطمه خیلی زود جلو می‌ره و با مهربونی برای دوست شدن با دیگران پیش قدم می‌شه. البته چون خیلی عاقله، همیشه حواسش هست که قبل از صحبت کردن با دیگران حتمن از مامان و باباش اجازه بگیره. بهارفاطمه علاوه بر احترامی که برای پدر و مادرش قائله، خیلی هم اون‌ها رو دوست داره. و مادرش رو مامان و پدرش رو باباسعید صدا می‌کنه. اون‌ها به تازگی از عسلویه که محل کار باباسعیده به ساری که یکی از شهرهای زیبای شمال کشوره نقل مکان کردن. البته پدر بهارفاطمه بخاطر شغلی که داره توی عسلویه مونده و بعد از دوهفته کار کردن و زحمت کشیدن، یک هفته تعطیل می‌شه و پیش اون‌ها می‌ره. بهارفاطمه هم همیشه با صبر و حوصله منتظر اومدن پدرش به خونه می‌مونه و وقت‌هایی که پدرش سرکاره هرشب از طریق تماس تصویری باهاش صحبت می‌کنه.
***
یک روز که بهارفاطمه توی مهدکودک مروارید با دوستاش مشغول بازی بود. لیلا جون وارد شد و بهشون گفت که قراره هفته‌ی آینده جشن بزرگی به مناسبت روز پدر برگزار بشه بعد هم گفت که این جشن یک فرق با باقی جشن‌ها داره و اونم اینه که فقط بچه‌ها و باباها می‌تونن به این جشن برن. بهارفاطمه از این خبر خیلی خوشحال شده بود چون می‌دونست که تا روز جشن، باباسعید حتمن از سرکار پیش اون‌ها برمی‌گرده و می‌تونه توی مراسم شرکت کنه. برای همین وقتی به خونه رفت از مامانش خواهش کرد که با باباسعید تماس بگیره تا بهارفاطمه ماجرا رو براش تعریف کنه. باباسعید از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شد و به بهارفاطمه اطمینان داد که حتمن با همدیگه به جشن می‌رن بعد هم ازش خواست که یادش بندازه روز قبل از جشن با هم به فروشگاه لباس برن و هرکدومشون با سلیقه‌ی بهارفاطمه لباسی برای جشن تهیه کنن. بهارفاطمه خیلی خوشحال شد و از باباسعید تشکر کرد. اون از فرط خوشحالی حتی ماجرا رو برای داداش سبحانش هم تعریف کرد و داداش سبحان که خیلی بهارفاطمه رو دوست داشت اون رو بوسید و گفت که از خوشحالی بهارفاطمه خیلی خوشحاله.
تا رسیدن باباسعید چند روزی مونده بود و بهارفاطمه که برای دیدن باباسعید و شرکت در جشن پدرها لحظه‌شماری می‌کرد تصمیم گرفت یک کاردستی خیلی بزرگ و زیبا درست کنه. برای این کار از داداش سبحان خواهش کرد که عصر اون روز باهم به بیرون برن و لوازم مورد نیاز این کاردستی رو تهیه کنن. داداش سبحان هم قبول کرد و به این ترتیب بهارفاطمه به بازار رفت و هر وسیله‌ای لازم داشت رو به کمک داداشش تهیه کرد. وقتی که به خونه برگشتن بهارفاطمه مشغول درست کردن کاردستی شد. اون روزها و ساعت‌ها زحمت کشید تا اینکه بالاخره یک کاردستی غول‌پیکر و بزرگ ساخت و مامان و داداش سبحان رو صدا زد تا به اتاقش بیان و کاردستی‌ش رو ببینن. اون‌ها شگفت‌زده به این کاردستی غول‌پیکر نگاه می‌کردن و مدام می‌گفتن بهارفاطمه تو چطوری تونستی چنین چیزی درست کنی؟! و حسابی از این کار بهارفاطمه خوشحال شده بودن! داداش سبحان از بهارفاطمه پرسید: «حالا این کاردستی رو می‌خوای کجای خونه بذاریم؟» بهارفاطمه گفت: «می‌خوام اون رو به جشن پدرها ببرم و به لیلا جون و فاطمه جون بگم کنار کیک بزرگ جشن بذارنش.» داداش سبحان خیلی از این فکر خوشش اومد و بهارفاطمه رو تشویق کرد. مامان گفت: «چون با کاغذ سفید درستش کردی و یه جاهایی هم از پنبه استفاده کردی شبیه یک تکه اَبرِ زیبا شده!» بهارفاطمه دید که مامانش راست می‌گه برای همین اسم کاردستی رو گذاشت “تکه‌اَبرِآرزوها”. داداش سبحان پرسید: «حالا چرا آرزوها؟» بهارفاطمه جواب داد: «این یه کاردستی جادوییه که می‌تونه آرزوها رو برآورده کنه. منم می‌خوام آرزوهام رو بنویسم و توی یک پاکت بذارم و از توی گوش تکه‌اَبرِآرزوها بندازم داخلش تا آرزوهام رو بشنوه و اون‌ها رو برآورده کنه.» مامان پیشنهاد کرد که بهارفاطمه ماجرا رو به دوست‌های مهدکودکش بگه تا اون‌ها هم آرزوهاشون رو بنویسن و برای روز جشن بیارن و توی گوش تکه‌اَبرِآرزوها بندازن. بهارفاطمه هم قبول کرد و فردای اون روز ماجرا رو برای لیلا جون و فاطمه جون تعریف کرد. لیلا جون و فاطمه جون بعد از شنیدن ماجرا خیلی خوشحال شدن و از بهارفاطمه خواستن تکه‌اَبرِآرزوها رو قبل از جشن به مهد بیاره که بچه‌ها تا روز جشن نامه‌هاشون رو داخلش انداخته باشن. لیلا جون پیشنهاد کرد که چون جشن مربوط به پدرهاست بهتره هرکسی آرزوهایی که درمورد پدرش داره رو بنویسه و همه‌ی بچه‌ها از این پیشنهاد استقبال کردن. بهارفاطمه همون روز به کمک لیلا جون با داداش سبحان تماس گرفت و ازش خواست که تکه‌اَبرِآرزوها رو به مهد ببره. به این ترتیب تکه‌اَبرِآرزوها تا روز جشن توی سالن مهدکودک موند و هر لحظه پر می‌شد از نامه‌ها و آروزهای بچه‌ها درمورد باباهاشون.
***
بالاخره روز جشن فرارسید و بهارفاطمه به همراه باباسعید با لباس‌های زیبایی که روز قبل تهیه کرده بودن به جشن رفتن. بهارفاطمه که انتظار داشت همه‌ی دوستاش و باباهاشون رو توی جشن ببینه با کمال تعجب دید که چند نفرشون نیومدن و وقتی سراغ اون‌ها رو از لیلا جون گرفت، لیلا جون گفت که خبر نداره چرا نیستن ولی ممکنه برسن. بهارفاطمه پیش بچه‌هایی رفت که به جشن اومده بودن و باباسعید رو با خودش برد تا به همه‌ی دوستاش معرفی کنه. و از بچه‌های دیگه هم خواست که باباهای خودشون رو به بهارفاطمه معرفی کنن. اون با کمال تعجب می‌دید که بعضی از باباها با عصا اومدن و بعضیاشون پا درد و کمردرد دارن و بیشتر شبیه بابابزرگ‌ها هستن. بعضی باباها هم برعکس؛ انقدر جَوون بودن که به نظر می‌رسید هم‌سن و سال داداش سبحان باشن. بهارفاطمه بعد از اینکه با پدر همه‌ی بچه‌ها آشنا شد، با دوست‌هاش توی محوطه‌ی جشن مشغول بازی شد؛ اما بین بازی یادش افتاد مانی پدرش رو صدا نزده که بیاد تا اون‌ها ببیننش و وقتی از مانی خواست که این کار رو انجام بده مانی گفت که باباش یه جاییه که نمی‌تونه بیاد و اون‌ها باید پیشش برن. اون‌ها هم قبول کردن و وقتی که پیش پدر مانی رفتن دیدن که اون روی صندلی چرخ‌دار نشسته و چون نمی‌تونه از پاهاش استفاده کنه به وسیله‌ی اون صندلی به این طرف و اون‌طرف می‌ره. بهارفاطمه وقتی که پدر مانی رو توی این وضعیت دید خیلی برای مانی ناراحت شد و با اینکه دلش می‌خواست درمورد این اتفاق خیلی چیزها بدونه؛ اما از مانی چیزی نپرسید آخه انقدر عاقل و مودب بود که می‌دونست ممکنه با پرسیدن اینطور سوال‌ها خدایی نکرده مانی دلگیر یا ناراحت بشه. چند دقیقه‌ی بعد مراسم شروع شد و کیک برزگی که مخصوص جشن بود رو آوردن و لیلا جون و فاطمه جون از همه‌ی باباها از جمله باباسعید خواستن که برای بریدن کیک به صورت دسته‌جمعی کنار کیک برن. دو نفر از باباها به سمت پدر مانی رفتن و کمک کردن تا اون رو با صندلی چرخ‌دارش کنار کیک برسونن. چندتا از باباهای دیگه هم به باباهایی که پادرد داشتن کمک کردن تا از پله‌ها بالا بیان. باباسعید که کنار کیک ایستاده بود از اونجا دید که یکی از بچه‌ها به همراه پدرش تازه رسیدن و وارد محوطه شدن؛ اما چون پای بابای اون بچه شکسته بود تاکسیِ اون‌ها تا داخل حیاط اومد. موقع پیاده شدن اون‌ها، باباسعید که خیلی مهربون بود و همیشه به همه کمک می‌کرد فوری از بهارفاطمه خواست که باهاش بره تا به پیاده شدن‌شون کمک کنن. بهارفاطمه هم قبول کرد و وقتی که رفت دید اون پدر ملودیه. همینطور که باباسعید به پدر ملودی کمک می‌کرد بهارفاطمه به ملودی بخاطر اینکه پای باباش شکسته دلداری می‌داد. ملودی هم بهارفاطمه رو بوسید و پاکت آرزوهای خودش رو به اون داد تا ببره و داخل تکه‌اَبرِآرزوها بندازه.
موقع بریدن کیک که شد بهارفاطمه دید که ساینا یکی از دوستای مهربونش خیلی ناراحت و غمگینه و از فرط ناراحتی به گریه افتاده، بهارفاطمه فوری جلو رفت و از ساینا ماجرا رو پرسید ساینا هم با ناراحتی برای بهارفاطمه توضیح داد چون باباش آتش‌نشانه الان باهاش تماس گرفتن و گفتن که جنگل آتش گرفته و اون باید برای خاموش کردن آتش، همین الان به ماموریت بره و نمی‌تونه این چند ساعت رو توی جشن بمونه. بهارفاطمه به ساینا گفت این نگرانی نداره و لیلا جون اجازه می‌ده تو بدون پدرت توی جشن بمونی و کیک بخوری. ساینا از بهارفاطمه تشکر کرد اما بهش گفت تو هم اگه مثل من بودی و باباسعیدت مجبور می‌شد بخاطر کارش جشن رو ترک کنه الان دیگه خوردن کیک برات لذتی نداشت. بهارفاطمه به فکر فرو رفت و همون موقع توی دلش از خدای مهربون تشکر کرد که باباسعید آتش‌نشان نشده وگرنه ممکن بود توی هرجایی مثل پارک، خرید، رستوران، جشن، مهمونی و یا حتی وسط تولد بهارفاطمه اون‌ها رو تنها بذاره و به ماموریت بره! اون بعد از گفتن “الهی شکر” از خدای مهربون خواست که ساینا دیگه گریه نکنه. و بعد هم به همراه بچه‌های دیگه با ساینا بازی کرد تا ساینا هم هرچه زودتر یادش بره که باباش از جشن رفته.
بعد از اینکه باباها با خوشحالی کیک رو بریدن و همه حسابی کیک خوردن و شادی کردن لیلا جون از بهارفاطمه خواست که تکه‌اَبرِآرزوها رو با خودش به خونه ببره و تا جشن بعدی که برگزار می‌شه پیش خودش نگهداره و براش توضیح داد که اگر تکه‌اَبرِآرزوها تا جشن بعدی اونجا بمونه، بخاطر اینکه شرایط نگهداری‌ش رو توی مهد ندارن ممکنه خراب بشه. بهارفاطمه هم قبول کرد و بعد از جشن با کمک باباسعید اون رو به خونه برد و به پیشنهاد باباسعید تکه‌اَبرِآرزوها رو توی اتاق بهارفاطمه گذاشتن. بهارفاطمه و باباسعید که خیلی خیلی بهشون خوش گذشته بود و شادی کرده بودن، تمام اتفاقات جشن رو برای مامان و داداش سبحان تعریف کردن. مامان و داداش سبحان هم با اشتیاق به حرف‌هاشون گوش دادن بعد هم مامان بهشون گفت که وقتی بهارفاطمه و باباسعید توی جشن بودن تصمیم گرفته که به مناسبت جشنِ پدرها، یک شام بسیارخوشمزه درست کنه و داداش سبحان هم که بسیار مهربون بود یک انیمیشن جدید و بامزه گرفته بود تا قبل از آماده شدن شام، همگی با هم تماشا کنن.
***
بعد از خوردن شام وقتی که موقع خواب بود همه به هم شب‌بخیر گفتن و آماده‌ی خواب شدن. بهارفاطمه هم به اتاق خودش رفت و توی تختش دراز کشید و وقتی که می‌خواست بخوابه دید که تکه‌اَبرِآرزوها داره اون رو صدا می‌زنه. بهارفاطمه با تعجب بهش نگاه کرد. تکه‌اَبرِآرزوها به بهارفاطمه گفت: «بهارفاطمه درسته که من جادویی هستم ولی راستش رو بخوای نمی‌تونم کلماتی که تو و بچه‌ها توی نامه‌هاتون نوشتین رو بخونم.» و به این ترتیب از بهارفاطمه خواست که همه‌ی نامه‌ها رو باز کنه و براش بخونه تا اون هم بتونه متوجه آرزوهای هرکدوم از بچه‌ها بشه. بهارفاطمه پاکت‌ها رو بیرون آورد و یکی یکی اون‌ها رو برای تکه‌اَبرِآرزوها خوند. و همینطور که آرزوهای بچه‌ها رو درمورد باباهاشون می‌خوند هر لحظه بیشتر حیرت‌زده و متعجب می‌شد!!
اون اول از همه به نامه‌ی مانی رسید و دید مانی از اینکه باباش هیچ‌وقت نمی‌تونه راه بره و باهاش بازی کنه چقدر ناراحته و غصه می‌خوره، مانی آرزو کرده بود ای کاش باباش سالم بود و نوشته بود که دیگه خسته شده از اینکه باباش انقدر درد می‌کشه و چون باباش همیشه مریضه همیشه باید توی خونه ساکت باشن تا اون بخوابه و استراحت کنه و با اینکه خیلی دلش می‌خواد با باباش از اتفاقات مهدکودک حرف بزنه نمی‌تونه این کار رو انجام بده. بهارفاطمه همون موقع خدا رو شکر کرد که پاهای باباسعید سالم هستن و باباسعید می‌تونه به راحتی با بهارفاطمه همه جا بره و خیلی وقت‌ها باهاش حرف بزنه و بازی کنه.
بعد از نامه‌ی مانی نوبت به نامه‌ی نیکان رسید. بهارفاطمه یادش افتاد که نیکان اصلن به جشن نیومده بود. نیکان توی نامه نوشته بود که باباش پزشکه و با اینکه توی بیمارستان شهر خودشون کار می‌کنه اما باید هر روز و هر شب و حتی روزهای تعطیل توی بیمارستان باشه و به مریض‌ها کمک کنه تا خوب بشن و برای همین نیکان هیچ‌وقت نمی‌تونه درست و حسابی پدرش رو ببینه، باهاش به گردش و تفریح بره یا بازی کنه. اون نوشته بود که خیلی دوست داره توی جشن شرکت کنه؛ اما بخاطر اینکه باباش نیست نمی‌تونه به جشن بره. بهارفاطمه بعد از این نامه با خودش گفت چه خوب شده که بابای من دکتر نیست و خدا رو شکر که تونستم باهاش به جشن برم.
نامه‌ی بعدی رو بارانا کوچولو نوشته بود، آرزوی بزرگ اون این بود که باباش دیگه خلبان نباشه چون همیشه توی مسافرته و بارانا کوچولو هیچ‌وقت اون رو نمی‌بینه. بابای بارانا کوچولو شب‌ها خیلی دیروقت به خونه میاد و همیشه وقتی که می‌رسه بارانا کوچولو خوابه و صبح‌ها هم انقدر زود به سرکار می‌ره که بارانا کوچولو هنوز بیدار نشده و به این ترتیب اون همیشه دلتنگ پدرشه و هیچ‌وقت نمی‌تونه اون رو ببینه. بهارفاطمه با خوندن این نامه تعجب کرد و فوری با خودش گفت: «ولی من یادمه که بابای بارانا کوچولو رو دیدم، همون آقاهه که عصا داشت و عینکی بود، خیلی هم کمرش درد می‌کرد.» بعد دوباره مشغول خوندن ادامه‌ی نامه شد که دید بارانا کوچولو نوشته خدایا چون من خیلی دلم می‌خواد به جشن پدرها برم از بابابزرگم خواهش کردم که به جای بابام همراهم بیاد و بعد هم آرزو کرده بود که بچه‌ها متوجه نشن اون بابای بارانا کوچولو نیست. بهارفاطمه که خیلی برای بارانا کوچولو ناراحت شده بود توی دلش از خدا خواست که هرچه زودتر بهش کمک کنه. بعد هم خوشحال شد که باباسعید حداقل یک هفته‌ی کامل تعطیله و بهارفاطمه می‌تونه حسابی اون رو ببینه.
نامه‌ی بعدی نامه‌ی ملودی بود و بهارفاطمه وقتی که پاکت رو دید یادش افتاد که ملودی اون نامه رو روز جشن به تکه‌اَبرِآرزوها رسونده. ملودی توی نامه نوشته بود که شغل پدرش بنّاییه و برای اینکه خیلی بالای نردبان می‌ره تا آجرهای دیوارها رو روی هم قرار بده خیلی وقت‌ها از روی نردبان به زمین می‌افته و دست و پاهاش می‌شکنه. اون از صمیم قلب آرزو کرده بود که شکستگی پای پدرش هرچه زودتر خوب بشه و شغل پدرش هم بخاطر خطراتی که داره هرچه سریعتر عوض بشه و شغلی مثل مهندس‌ها داشته باشه که توی محل کار امن و بدون خطر پشت میز بشینن و کارهاشون رو انجام بدن. بهارفاطمه که خیلی برای شغل خطرناک پدر ملودی نگران شده بود از تکه‌اَبرِآرزوها خواهش کرد که هرچه زودتر به آرزوی اون رسیدگی کنه و از خدا هم برای شغل بدون خطر باباسعید تشکر کرد.
توی پاکت بعدی، نامه‌ی رایان کوچولو بود. بهارفاطمه وقتی که نامه رو باز کرد دید رایان کوچولو نوشته پدرش سوپرمارکت داره و توی مغازه‌ش پر از لُپ‌لُپ و خوراکی‌های خوشمزه‌ست؛ اما اون به جز شیر و ماست و تخم‌مرغ هیچ‌وقت از خوراکی‌های دیگه به خونه نمی‌بره و رایان کوچولو هربار ازش می‌پرسه چرا؟ پدرش در جواب می‌گه اون خوراکی‌ها و لُپ‌لُپ‌ها مال مشتری‌ها هستن. رایان کوچولو علاوه بر این نوشته بود که چون پدرش درس نخونده و مهندس نیست مجبور شده توی سوپرمارکت کار کنه، و بلد نیست هیچ چیزی رو درست کنه و برای همین هم توی اتاق رایان کوچولو پر از اسباب‌بازی‌های خرابه که باباش نمی‌تونه درستشون کنه. اون نوشته بود ای کاش بابام مهندس بود تا همه‌ی وسیله‌های خرابمون رو درست می‌کرد و هروقت ازش می‌خواستم برام لُپ‌لُپ و خوراکی‌های خوشمزه می‌خرید. بهارفاطمه با خوندن این نامه فوری از خودش معذرت خواهی کرد! آخه چند روزی بود که مدام آرزو می‌کرد ای کاش باباش مهندس نبود و سوپرمارکت داشت! اما الان که فهمیده بود بهترین شغل برای باباها مهندس بودنه یکبار دیگه از خدای مهربون تشکر کرد.
خلاصه بهارفاطمه که نامه‌ها رو می‌خوند خیلی چیزهای عجیب و غریب درمورد باباهای دیگه و شغل‌هاشون و ناراحتی‌هایی که بچه‌هاشون دارن فهمیده بود. اون متوجه شده بود که خیلی از باباهایی که توی جشن دیده بود مثل بارانا کوچولو پدربزرگ بچه‌ها بودن و خیلی از بچه‌های دیگه هم بخاطر شغل‌های سخت باباهاشون مجبور شده بودن عموها، دایی‌ها و یا داداشی‌هاشون رو به جای باباشون به جشن ببرن. حتی یک نامه‌ی غمگین خوند که نوشته بود بابای من بیکاره و هر روز تعطیله و توی خونه‌ست؛ اما بخاطر اینکه شغلی نداره همیشه بی‌پوله و هیچ‌وقت نمی‌تونه برای ما کفش و لباس یا اسباب‌بازی و خوراکی بخره. یکی دیگه که باباش پلیس بود هر روز با دزدهای شرور می‌جنگید و حتی نصف شب‌ها هم مشغول کار کردن و زحمت کشیدن بود. یه بچه‌ی دیگه هم باباش کشاورز بود و از بس که روی زمین کارکرده بود و توی خاک بذر کاشته بود پوست دست‌هاش آسیب دیده بود و دکتر بهش گفته بود هیچ‌وقت نمی‌تونه با دست‌هاش موهای خوشگل و صورت قشنگ دخترش رو ناز کنه.
بهارفاطمه وقتی به آخرین نامه رسید دید که اون نامه‌ نامه‌ی خودشه، و یادش افتاد که توی اون نامه از خدای مهربون خواهش کرده بود شغل باباسعید رو عوض کنه و حتی آرزو کرده بود که باباسعید هر روز تعطیل باشه و توی خونه بمونه؛ اما حالا که با خوندن نامه‌ها فهمیده بود اگر آرزوهاش درمورد باباسعید برآورده بشن خیلی اتفاقات بدتری می‌افته. فوری نامه‌ی خودش رو توی سطل زباله انداخت و یک کاغذ برداشت و برای خدا نوشت: «خدایا شکرت!! همیشه دوستت دارم و می‌دونم که شغل باباسعید بهترین شغل دنیاست.»
بعد هم با خیال راحت به تکه‌اَبرِآرزوها گفت من هیچ آرزویی ندارم چون باباسعید هم سالمه، هم مهندسه، هم می‌تونه توی روزهای تعطیلش پیشم بیاد و باهام بازی کنه، منو به پارک و خرید ببره، و از همه مهمتر اینکه بهترین بابای دنیاست. بعد هم به تکه‌اَبرِآرزوها شب‌بخیر گفت و با خیال راحت به خواب رفت.

1 پاسخ دادن

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *