جوجه تیغی ای که تیغهاش رو دوست نداشت
یکی بود یکی نبود. توی بیشه زار سرسبز کنار درخت چنار بلند جوجه تیغی کوچولویی زندگی می کرد به اسم جیمی . جیمی عاشق دویدن و بازی کردن و رقصیدن بود. اما چیزی که باعث ناراحتی اون می شد تیغ های تیزی بود که روی بدنش بود. اون دلش می خواست به راحتی بازی کنه و هرجایی که دلش می خواد بره ولی تیغ های پشتش اجازه نمی داد که اون به اندازه کافی از بازی هاش لذت ببره..

یک بار که جیمی به پارک رفته بود وقتی که می خواست الاکلنگ سواری بکنه هیچ کدوم از حیوانات حاضر نبودند که با جیمی بازی کنند. اونها می گفتند که تو تیغ تیغی هستی و ما ازت می ترسیم و نمی خواهیم بهت نزدیک بشیم.

جیمی هم غمگین و ناراحت به خونه برگشت. یا وقتی که همه حیوانات جنگل با هم به پیک نیک رفته بودند و چادر زده بودند هیچ کدوم از حیوانات حاضر نبودند که با جیمی داخل یک چادر بخوابند. خرسی می گفت:” آخه تو تیغ تیغی هستی و ممکنه شب تیغ هات تو بدن من فرو بره !”

اینطوری بود که جیمی همیشه تنها بود و هیچ کس باهاش دوست نمیشد..
یک روز صبح که جیمی از خواب بیدار شده بود و توی جنگل قدم میزد. موش کوچولو بهش نزدیک شد و گفت:” جیمی چرا ناراحتی؟ ” جیمی آهی کشید و گفت:” به خاطر تیغ هایی که دارم هیچ کس حاضر نیست با من دوست بشه .. من خیلی تنهام ..”

موش کوچولو گفت:” ولی جیمی این تیغ های روی بدنت تو رو خاص و منحصر به فرد کرده ! هیچ کس شبیه تو نیست .. اجازه بده یه کم فکر کنم ببینم چطوری میتونم کمکت کنم “

موشی کمی فکر کرد و یه دفعه گفت:” فهمیدم ! اگه تو یه لباس داشتی و می پوشیدی دیگه تیغ های پشتت معلوم نبود !” بعد هم سریع رفت و مشغول دوختن یک لباس برای جیمی شد.. جیمی با دیدن لباس خیلی خوشحال شد. اون با اشتیاق لباس رو پوشید و از اینکه دیگه تیغ هاش معلوم نبود خیلی خوشحال شد. بعد هم از موشی تشکر کرد و با عجله به سراغ بقیه حیوانات رفت تا شاید بالاخره بتونه دوستی پیدا کنه ..

حیوانات با دیدن جیمی گفتند:” واای نزدیک ما نیا ، ما از تیغ های پشت تو می ترسیم ..” جیمی لبخندی زد و گفت:” کدوم تیغ ها؟ من دیگه اون تیغ ها رو ندارم ..”

خرگوش با دقت نگاهی به جیمی کرد و گفت:” نگاه کن ! اون تیغ های تیز هنوز پشت تو هستند و از لباست بیرون زدند!” بقیه حیوانات شروع به خندیدن کردند. جیمی نگاهی به لباس جدیدش کرد. خرگوش درست می گفت نوک تیغ ها از لباس جدیدش معلوم بودند. جیمی ناامید و غمگین از اونجا دور شد و دوباره به سراغ تنها دوستش یعنی موشی رفت.
موشی با دیدن جیمی نزدیکش رفت و گفت:” چطوری جیمی؟ موفق شدی دوستهای جدید پیدا کنی؟” جیمی سرش رو پایین انداخت و آهی کشید و گفت:” نه .. نتونستم” موشی با تعجب گفت:” چرا؟ یعنی لباس جدید به دردت نخورد؟” جیمی گفت:” نه .. متاسفانه این تیغ های تیز از لباس جدید هم بیرون زدند و خودشون رو نشون دادند.. من هیچ وقت با وجود این تیغ ها نمی تونم به کسی نزدیک بشم”

موشی یه کم فکر کرد و گفت:” نگران نباش دوست خاردار من ، من یه فکر دیگه دارم ” بعد رفت و چند دقیقه بعد با رنگ و قلمو برگشت..

جیمی با تعجب گفت:” می خوای چیکار بکنی؟” جیمی با هیجان گفت:” تو از تیغ هات خسته شدی ولی در واقع اونها بخشی از بدن تو هستند و تو باید اونها رو دوست داشته باشی .. به نظرت اگه این تیغ ها رنگی باشند بیشتر دوستشون نداری؟” جیمی یه کم فکر کرد و گفت:” اوممم نمیدونم شاید.. من همیشه دوست داشتم نارنجی باشم ، میشه تیغ هامو نارنجی کنی؟” موشی خندید و گفت :” بله البته ..” و بعد با قلمو همه تیغ هاش رو نارنجی کرد.

جیمی با ذوق به تیغ های رنگیش نگاهی کرد و گفت:” به نظر خیلی جالب میاد.. هیچ وقت تیغ های رنگی نداشتم ” بعد با هیجان به سراغ بقیه حیوانات رفت تا تیغ های رنگیش رو به اونها هم نشون بده ..

حیوانات با دیدن یک جوجه تیغی نارنجی خیلی شگفت زده شدند. همه دوست داشتند تیغ های رنگی اون رو از نزدیک ببینند و لمس کنند. اونها به آرومی به جیمی نزدیک شدند و به تیغ های رنگیش دست زدند. خیلی زود همه حیوانات فهمیدند که اونطور که تا حالا فکر می کردند نبوده و جیمی اصلا ترسناک یا خطرناک نیست و به جیمی گفتند:” جیمی ما متاسفیم که با تو رفتار خوبی نداشتیم ، ما فکر می کردیم تو خطرناکی و اگه بهت نزدیک بشیم آسیب میبینیم .. ولی حالا فهمیدیم که تو خیلی هم مهربونی و اصلا ترسناک نیستی.. حالا وقتشه که با هم کلی بازی کنیم” بعد هم همگی به طرف پارک رفتند و مشغول بازی شدند.


جیمی از اینکه بالاخره تونسته بود با حیوانات جنگل دوست بشه خیلی خوشحال بود. اون دیگه تیغ های تیزش رو دوست داشت و میدونست که عضو مهمی از بدنش هستند. بعد از اون دیگه هیچ وقت جیمی تیغ هاش رو نارنجی نکرد چون اونها رو همونطور که بودند دوست داشت و لازم نبود اونها رو تغییر بده ..

پایان
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالی بود با عکسها و تصاویر زیاد و زیبا
خوشحالم که دوست داشتی برسام جان
عالی و آموزنده بود تشکر از وولک و گصه گوی محترم
عالی و آموزنده بود تشکر از وولک و قصه گوی محترم
ممنون از نظرت علی جان دوست وولک
غصه هاتون عالی هستند بچه های من هر شب با غصه های شما میخابن
خوشحالم از همراهی با شما دوست عزیز. با آرزوی بهترین ها برای شما
عالی و از عالی هم بهتر بود
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی رادوین جان
ماهور خیلی دوست داشت . قصه آموزنده ای بود مرسی برای قصه های قشنگتون
خیلی خوشحالیم که دوستان خوبی مثل ماهور داریم. براش آرزوی سلامتی داریم
نازنین زهرا جان خیلی دوست داشت این قصه روبااشتیاق گوش میداد ممنون بسیارعالی
خوشحالیم که نازنین زهرا عزیز قصه رو دوست داشت. براش بهترین آرزو هارو داریم
سلام خيلي عالي بود فقط ميشه بكيد
نويسندش كيه؟
سلام دوست قشنگم
نویسنده این قصه خانم سارا عسگری هستند
آلی بود
برای من آموزنده بود
بسیار عالی خوشحالم که از قصه چیزهای خوب یاد گرفتی هلنا جان
عالی مثل همیشه عالی و بینظیر
تشکر همراه عزیز وولک
سلام قصهه عالی بود خیلی ممنونم
سلام دوست من خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
عالیییی ممنونممممممممم
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
خوب بود ولی بی معنی
سلام دوست من ممنون که نظرت رو نوشتی، قصه در مورد این بود که خودمون رو همونطور که هستیم دوست داشته باشیم و در واقع معنی قصه این بود. امیدوارم تو هم خودت رو خیلی دوست داشته باشی
دیایتابتافتففتهفتفاتفوافتفتفتفاتغ04
خیلی زیباوآموزنده بود
خیلی خوبه که از قصه ها یاد میگیری اسرا عزیزم
سلام خیلی قشنگ بود من که لذت بردم
ارغوان ۹ ساله از قایمشهر
شب بخیر
ارغوان عزیزم خیلی خوشحالم که همراهمون هستی
سلام قصه عالی بود
سلام دوست خوبم. چه خوب که قصه رو دوست داشتی
عالی بود دختر من عاشقش شد
بسیار هم عالی
عاشق قصه تون بودم
🦔🦔
خوشحالم که قصمون رو دوست داشتی دوست خوبم.
لطفا تصاویر را زیاد کنید خیلی خیلی زیاد
ممنونم از پیشنهادت عزیزم
واقعا عالی بود..
ممنونم عزیزم
اصلا خوب نبودن چی مینویسم شما چه داستان هایی مییارید..
چرا قصه های ما رو دوست نداری عزیزم؟
عالیییب
ممنونم که نظرت رو نوشتی دوست عزیز
خاله صدف مهربون خیلی قصتون قشنگه خواهشمیکنم قصه های بیشتری بزارزین مرسی از شما خاله صدف مهربون و بقیه همکاران خوبتون خیلی خوشحالم که سایت خوبی مثل سایت قشنگ شما پیدا کردم😘❤
خواهش میکنم عزیزم، منم خیلی خوشحالم که با وولک همراهی
قصه های بیشتر و جدید مارو میتونی تو وولک پلاس دنبال کنی
خوبه ولی راستش من میخواستم اگه میشه یه زره کمتر بنویسید
الان داشتم مینوشتمش که هیچ نصفشو ننوشته بودم یه ورقه اچهار استفاده کردم باید خلاصه و کوتاه باشه تا وقتی میخونی یا قصه رو منویسی یه روز طول نکشه.
در کل خوب بود ممنون
خیلی ممنونم که نظرت رو برامون نوشتی دوست قشنگم
عالی و قشنگ
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
خیلی قشنگ بود
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
سلام من اولین داستانی هستش که از سایت شما میخونم….خیلی خیلی عالی بود، پسرم خیلی استقبال کرد.مچکرم
سلام دوست خوبم
خیلی خوشحالم که دوست داشتین و با وولک همراه شدین
سلام
عرفان کوچولو این قصه را خیلی دوست داشت
از شما متشکریم
خوشحالم که عرفان عزیز قصه رو دوست داشته💕💕
با سلام
خیلی عالی بود هم قصه خوبی بود هم تصاویر جذابی داشت با تشکر از وولک
سلام به روی ماهتون خوشحالم که قصه رو دوست داشتین
خیلی قصه زیبایی بود ممنون از شما
🥰خوشحالم قصه رو دوست داشتی نازنین زهرا جان
عالی بود
😍😍