4.2/5 - (146 امتیاز)
برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید



توی علفزار یک مامان بلدرچین و بابا بلدرچین به همراه 10 تا جوجه کوچولوشون زندگی می کردند. هر روز صبح مامان بلدرچین به همراه جوجه ها به میون علف ها و چمن ها می رفتند و بازی می کردند و دنبال غذا می گشتند. وقتی عصر می شد و خورشید کم کم می خواست غروب بکنه ، مامان بلدرچین تند تند جوجه ها رو جمع می کرد و اونها رو به صف می کرد و سریع به لونه برمی گشتند. بابا بلدرچین هم بالای یک سنگ بلند می ایستاد و دونه دونه جوجه ها رو نگاه می کرد و می شمرد تا همگی به خونه برگردند.

این بخش از قصه رو با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری این قصه رو کامل صوتی بشنوی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

اما این میون طلایی که از همه جوجه ها کوچیکتر و بازیگوش تر بود سرگرم بازی و نگاه کردن به گلها می شد و همیشه از بقیه جوجه ها جا می موند.. مامان بلدرچین جیک جیک کنان می گفت:” یالا ، بجنب طلایی ، باز دوباره که جا موندی! ” خواهر و برادرهاش هم تند و تند جیک جیک می کردند و طلایی رو صدا می زدند. طلایی از اون ته با صدای بلند جیک جیک کنان می گفت:” دارم میام مامان..”

این ماجرا هر روز صبح و عصر تکرار می شد و طلایی همیشه در حال دویدن بود تا خودش رو به ته صف جوجه بلدرچین ها برسونه . راستش رو بخواید برای طلایی خیلی سخت بود که با دیدن گلهای صورتی، چمنهای تازه ، کرم های دراز و نرم و زنبورهای  عسل حواسش پرت نشه و از صف جا نمونه ..

بابا بلدرچین به طلایی می گفت:” طلایی ، تو باید سریعتر راه بری و حواست رو جمع کنی که از صف جا نمونی .. ما بلدرچین ها همیشه باید تندتند راه بریم و عجله کنیم ..”

طلایی سرش رو تکون می داد و می گفت:” باشه بابا جون ..”

چند وقتی بلدرچین کوچولو حواسش رو جمع کرد که از صف جا نمونه و مثل بقیه خواهر و برادرهاش تند تند و با عجله راه رفت.. اما اون باز هم با دیدن گل های صورتی تازه و کرم ابریشم که تازه پیله بسته بود دوباره حواسش پرت شد و از صف جوجه ها جا موند!

 

یکی از روزها که جوجه بلدرچین ها به صف شده بودند و توی علفزار راه می رفتند تا به لونه برگردند و طلایی هم مثل همیشه سعی می کرد خودش رو به صف برسونه یک دفعه چشمش به یک پر زیبا و عجیب افتاد.

 

طلایی ایستاد و با دقت به پر خیره شد. اون نگاهی به اطراف کرد تا ببینه اون پر مال کیه که یک دفعه یک دم نرم و پشمالوی نارنجی رو دید که از لای علفها بیرون زده بود..

 

طلایی به آرومی نزدیک تر شد.. اون می خواست بدونه که اون دم نارنجی پشمالو که تکون می خوره مال کیه .. طلایی به آرومی و با احتیاط پشت بوته ها ایستاد تا بفهمه ماجرا چیه !

 

دم پشمالو آروم آروم از لای بوته ها حرکت کرد و به طرف لونه بلدرچین ها رفت. طلایی هم به آرومی پشت اون حرکت می کرد تا یک دفعه از لای بوته ها چشمش به صاحب دم پشمالو افتاد!

اوووه خدای من اون کسی نبود جز گربه پشمالو که با چشمهای سیاه و پنجه های تیزش درست پشت سر مامان بلدرچین و خواهر و برادرهای طلایی  ایستاده بود و کمین کرده بود!

 

طلایی بدون معطلی شروع به دویدن کرد. اون بال بال زنان و با عجله می دوید و با صدای بلند جیک جیک می کرد و می گفت:” گربه ! گربه ! مامان بلدرچین مراقب باش گربه اومده !”

 

بابا بلدرچین که صدای طلایی رو شنیده بود نگاهی به اطراف کرد و با دیدن گربه پشمالو شروع به جیغ زدن و بال بال زدن کرد تا گربه پشمالو رو فراری بده !

 

مامان بلدرچین و خواهر و برادرهای طلایی هم همگی شروع به جیک جیک کردند و گفتند:” از اینجا برو گربه پشمالو! ما تو رو دیدیم زود باش از اینجا برو !”

 

این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری این قصه رو کامل صوتی بشنوی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

گربه پشمالو که فهمید نقشه اش نقش بر آب شده و بلدرچین ها اون رو دیدند غر غر کنان به پشت بوته ها پرید  و از اونجا دور شد ..

 

مامان بلدرچین و بابا بلدرچین طلایی رو زیر بالهاشون گرفتند و گفتند:” تو ما رو نجات دادی طلایی! کارت عالی بود ..” خواهر و برادرهاش هم همگی جیک جیک کنان گفتند:” کارت عالی بود! کارت عالی بود..”

 

بله بچه ها.. درسته که طلایی همیشه از صف جا می موند ولی توجه و دقتی که به اطرافش داشت کمک کرد تا خانوادش رو نجات بده ..

از اون روز به بعد باز هم جوجه بلدرچین ها توی یک صف می ایستادند و دنبال مامان بلدرچین راه می افتادند و به چمنزار می رفتند ولی طلایی هنوز هم از صف جا می موند و هر چیز جالبی که میدید می ایستاد و با دقت و کنجکاوی نگاهش می کرد تا اون رو کشف کنه ..

 

مامان بلدرچین حالا دیگه به جای اینکه از طلایی بخواد که زودتر بیاد و از صف جا نمونه ازش می پرسید:” طلایی چی پیدا کردی ؟” طلایی می گفت :” یه چیز جالب و شگفت انگیز..” بعد همه خواهر و برادرهاش با عجله می دویدند و دور طلایی حلقه می زدند که اون چیز جالب رو ببینند..

 

حالا دیگه همه خواهر و برادرهای طلایی هم مثل اون دایم دنبال کشف کردن چیزهای جدید بودند و به اطرافشون خیلی بیشتر توجه می کردند..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

115 پاسخ
  1. مبینا😍🥰😘♥️
    مبینا😍🥰😘♥️ می گوید:

    سلام خاله صدف جون ممنونم عالی بود این قصه ی زیباتون🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

    پاسخ
  2. آروین کوچولو
    آروین کوچولو می گوید:

    سلام خاله صدف من خیلی از این قصه ی زیباتون خوشم اومد
    خیلی گربهه خوشگل بود
    جوجه طلاییو هم خیلی دوست داشتم
    💛💚💙💜💜🤎❤️❤️🧡🤍💗💓💖💓💞♥️❣️💟👌👌👌

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست قشنگم
      چه عالی
      من خیلی خوشحال شدم که این قصه رو هم دوست داشتی عزیزم

      پاسخ
  3. دیبا
    دیبا می گوید:

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍💋💋

    پاسخ
  4. لیلا
    لیلا می گوید:

    سلام خاله صدف عالی بود من همیشه قصه های شما را گوش میدهم و از نظرم شما بهترین قصه گوی جهان هستید

    پاسخ
  5. باران
    باران می گوید:

    مسله همیشه عالی دسته شما درد نکنه ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

    پاسخ
  6. نیکا شهیدثانی
    نیکا شهیدثانی می گوید:

    نیکا شهیدثانی هستم قصه‌ ها رو خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دوست دارم 🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰

    پاسخ
  7. مامان امیرسام
    مامان امیرسام می گوید:

    سلام خانم خالقی عزیزم، اول اینکه از قصه های زیبا و آموزنده تون متشکرم و بچه‌های من خیلی دوست دارند با قصه های شما بخوابند.
    سالهای قبل که قصه های صوتی رو گوش میدادیم اول هر قصه رو با شعرهای جذاب و سلام احوالپرسی های زیبا شروع می‌کردید. خیلی بهتر بود و پسر من جواب سوال های احوالپرسی هاتونو میداد و شعرهاتونو خیلی دوست داشت.❤️🌻💝🌻💖🌻

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام مامان امیرسام خیلی خوشحال شدم از نظرتون و سپاس که با وولک همراه هستین🌹🌹

      پاسخ
  8. هنا
    هنا می گوید:

    خاله من توی بیمارستان بستری ام دستم شکسته ولی تمام روزرو قصه های شمارو میخونم و گوش میدم و لذت میبرم ممنون میشم اگه یه قصه در باره من بنویسید.👏

    پاسخ
  9. روشنا
    روشنا می گوید:

    من روشنا هستم بابام داره بجای من نظر منو می نویسه: خیلی خیلی قشنگ بود مرسی که برامون قصه میگی💜❤💐

    پاسخ
  10. ماریا
    ماریا می گوید:

    سلام خانم خالقی منم خیلی دوس دارم قصه بگم
    و کلی قصه جدید و جالب تو ذهنمه ولی نمیتونم
    کجا بگم که ازشون استفاده کنن شما میتونین منو راهنمایی کنین ؟
    ما خانوادگی کلا عاشق کتاب خوندنیم ….
    و ابجیم هم ی بار ی کتاب نوشت ولی بخاطر کرونا جاپ نشد ….

    پاسخ
  11. ثمین
    ثمین می گوید:

    خاله صدف خیلی عالی بود و یاد گرفتم همیشه حواسم جمع کنم. ممنون ازت😚😚😚😚❤❤💖💖💖😍😍😊😊🙂🙂🤩🤩😃😃😃👏🏼👏🏼👏🏼😁😁😃😃👏🏼👏🏵🏵🌺🌺🌷🌷🥀🌹🌻🌼🍓🍓🍒🍒🪐💎💎💍💍🩰🏁🇮🇷

    پاسخ
  12. مهدی
    مهدی می گوید:

    خاله صدف قصه های جدید بذارید بخدا من دیگه همه قصه ها رو حفظمون شده🌹🌹🌹😃😃😃🩰🩰🩰💎💎💎💖💖💖💛💛💛🌱😅😗🥰

    پاسخ
  13. نسرین
    نسرین می گوید:

    خیلی عالی و خوب بود💍💍💍💖💖💖😍😍🌈🌈👨‍👩‍👧‍👧👨‍👩‍👧‍👧👨‍👩‍👧‍👧🌸🌸🥱🥱🥱🥰

    پاسخ
  14. Samyar 7 sale masshad
    Samyar 7 sale masshad می گوید:

    سلام من اسمم هست سامی. این قصتون چقد ‌عالی بود.🐱🐈🍔🌭🥪🌮🍕🌯🍟🚆⛪🌃🎂🎇🎃🎮🎳💻🖥️🖱️🖲️🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🧱🧱🧱🧱🧱🧱🧱🧱🧱🧱🧱🧱🧱🧱🧱🧱💵💳⌨️🇮🇷👼🌝🌝🌝🌝🌝🌝🌝🌝🌝🌝🌝🌝🌝🌝🌝دلیلشو میخوای بدونی چرا گربه گذاشتم؟ همینطوری بدون دلیل

    پاسخ
  15. آرسام و آناهید
    آرسام و آناهید می گوید:

    سلام . ما مدتی از اپلیکیشن شما استفاده کردیم و از آنجایی که بچه ها قصه های کهن رو دوست داشتن همه رو گوش کردن ولی وقتی شما قصه جدیدی اضافه می کردید نمی فهمیدیم بت کدوم قسمت اضافه کردید که گوش کنیم. برای همین این ماه تمدید نکردیم. لطفا اگر همچین امکانی در اپلیکیشن دارید بگید که ما بفهمیم و اگر هم ندارید بگید ما از کجا بفهمیم😉. به نظر من به برنامه نویستون بگید که بالای قصه های جدید لیبل قصه جدید با رنگ قرمز یا زرد بزنن

    پاسخ
    • مَها نوری ( ادمین وولک )
      مَها نوری ( ادمین وولک ) می گوید:

      سلام دوست عزیز، خیلی خوشحالم که با وولک همراه هستین
      اعلان به روز رسانی های اپلیکیشن رو میتونید در صفحه قصه های کودکانه وبسایت ببینید
      در اپلیکیشن هم به زودی اعلان قصه های جدید رو اضافه خواهیم کرد

      پاسخ
  16. ❤پروا پاکزاد❤
    ❤پروا پاکزاد❤ می گوید:

    سلام قصه ی خیلی قشنگی بود من همیشه حواسم به اطرافم هست😍😍😍😍🐈🐈🐈🐈🐈🐈🐈🐈🐈🐈🐈🐈🐈🐤🐤🐥🐥🐥🐥🐥🐤🐥🐤🐥🐥🐥🐥🦘🐤🐤🐤🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🦋🦋🦋🦋🦋🦋🌳🌲🌲🪴🪴🌳🌴🌾🌾🌷🌼🌻🌻🌼💐🦠🦠🪱💐⚘🌿🌴🌳🌳🍁🍀🍀🍁🍃🍃

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *