4.3/5 - (119 امتیاز)

 

 

در یک شهر بزرگ و زیبا گوریلی زندگی می کرد به اسم ماروین.

ماروین مثل گوریل های دیگه نبود بچه ها.اون هیچوقت پاهاش رو به زمین نمی کوبید، اون هیچوقت دلش نمیخواست که دعوا کنه و هرگز محکم به سینه ش نمیکوبید و فریاد نمی کشید. ماروین متوجه چیزهایی شده بود که خیلی از گوریلا و مردم از آن غافل بودند و بهشون توجهی نمی کردن.

اما پدربزرگش اصلا از کارای ماروین سر در نمیورد.

اون می گفت:” وقتی که من هم سن تو بودم خیلی وحشی و خشمگین بودم،پدربزرگت از یه ساختمون بلند بالا می رفت ، با صدای خیلی بلند محکم به سینه ش می کوبید و همه اونو پادشاه صدا می کردن،پس…تو دیگه چه جور گوریلی هستی؟”

” من ماروینم،آروم و ملایمم، من حواس جمع و مواظبم،این چیزیه که من هستم!”

“خب..حدس میزنم که اینا باعث بشه ما از این به بعد تو رو پادشاه آرامش صدا کنیم یا یه چیزی شبیه این “

ماروین گفت:” من به شما نشون میدم”

بنابراین ماروین و پدربزرگ به مرکز شهر رفتن.شهر واقعا شلوغ بود،پر از سر و صدا و جمعیت،انگار همه عجله داشتن، اما ماروین از درون احساس آرامش و ملایمت می کرد.

یک روز دوشنبه ماروین و پدربزرگ به پارک شهر رفتن و مشغول خوردن موز شدن.پدر بزرگ موز رو یک جا قورت داد اما ماروین موزش رو به آرومی و بدون عجله خورد، اون متوجه رنگ زرد روشن پوست موز شد و به طعم شیرین و رسیده و خوشمزه ی موز توجه کرد.

پدربزرگ گفت:” گوریلا هیچوقت کل روز رو یه جا نمیشینن و به موز خیره نمیشن،بیا بریم”

” اما اخه  شما واقعا طعم اونو چشیدین؟”

“البته که من مزه ش رو چشیدم، من اون موز رو خوردم، نخوردم؟!”

ماروین لبخند زد.

روز سه شنبه اونا سوار کشتی شدن.

پدربزرگ دوربینش رو دراورد و مشغول عکاسی از مجسمه شد ، اما ماروین وقت گذاشت و دقت کرد،اون به تمام رنگ ها و خط هایی که در مجسمه استفاده شده بود توجه کامل کرد.

بعد از اینکه پدربزرگ از مجسمه عکس گرفت گفت:”خب .. من اونو دیدم بیا بریم دیگه”

” اما آیا واقعا اونو دیدی؟!”

” البته که دیدمش ،من به اون نگاه کردم نکردم؟!”

ماروین لبخند زد.

روز چهارشنبه ماروین و پدربزرگ به دیدن یک فواره ی زیبا و بزرگ رفتن.

ماروین که متوجه چکه ها و قطره های آب روی انگشتاش شده بود  گفت:” دلم می خواد بدونم آب گرمه یا نه”

در همون موقع چند قطره ی آب هم به پدربزرگ ماروین پاشیده شد ، پدربزرگ گفت:” اون آب سرده، پاشو بریم”

“اما آیا واقعا اونو حس کردین؟”

” البته که حس کردم، من خیس شدم، مگه نشدم؟!”

ماروین لبخندی زد.

روز پنجشنبه ماروین و پدربزرگ توی صف منتظر خریدن یه خوراکی بودن.

ماروین در حالی که متوجه بوی خوب و تازگی  و ظاهر اشتها برانگیز اون خوراکی شده بود گفت:” بوی فوق العاده ای میده”

در همون موقع پدربزرگ گفت:” آره آره، حالا بیا بریم”

” اما آیا واقعا اونو بو کردین؟!”

“البته که من اونو بو کردم! من دماغ دارم، مگه ندارم؟ اما این صف خیلی طولانیه ! دلم میخواد همین جا تاپ تاپ محکم بزنم به سینمو فریاد بکشم !”

ماروین گفت:” آه پدربزرگ عزیزم”

روز جمعه اونا به یک کنسرت موسیقی رفتن.

ماروین در حین گوش دادن آهی کشید و متوجه صدای زیبای نت ها و چرخش و حرکت سازهای موسیقی شد.

“واقعا میشنوی پدربزرگ؟”

“خرررررو پف”

روز شنبه ماروین و پدربزرگ به یک ساختمون بلند رسیدن.

پدربزرگ گفت:” آخ جوون! بالاخره ما میتونیم از یه چیزی بالا بریم و تپ تپ رو سینه هامون بزنیم و غرش کنیم”

ماروین گفت:” فعلا بیاین سوار آسانسور بشیم”

و سپس اونا به سمت بالای ساختمون حرکت کردن و وقتی که در های آسانسور باز شد…

پدربزرگ مکثی کرد و ساکت شد.اون نگاه کرد، گوش داد،

اون بو کرد، پدربزرگ به هر چیزی که در اطرافش بود توجه کرد،

و احساس غرش و خشمی که در درونش بود کوچکتر و کوچکتر شد.

اون رو کرد به ماروین و گفت:” ماروین! من احساس ارامش می کنم.فکر میکنم در درونم همون احساسی رو دارم که تو داشتی، احساس آسودگی و ملایمت”

ماروین گفت:” من میخوام یه چیز دیگه هم به شما نشون بدم”

پدربزرگ پرسید:” بگو ببینم، ما که قرار نیست دوباره بشینیم و به موز زل بزنیم؟هووم؟”

ماروین لبخندی زد.

روز یکشنبه ماروین و پدربزرگ از یک موزه دیدن کردن و دراونجا گروهی از مردم رو دیدن که به یک موز زل زده بودن و همینطور خیره نگاش میکردن.

پدربزرگ هم نگاه کرد و این دفعه واقعا نگاه کرد بچه ها.

پدر بزرگ لبخند زد.

پدر بزرگ گفت:” پادشاه ارامش، تو خیلی خوبی، بیا پادشاه بیابریم که من میخوام برات یه موز بخرم”

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

72 پاسخ
  1. وانیا ❤️
    وانیا ❤️ می گوید:

    عالی و آموزنده بود خیلی خیلی خوشم اومد ممنون که اینقدر زحمت میکشید و وقت میزارید که برای ما قصه تعریف کنید خسته نباشی خاله صدف ❤️🥰😘🌺🌺🌺❤️❤️❤️🥰🥰😘😘😘😘😘🌺🌺

    پاسخ
    • هانیه
      هانیه می گوید:

      سلام شبتون بخیر
      از قصه های خوبتون ممنونم .من تازه با ولک اشنا شدم خیلی قشنگه
      آهنگ اول قصه ها رو خیلی دوست دارم منو یاد بچگیام میندازه .اگه میشه کاملش رو بزارین .

      پاسخ
      • صدف خالقی (قصه گو)
        صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

        سلام دوست عزیزم. خیلی خوشحالیم که همراه ما هستید. متاسفانه بخاطر طولانی شدن قصه نمیتونیم اینکار رو اینجام بدیم، اما اگر امکانش باشه تو قسمت آهنگ ها اضافه میکینم.

        پاسخ
  2. مبینا
    مبینا می گوید:

    عااااااااااااااااالی بووووووووووووووووود😍❤️🌹🥰😋😘💐🥰🤩🥳😇😝😛😜🤪🔥💫⭐🌟✨💥🎉🎊🙈🙈🙉🙊😺😸🧡❤️😾😿🙀😽😽😼😻😻😹💛💚💙💜💜🤎🖤🖤🖤🤍♥️💘💘💝💖💗💓💞💞💕💌💟❣️💋🫂👥👤👣🧠🫀👁️👀💀☠️🦴🦷👄👅👃👂🦻🦶🦵🦿🦾💪👍👎👏🙌🙌👐🤲🤝🤜🤟🖖✋🖐️👋🤚👊✊🤛🤘✌️🤞🤙🤌🤏🤏👌🖕☝️☝️✍️👉👈👉🙎🙍🤷🙆💁🙅🙋🙇🙏💅🧘🧑‍🦯🧑‍🦼🤾⛹️🏋️🤸🏃🚶🧍🧎🧑‍🦽🧏💆💇🧖🛀🛌⛷️🤺🏇🏌️🤹🤼🧗🚵🚴🏂🪂🏄🚣🏊🤽🧜🧚🧞👼🧑‍🎄🥷🦹🦸🧟🧛🧙🧝💂👸🤵👰🧑‍🚀👷👮🕵️🧑‍✈️🧑‍💼🧑‍🎓🧑‍🏫🧑‍🏫🧑‍🌾🧑‍🚒🧑‍🔧🧑‍⚕️🧑‍🔬🧑‍⚖️🧑‍💻🧑‍🎨🧑‍🍳👳🧕👲👶🕴️💃💃🕺👯👯👭👭👬👬👫💏👫🧒🧑🧓🧑‍🦳🧑‍🦰👱🧑‍🦱🧑‍🦲🧔👩‍❤️‍💋‍👨👨‍❤️‍💋‍👨👩‍❤️‍💋‍👩💑👩‍❤️‍👨👩‍❤️‍👩🤰🤱🧑‍🍼👪💐🌹🌺💮🏵️☘️🍃🌾🍁🍂🍀🌼🪴🌵🌳🪵🪨🌪️🌊☃️❄️🏔️😀😄😆🌜🌛🌛🌜

    پاسخ
  3. آلارا و دلارا
    آلارا و دلارا می گوید:

    عالیییییییییییی😍😍😍😍😍😅😘😘😘😘😘😊😊😊😊😊😚😚😚😚😚💕💕💕💕💕💕💖💖💖💖💜💜💜💜💜💜🧡🧡🧡🧡🧡💛💛💛💛💛💛💛💙💙💙💙💙💚💚💚💚💚💚💚💚❤❤❤❤❤❤💋💋💋💋💋💋👄👄👄👄💟💟💟💟💟💝💝💝💙💙💗💗💗💗💗💗😎😎😎😎😎😎

    پاسخ
  4. یکتا
    یکتا می گوید:

    سلام، قصه هایی که شما می گذارید خیلی خوبه ، متشکر
    راستی خانم ستاره خالقی که ایشان هم قصه گو هستند خواهر شما می باشد

    پاسخ
  5. آلارا و دلارا
    آلارا و دلارا می گوید:

    سلام لطفا خودتونو به ما معرفی کنید و بگویید چند سالتونه و بچه دارید یا نه اسمشون چیه چند سالپشونه. خیلی خوشحال میشیم شما رو کامل بشناسیم.

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست خوبم، من صدف خالقی هستم. به زودی خودم رو بهتون کامل معرفی میکنم و بیشتر با دوستای خوبم آشنا میشم .

      پاسخ
  6. آرمین
    آرمین می گوید:

    منم با نظرتون موافقم. به دو دلیل. یک اینکه بچه ها یاد بگیرن که زیاد بازی نکنن. دو اینکه خیلی وقته قصه ی تصویری نزاشتین

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      بازی طبیعت بچه ها و بهترین راه برای رشدشون هست. فقط بازی ها باید امن و بدون اذیت دیگران باشن. و وظیفه ما بزرگتر هاست که شرایط و بازی مناسب رو براشون فراهم کنیم. در مورد قصه تصویری هم حتما به زودی قصه های تصویری اضافه می کینم دوست عزیزم.

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      بهترین اتفاق برای ما این هست که از قصه ها چیزای خوبی یاد بگیرید و قصه ها رو دوست داشته باشید

      پاسخ
  7. باران
    باران می گوید:

    سلام دوست ولکی مدتهاست ک قصه ها برام پخش نمیشن حتما باید وارد سایت پلاس شم ک‌پخش بشن

    پاسخ
  8. بردیا مداحی😍😍😍😍
    بردیا مداحی😍😍😍😍 می گوید:

    😱🤭🥲🙂🤐😂🤐😍😉😛😴😬🤫😚😱😏😍🙂😱🥲🥲😱😍😅😍😄😅😒😑😛😂😤🤭😑🇧🇮🇦🇬🇦🇱🇦🇸🇦🇱🇧🇦🇧🇱🇦🇹🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇶🇮🇶🇮🇶🇮🇶🇮🇶

    پاسخ
  9. بردیا مداحی😍😍😍😍
    بردیا مداحی😍😍😍😍 می گوید:

    😄😅😏😬😬🥲😒😤😠🤫🙂😅🙂😢😢🧐😢😬😬😏😢🙂😄🙂😠🙁🤭😬😤😅😤😒🙂😢🇮🇶🤭🇮🇶🇦🇹😍🇮🇷🇧🇱😛🇧🇱🇧🇱😂🙁🇧🇮🇧🇱🇧🇮🇧🇱😛🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇧🇱🤫🇧🇱🇧🇮🇧🇦🇧🇮🇧🇦😂🧐🇧🇦🇧🇮😠🇧🇮🇧🇱😂😄🤫😠🇧🇮😑😠😑😠😏🇧🇦😑😠🤫😠🤫😑🙁😛🙁😂🙁😑🙁😑🙁😂🙁😂😏

    پاسخ
  10. بردیا مداحی😍😍😍😍
    بردیا مداحی😍😍😍😍 می گوید:

    🤫🇮🇷😟🇦🇹😠😠😑😠😍😛🇮🇶😤🤭🧐😤🤭🇧🇱😬🇮🇷🇧🇱😅😤😅🇦🇬😅🇦🇬🥲😅😉😅🥲😅😄😅🇧🇱🤭🇧🇱🇧🇱🇧🇱🇧🇱🇧🇱😅🇧🇱🇦🇹😂🇦🇹🧐😅🇮🇷😅😢😢😅🙄🥲😱😅😤🤐😅😴😅🥲😅🧐😅🇮🇷😅🙂😤😅🙂😅😤🤭🧐😅🇮🇷🙂😅🇧🇱🤭😄🤭🇮🇷🇮🇶🧐🇮🇶🇮🇷🇦🇹🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🧐😅🇧🇱🇮🇶🇧🇱🇮🇶🇮🇷🧐😅😄😅🇧🇱😅🇮🇷😅😤🤐🇮🇶🤐🇮🇶🙂🤭🙂😍

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *