درباره مَها نوری ( ادمین وولک )

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that مَها نوری ( ادمین وولک ) contributed 1219 entries already.

نوشته های مَها نوری ( ادمین وولک )

دوستی با بوفالوی بنفش گمشده

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید در زمانهای قدیم درست در وسط اقیانوس یک جزیره بود که یک قبیله کوچیک افریقایی اونجا زندگی می کردند. کایلا دخترکوچولوی زرنگی بود که هر روز صبح سبدش رو برمیداشت و به وسط جزیره میرفت و از درختها میوه میچید و برای خانواده اش می آورد.. […]

ماجرای سه پرنده زرد، قرمز و آبی

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید روزی روزگاری در کنار جاده ای که به جنگل میرسید و نزدیک به درختهای بلند چنار، سه تا پرنده به اسم های قرمز و زرد و آبی روی یک سیم برق نشسته بودند و آواز می خوندند.. بعد از آواز خوندن و چهچهه زدن قرمز به […]

غول آشپز

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید روزی روزگاری در زمانهای خیلی قدیم توی یک دشت سرسبز و پر از علف سه تا بز زندگی می کردند که با هم برادر بودند به اسم های بزبزی و بزدونه و بزبزک.. این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید: […]

بهترین لونه دنیا کجاست؟

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید یکی بود یکی نبود. توی یک حیاط قدیمی بالای یک درخت چنار یک لانه بود که دو تا پرنده قهوه ای و آبی توی اون زندگی می کردند. یکی از روزها پرنده آبی با بی حوصلگی گفت:” من دیگه از این لونه خسته شدم.. دوست دارم […]

آسمون داره میفته!

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید روزی روزگاری توی یک صحرای گرم و خشک حیوانات مختلفی زندگی می کردند. یک ظهر آفتابی که خورشید نور گرمش رو به زمین می تابوند مارمولک کوچولو که اسمش لیزی بود روی زمین داغ دراز کشیده بود و آفتاب میگرفت و چرت می زد. لیزی در […]

یه خبر خوب!

چند روز از ماجرای حمله به شنگول و منگول و حبه ی انگور و فرار اونا از چنگال گرگ بدجنس گذشته بود. مامان بزی به بزغاله ها گفته بود که دیگه هیچ وقت نباید گول حرفای هیچ غریبه ای رو بخورن و باید همیشه به حرف اون گوش بدن. بزغاله ها هم که این بار […]

مسابقه ی زورآزمایی

تو این قسمت بزغاله ها آماده میشن تا برن شهر و مسابقه زورآزمایی بزرگ رو از نزدیک ببینن… به نظرتون کدوم حیوون، برنده مسابقه زورآزمایی امسال میشه؟؟!!! برای شنیدن این قصه بامزه، روی دکمه زیر کلیک کنید و وارد شوید:

من نمی خوام سلام کنم!

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید شایلی دختر کوچولویی بود که راستش رو بخواید یه کم خجالتی بود. سلام کردن و حرف زدن با بقیه برای شایلی کار خیلی آسونی نبود. عصرها که صدای بازی بچه ها جلوی خونه شون می پیچید شایلی هم بیرون می اومد تا کمی قدم بزنه.. بچه […]

دشت بابونه

بزغاله ها طبق قراری که با هم گذاشته بودن، به دشت بابونه رفتن… اما موقع برگشت فهمیدن که راه خونه رو گم کردن و باز هم تو دردسر افتادن… حالا چی میشه؟! برای شنیدن این قصه بامزه، روی دکمه زیر کلیک کنید و وارد شوید:

یک درخت کریسمس برای موشها

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید توی یک مزرعه بزرگ بیرون از شهر، یک خانواده موشی زندگی می کردند.. زمستان بود و هر روز برف می بارید و همه مزرعه رو سفید پوش کرده بود. بچه موشها که عاشق برف بازی بودند هر روز از خونه شون که داخل اصطبل بود بیرون […]