4.5/5 - (26 امتیاز)

سال ها پیش در دهکده ای دو کشاورز به نام های هری و جک زندگی می کردند. هردو خیلی ثروتمند بودند. مزارع بزرگی داشتند و صاحب گاو های زیادی بودند. اون ها هیچوقت کار نمی کردند در عوض کشاورز های دیگه رو اجیر میکردن تا توی مزارع اون ها کار کنه. هردوی اون ها توی خونه های بزرگ و اشرافی زندگی می کردند و همیشه لباس های گرون قیمت به تن می کردند با این حال همیشه غمزده بودند و از زندگی ناراضی…

جک: “من می خوام کشاورز های بیشتری استخدام کنم تا بتونم پول بیشتری به دست بیارم.”

هری: “موافقم! من می خوام لباس های ابریشمی بخرم.”

جک: “اوخی! چقدر خوب میشد اونقدر پولدار میشدیم تا خونه ای از جواهرات درست کنیم.”

هری: “اوه! ایده یس جالبی به نظر میرسه!”

در همسایگی اون ها تو همون حوالی چند خونه اون طرف تر توماس زندگی می کرد. توماس کشاورز فقیری بود که فقط یک گاو و یه زمین کوچیک داشت…

دوست توماس: “سلام توماس. مردی توی دهکده ی همسایه می خواد گاوشو بفروشه. دوست داری گاو رو بخری؟”

توماس: “دلم میخواست بخرم. متاسفانه پولی واسه خریدن یه گاو دیگه ندارم.”

دوست توماس: “اگه بخوای من بهت قرض میدم.”

توماس: “این از سخاوتمندیته اما فرض کنید من با پول شما این گاو رو خریدم چطوری میتونه زنده بمونه؟ من نه چراگاه خوبی دارم که بتونم غذای دوتا گاو رو بدم نه میتونم برای تهیه ی غذاش هر روز از شما پول قرض کنم. اون روز به روز ضعیف تر میشه. از محبت شما ممنونم ولی من از چیزی که دارم راضیم ممنون.”

توماس مردی عاقل و سختکوشی بود. هر روز به مزرعه اش میرفت و تمام مدت مشغول کار بود سپس به خونه اش برمیگشت و در زمان بازگشت به گاوش غذا می داد. توماس هیچوقت طمعی برای داشتن چیز های بیشتر نداشت. اون برای چیز هایی که توی زندگی داشت سپاسگزار بود و همین ویژگی باعث شده بود که همیشه خوشحال باشه ولی جک و هری اینطور نبودند و همیشه به توماس حسادت می کردند.

جک: “این توماس چطوری میتونه همیشه خوشحال باشه؟”

هری: “منم هروقت میبینمش همین فکرو میکنم. اون نه خونه ی بزرگی داره نه مزرعه ی وسیعی.”

جک: “خب! هری! فکر کنم این مربوط به گاوش باشه این یه گاو از همه ی گاو و گله های ما بهتره!”

هری: “شاید حق با تو باشه چون با همین یه گاو همه ی زمینو شخم میزنه.”

جک: “من یه فکری دارم چطوره این گاوه رو ازش بخریم.”

روز بعد جک و هری رفتن پیش توماس و از اون پرسیدن که آیا به فروش گاو راضی هست؟

توماس: “ولی این تنها گاویه که من دارم.”

جک: “ما حاضریم به تو ده سکه ی نقره بدیم. این بهترین قیمتیه که بهت پیشنهاد می کنیم. گاو های زیادی برای خریدن این اطراف وجود دارن با این قیمت میتونی دو تا گاو بخری توماس این معامله ی خوبیه!”

توماس: “چطوری میتونه معامله ی خوبی باشه؟ من یه گاو سالم دارم که میتونم باهاش کار کنم و ازشم مراقبت کنم. شما می خواین من این گاو رو بفروشم و دوتا بخرم که از عهده ی غذا دادنشون بر نیام؟ نه من فروشنده نیستم خواهش میکنم از اینجا برین.”

جک و هری خیلی عصبانی شدن ولی به آرومی اونجارو ترک کردند…

هری: ببینم این توماس با خودش چه فکری کرده؟”

جک: “چطور جرعت کرده به ما نه بگه؟ ما از ثروتمند های این دهکده هستیم. باید یاد بگیره به ما احترام بذاره!”

هری: “اون خیلی به گاوش افتخار می کنه! مجبورش میکنیم گاو رو به ما بفروشه.”

جک و هری می خواستند درس خوبی به توماس بدن. اون ها شب دزدکی از خونه ی خودشون خارج شدن و به طرف مزرعه ی توماس رفتن. بدون اینکه هیچ نگرانی داشته باشن تمام مزرعه رو آتیش زدن. روز بعد توماس با اخباری که از آتیش شنید از خواب بلند شد. با عجله به مزرعه رفت و دید که همه ی محصولشو آتیش از بین برده…

توماس: “اوه خدای من! محصولام حالا چطوری زندگی کنم؟”

روز ها گذشت و تمام آذوغه ای که توماس در انبار ذخیره کرده بود رو به اتمام بود و تقریبا چیزی برای خوردن توماس و گاو باقی نموند…

توماس با خودش گفت: “شاید من بتونم یه مدت بدون غذا زنده بمونم ولی این گاو نمیتونه. فکر می کنم بهتره گاو رو بفروشم. هرکسی اونو بخره بهتر از من ازش مراقبت می کنه.”

توماس یه ظرف بلوری داشت که اغلب پول خودش رو توی اون پس انداز می کرد و پول زیادی هم توش نمونده بود و چون نمیدونست نبودش تو روستا چقدر طول می کشه تمام پول رو توی کیسه ای ریخت و روستای خودش رو ترک کرد. در راه ورود به جنگل توماس احساس کرد کیسه ی پول توی جیبش امن نیست…

توماس با خودش فکر کرد: “باید این کیسه رو به زنگوله ی گردن گاو ببندم. اگه دزدی این اطراف باشه فکر حمله به یه گاو رو نمی کنه.”

توماس کیسه رو به گردن گاو بست و به راه خودش ادامه داد. بعد از مدتی پیاده روی به دهکده ای رسیدن. تصمیم گرفت استراحتی بکنه. گاو رو نزدیک انباری رها کرد و خودش به دنبال آب آشامیدنی رفت. در نزدیکی اون انبار مغازه ای از پالس و دانه ها بود و مالک اون دکان برای هواخوری و قدم زدن اومد بیرون…

مالک: “چه روز خسته کننده ای!”

اون گاو رو دید که نزدیک انبار واستاده و جلوتر رفت. همون زمان که گاو سرش رو به سمت مالک چرخوند، یه سکه ی نقره از گردنش افتاد.

مالک: “اوه چطور این اتفاق افتاد؟”

تصمیم گرفت جلوتر بره و گاو رو از نزدیک بررسی کنه. یه قدم دیگه به سمت گاو برداشت که سکه ی دیگه ای از گردن گاو افتاد روی زمین.

مالک: “اوه عجب! این یه گاو جادوییه!”

مالک متوجه ی کیسه پولی که دور گردن گاو بسته شده بود نشد. فکر کرد که اون گاو جادوییه و تصمیم گرفت اونو بخره. در همون لحظه توماس برگشت…

مالک: “آهای! آهای! سلام اقا این گاو مال شماست؟”

توماس: “بله مشکلی پیش اومده؟؟”

مالک: “ممکنه این گاو رو به من بفروشین؟ من به این گاو نیاز دارم!”

توماس: “بله البته من داشتم میرفتم به دهکده ی اون طرفی براش فروش گاوم.”

مالک با خودش گفت: “چی؟ شاید نمیدونه که گاوش اینطوریه! خدایا امروز من چقدر خوشبختم.”

سپس به توماس گفت: “خیله خب. من حاضرم پونصد سکه ی نقره برای این گاو به تو بدم. باشه؟ معامله میکنی؟”

توماس شگفت زده شده بوود و بدون تلف کردن وقت معامله رو پذیرفت. پانصد سکه ی نقره رو گرفت و اون دهکده رو ترک کرد و فراموش کرد که کیسه ی پول خودش رو دور گردن گاو نزدیک زنگوله بسته. توماس با خوشحالی به طرف خونه رفت. موقع برگشت هری و جک رو در آستانه ی در دید. اون ها منتظر اون بودند و فکر می کردند با ناراحتی به خونه برمی گرده ولی برخلاف تصور اون ها توماس لبخند زیبایی بر لب داشت…

هری: “سلام توماس. مثل اینکه خوشحالی

توماس: “بله خوشحالم چون گاوم رو به یه مرد سخاوتمند فروختم. اون به من پونصد تا سکه ی نقره داد.”

هری: “چی؟ پونصد سکه ی نقره؟”

جک: “چی؟ پونصد سکه ی نقره؟”

توماس: “بله حالا می تونم زمین بزرگ تری بخرم. میتونم محصول بیشتری بکارم و اون ها رو به بازار عرضه کنم. می تونم گاو های  بیشتری بخرم. میتونم غذا های بیشتری به گاوام بدم. آره! این گاو برای من خیلی شانس داشت. بهرحال من خسته ام بزودی میبینمتون. خداحافظ”

از طرف دیگه مالک دکان کیسه ای رو که توماس به گردن گاو بسته بود پیدا کرد و فهمید که این یه گاو جادویی نیست ولی دیگه کاری نمیتونست بکنه…

مالک: “ای وای!”

تلاش های جک و هری بیهوده بود. اون ها می خواستند توماس رو نگران و پریشان ببینن اگر چه از اون ثروتمند بودند ولی احساس حقارت و کوچیکی می کردند. از طرف دیگه توماس هیچوقت به این خوشحالی نبود. هری و جک از روی ناراحتی و شرمساری از اونجا رفتن…توماس با پول خودش زمین بزرگی خرید و هرگز از کار کردن دست نکشید اون محصولات خودش رو به بازار عرضه می کرد و کم کم با کار سخت و پشتکاری که داشت یکی از ثروتمندترین افراد دهکده شد.

پایان

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

34 پاسخ
  1. سارا
    سارا می گوید:

    عالییییییییییییییییییی بود و تسیر گزاشت😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍

    پاسخ
  2. امین
    امین می گوید:

    سلام، از این قصه ها ما خیلی خوشمون میاد. ممنون از وولک😍😍😍😍😍😍😍🤩🤩🤩🤩🤩🥰🥰🥰

    پاسخ
  3. پرگل پستادست
    پرگل پستادست می گوید:

    عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالللللللللللللللللللللییییییییییییییییییییییییییییی

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *