,

موش کوچولو و حلزون شگفت انگیز

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید آلبرت یک موش کوچولوی زبل بود. یک روز صبح آلبرت با هیجان شروع به جیغ و داد کرد و گفت:" اینجا رو نگاه کنید ! من یه حلزون کوچولوی بامزه پیدا کردم.. من می خوام اونو پیش خودم نگه دارم ، اون از این به بع…
,

سفر پرماجرای موش کوچولو

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید   یکی از روزهای گرم تابستانی موش کوچولو تصمیم گرفت که به برادرش که اون طرف دریاچه زندگی می کرد سر بزنه .. اون می دونست که چند روز دیگه روز تولد برادرشه و دلش می خواست برای بردارش هدیه تولد …
,

جوجه بلدرچین ماجراجو

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید توی علفزار یک مامان بلدرچین و بابا بلدرچین به همراه 10 تا جوجه کوچولوشون زندگی می کردند. هر روز صبح مامان بلدرچین به همراه جوجه ها به میون علف ها و چمن ها می رفتند و بازی می کردند و دنبال غذا می …
,

دختری عاشق هندوانه

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید نورا دختر کوچولویی بود که عاشق هنوانه بود. اون دوست داشت صبح و ظهر و شب ، همیشه و همه جا هندوانه بخوره! اون صبح ها به عنوان صبحانه هندوانه می خورد، عصرها به عنوان عصرانه هندوانه می خورد و شب ها هم بعد…
,

کار فوق العاده سارا

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید سارا یک دختر معمولی بود. درست مثل بقیه بچه ها .. به نظر شما یک آدم معمولی می تونه دنیا رو تغییر بده؟ سارا هم  هیچ وقت حدس نمیزد که بتونه یک روز دنیا رو تغییر بده ، ولی سارا تونست! اون تونست که دنیا ر…
,

هرچیزی ممکنه

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید   در کنار تپه های سرسبز گوسفندی بود که توی سرش رویاهای زیادی داشت. وقتی که همه گوسفندان مشغول دویدن و چرا کردن توی تپه ها بودند، اون بالای تپه می نشست و به پرندگانی که توی آسمون پرواز می ک…
,

گردش پرماجرای اردک ها

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید یکی از روزهای گرم تابستان مامان اردک تصمیم گرفت به همراه 6 تا جوجه اردک کوچولوی خودش به گردش بره ..   جوجه اردک ها عاشق این بودند که مثل قطار پشت مامان اردک راه بیفتند و به جاهای مختلف سر…
,

گرگ های برادر

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید در یک شب سرد زمستانی مامان گرگ 2 تا توله گرگ کوچولو رو به دنیا آورد. مامان گرگ با زبونش توله گرگ ها رو لیسید و با محبت بهشون نگاه کرد. یکی از توله گرگ ها خاکستری بود و اون یکی سیاه.. برای همین ما…
,

قلعه درختی

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید تابستان شده بود و مدرسه ها تعطیل شده بود .ویلی و جسی که خواهر و برادر بودند تمام روز رو مشغول بازی کردن با هم بودند. اونها عاشق بازی کردن توی حیاط بودند. تاب بازی، بسکتبال و شنا کردن توی استخر زیر ن…
,

اگر فیل ها نبودند

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید قصه امروزمون در مورد یکی از حیواناتی هست که خیلی برای محیط زیست و طبیعت مفیده ، یک حیوان بزرگ و سنگین وزن که توی جنگل زندگی می کنه و خیلی به حیوانات دیگه کمک می کنه ، بچه ها جون شما فکر می کن…