4/5 - (256 امتیاز)
برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید


نورا دختر کوچولویی بود که عاشق هنوانه بود. اون دوست داشت صبح و ظهر و شب ، همیشه و همه جا هندوانه بخوره!

اون صبح ها به عنوان صبحانه هندوانه می خورد، عصرها به عنوان عصرانه هندوانه می خورد و شب ها هم بعد از شام هندوانه می خورد..

یک روز ظهر مامان پلو و خورشت کرفس درست کرده بود. اون توی بشقاب نورا کمی برنج و خورشت ریخت. نورا با ناراحتی نگاهی به غذاش کرد و صورتش رو برگردوند و گفت:” من خورشت کرفس دوست ندارم ! من اصلا برنج دوست ندارم ! من فقط دلم هندوانه می خواد !”

بابا گفت:” نورا برنج و خورشت کرفس خیلی خوشمزه و مفیده ، برای بدنت هم لازمه !”

اما نورا شروع به گریه و داد و فریاد کرد و با صدای بلند گفت:” نه !!! من فقط هندوانه می خوام ، هندوانه !!!” مامان که از این کار نورا کلافه شده بود با لحن جدی گفت:” آرووووم باش نورا! اول باید غذاتو بخوری ، بعد می تونی هندوانه بخوری!”

اون روز عصر وقتی نورا به آشپزخونه رفته بود یک هندوانه سبز بزرگ رو روی میز آشپزخانه دید. چشمهای نورا از خوشحالی برق زد.

اون چند دقیقه ای به هندوانه خیره شد بعد با خودش فکر کرد:” اووووم به به! عجب هندوانه بزرگی! دلم می خواد همه این هندوانه رو تنهایی بخورم !” بعد آروم هندوانه رو برداشت و توی اتاقش برد و زیر تختش گذاشت و گفت:” شب که همه می خوابند خودم تنهایی این هندوانه رو می خورم !”

موقع خواب نورا به هندوانه زیر تختش فکر می کرد که خوابش برد.

نصفه شب بود که نورا احساس کرد که تخت خوابش داره تکون می خوره ! اون چشمهاش رو باز کرد و دید که هندوانه ای که زیر تختش گذاشته بود داره بزرگ و بزرگتر میشه ! هندوانه انقدر بزرگ شد که کل اتاق رو گرفت.

تخت نورا بالای هندوانه بود . نورا از تختش بیرون اومد و روی هندوانه گرد بزرگ سر خورد. اون در حالیکه می خندید گفت:”هورااا، خیلی کیف میده .. من خیلی خوشحالم ! حالا همه ی این هندوانه مال منه

نورا دور هندوانه چرخید . تا یکدفعه چشمش به یک در کوچیک خورد. اون با کنجکاوی در رو باز کرد و داخل هندوانه شد.

اون داخل راهروی درازی رفت و رفت تا به یک اتاق صورتی روشن رسید.

داخل اتاق یک میز و صندلی که از تخمه های هندوانه درست شده بود قرار داشت. نورا پشت میز نشست و با خوشحالی گفت:” آخ جون ، آخ جوون همه ی این هندوانه مال منه !”

نورا  با اشتیاق اولین قاچ از هندوانه رو خورد و گفت: ” به به ! عجب هندوانه ی خوشمزه ای! بازم می خوام ، بازم می خوام ..” همون موقع یک قاچ هندوانه دیگه روی میز ظاهر شد..

نورا همین طور قاچ های هندوانه رو می خورد و می گفت:” بازم می خوام! بازم می خوام!” به محض اینکه نورا یک قاچ رو تموم می کرد هندوانه بعدی جلوش ظاهر می شد..

ناگهان نورا دست از خوردن هندوانه کشید. اون احساس می کرد که داره بزرگ و بزرگتر می شه و هندوانه داره کوچیک و کوچیکتر میشه !

نورا درست مثل یک بادکنک باد کرده بود.

اون دلش رو گرفت و شروع به داد و فریاد کرد و گفت:” واااای دلم ، آخ دلم ! دارم می ترکم ! دلم درد می کنه ..من دیگه هندوانه نمی خوام ! من هندوانه نمی خوام

نورا داشت داد و بیداد می کرد که یک دفعه با صدای مامانش از خواب بیدار شد! مامان کنار تخت نورا نشسته بود و با مهربونی اون رو نوازش می کرد و می گفت:” چی شده نورا؟ خواب بد دیدی؟

نورا که تازه فهمیده بود همه این اتفاق ها خواب بوده نفس راحتی کشید و گفت:” یک هندوانه خیلی بزرگ زیر تختم بود. من بیشترش رو خوردم.. بعد من مثل یک بادکنک بزرگ باد کردم و گنده شدم و احساس می کردم توی هندوانه گیر افتادم .. خیلی بد بود مامان !”

مامان، نورا رو ناز کرد و گفت:” اوه پس خواب بدی دیدی عزیزم.. نگران نباش همه چیز خواب بوده” بعد نگاهی به زیر تخت نورا انداخت و چشمش به هندوانه افتاد. مامان هندوانه رو برداشت و با تعجب گفت:” کی این هندوانه رو زیر تخت گذاشته نورا؟

نورا که خجالت کشیده بود سرش رو پایین انداخت و به آرومی گفت:” من گذاشتم مامان، متاسفم … من می خواستم همه هندوانه رو خودم تنهایی بخورم ، ولی وقتی شروع به خوردن هندوانه کردم بزرگ و بزرگتر شدم ! بعد من توی هندوانه گیر افتادم ..” مامان لبخندی زد و گفت:” حالا بگیر بخواب .. فردا صبح با هم در مورد این هندوانه جادویی حرف می زنیم !”

نورا روی تختش دراز کشید و خیلی سریع خوابش برد.

صبح روز بعد موقع صبحانه نورا دیگه دلش نمی خواست هندوانه بخوره ! اون صبحانه نیمرو خورد و لیوان شیرش رو هم تا آخر خورد.

از اون روز به بعد نورا دیگه حواسش بود که به اندازه ی کافی هندوانه بخوره و دیگه هیچ وقت تو خوردن چیزی زیاده روی نکنه ..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

134 پاسخ
  1. آنیسا پورجوانمردی ملیسا پورجوانمردی
    آنیسا پورجوانمردی ملیسا پورجوانمردی می گوید:

    سلاممن و خواهرم دوقلو هستیم . ما از قصه های شما خیلی لذت می ببریم.ما حتی بعضی وقت های بعضی از قصه های شماراچند بار گوش میکنیم.

    پاسخ
  2. آنیسا پورجوانمردی ملیسا پورجوانمردی
    آنیسا پورجوانمردی ملیسا پورجوانمردی می گوید:

    👆👆👆👆👆ببخشید سلام من وخواهرمدوقلوهستیم💟💟💟💟💞💞

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی ممنونم از لطفتون
      منم همه ی بچه ها و همراهان عزیزمون رو خیلی دوست دارم

      پاسخ
  3. سونیک
    سونیک می گوید:

    مثل همیشه عالی دخترم زیاد هندوانه می خورد حالا کم می خورد و اینکه دخترم عاشق شما است 💜💙💚💛🧡❤💕🌹🌷♥️

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی ممنونم از نظر قشنگتون و خوشحالم که تاثیرات مثبت قصه ها بر بچه ها رو برامون مینویسید
      منم همه ی بچه ها رو خیلی دوست دارم

      پاسخ
  4. سونیک خارپشت و شدو خارپشت و سیلور خارپشت
    سونیک خارپشت و شدو خارپشت و سیلور خارپشت می گوید:

    مثل همیشه عالی عاشق قصه های شما هستم❤🧡💛💚💙💜💕🌹🌷♥️🧚‍♀️

    پاسخ
  5. کیان ۵ ساله از تهران
    کیان ۵ ساله از تهران می گوید:

    من این قصه رو دوست داشتم
    این قصه باعث شد من زیاده روی در خوردن چیزای مختلف نکنم🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍍🥕🥥🥥🥑🥑🍏🍎🍑🍐🍍🍓🍒🥔🍑🥓🥓🥩🍗🍗🥭🍆🍑🍆🥬

    پاسخ
  6. مبینا🌼🌹❄️🥰😍🤩😘❤️
    مبینا🌼🌹❄️🥰😍🤩😘❤️ می گوید:

    ممنون خاله جون عالی بود 😋😍😊🥳🥰😘😇❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

    پاسخ
  7. کیان فرح بخش
    کیان فرح بخش می گوید:

    🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣👍👍👍👍👍👍🏾👍🏾👍🏾👍🏾👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍

    پاسخ
  8. 💛🧡❤نفس شعبانی کاربر وولک مدرسه ی حضرت رقیه (ص) ☆
    💛🧡❤نفس شعبانی کاربر وولک مدرسه ی حضرت رقیه (ص) ☆ می گوید:

    من برای خوابوندن عروس هلندیم هر شب قصه های شما رو میزارم . امشب دیگه صداش هم نیومد و خوابید. ممنون

    پاسخ
  9. آنیسا پورجوانمردی ملیسا پورجوانمردی🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉
    آنیسا پورجوانمردی ملیسا پورجوانمردی🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉 می گوید:

    سلام من انیسا هستم خواهرم ملیسا دوقلوها من و خواهرم از هندوانه خوشمان می آید
    چون قرمز ابدار شیرین است .🍉🍉🍉🍉

    پاسخ
  10. آنیسا پورجوانمردی ملیسا پورجوانمردی🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉
    آنیسا پورجوانمردی ملیسا پورجوانمردی🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉 می گوید:

    🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉

    پاسخ
  11. اوینا سلیمانی🦋
    اوینا سلیمانی🦋 می گوید:

    سلام خاله صدف:)
    مث همیشه خیلی خیلی خوب بود.
    من هرشب با قصه های شما میخوابم:)
    مرسی واقعا

    پاسخ
  12. افرا
    افرا می گوید:

    سلام قصه ی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگی بود و من همیشه قصه های وولک رو گوش می‌کنم و خوابم می بره و من همیشه با وولک همراه هستم مرسه از قصه گو ممنون ❤️❤️❤️🩷🩷🩷❤️❤️❤️❤️🩷🩷🩷🩷🩷💕💕💕💕💞💞💞💞💞💞💗💗💗💗❤️❤️❤️❤️

    پاسخ
  13. آوین جون
    آوین جون می گوید:

    ❤️💛💛💛❤️❤️💯💯💯💯ممنون خاله صدف قصه ی قشنگی بود من هم یاد گرفتم که پرخوری نکنم🩷🩷🩷 🍉🍉🍉🍉

    پاسخ
  14. نورا کرمی معز
    نورا کرمی معز می گوید:

    سلام خاله اسم منم نورا قشنگه ست و خیلی از این قصه خوشم اومد مامان ناهید جونم این قصه را برام خوند و کلی با خوندن این قصه خندیدیم و شادی کردیم الهی شماهم همیشه دلتون شاد باشه راستی من پیش دبستانی هستم اسم معلمم هم خاله شکوفه جون است دوستون دارم که با اسم من قصه نوشتید 💖

    پاسخ
  15. نیکان هستم
    نیکان هستم می گوید:

    خیلی خوب بود خیلی ممنون خاله صدف ،هر چیزی رو باید به اندازه خورد قصه جدید بیارین برای بچها

    پاسخ
  16. ❤پروا پاکزاد❤
    ❤پروا پاکزاد❤ می گوید:

    سلام عالی بود 😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *