چند روز از ماجرای حمله به شنگول و منگول و حبه ی انگور و فرار اونا از چنگال گرگ بدجنس گذشته بود. مامان بزی به بزغاله ها گفته بود که دیگه هیچ وقت نباید گول حرفای هیچ غریبه ای رو بخورن و باید همیشه به حرف اون گوش بدن. بزغاله ها هم که این بار حسابی ترسیده بودن قول دادن دیگه شیطنت نکنن.
صبح یه روز زیبای بهاری مامان بزی به بزغاله ها گفت : « بچه ها جون می خوام برم تو صحرا گل بچینم و بعد اونا رو ببرم تو بازار بفروشم. چون دیگه نمی خوام تو خونه تنهاتون بذارم باید همراه من بیاین. زود لباساتونو عوض کنین و آماده ی رفتن بشین.»
شنگول بازیگوش گفت : «اااا مامان می خواستم تلویزیون نگاه کنم. نمی شه من نیام؟»
منگول هم فوری گفت : «منم نمیام! منم می خوام پیش شنگول بمونم.»
حبه ی انگورکه از همه باهوش تر بود به خواهر و برادرش گفت : « بچه ها به حرف مامان گوش بدین چون اون به خاطر اتفاقی که افتاده خیلی نگران ماست. باید همراهش بریم تا بتونه کارش رو انجام بده.»
بزغاله ها آماده ی رفتن شدن. از تو جنگل کنار خونه شون که پر از درخت های سبز و زیبا بود گذر کردن. پرنده های بالای سرشون آواز می خوندن و شادی می کردن. صدای آبشار هم از کمی اون طرف تر به گوش می رسید. شنگول و منگول بدو بدو می کردن و بین درخت ها قایم موشک بازی می کردن. مامان بزی همون طور که دست حبه ی انگور رو گرفته بود بهشون می گفت : « بچه ها زود باشین! شیطنت نکنین. باید تا هوا تاریک نشده همه ی کارامونو کرده باشیم و برگردیم خونه.»
بالاخره به دشت زیبای پر گل رسیدن. دشتی که پر از گل های ریز و درشت صورتی و زرد و سفید بود. بوی خوش گل ها هوا رو پر کرده بود. بزغاله ها شروع کردن دنبال هم دوییدن و بازی کردن. مامان بزی هم سبدش رو در آورد و شروع به چیدن گل هایی کرد که می خواست اونا رو تو بازار بفروشه.
وقتی کمی از بازیشون گذشت حبه ی انگور به خواهر و برادرش گفت : « بچه ها همیشه وقت برای بازی هست. بیاین بریم به مامان کمک کنیم گل ها رو زودتر بچینه.»
شنگول گفت : «ای بابا ما که نمی دونیم کدوم گلا رو باید بچینیم.»
منگول گفت : «من که دوست دارم بازی کنم.»
حبه ی انگور گفت : «بهونه نیارین!»
مامان بزی به بزغاله ها یاد داد که کدوم گل ها رو بچینن و کدوما رو نچینن. اونا باید گل هایی که خاصیت دارویی داشت رو می چیدن و بعد اونا رو تو سبد می ذاشتن.
وقتی کارشون تموم شد همگی به سمت شهر به راه افتادن. شهر مثل همیشه شلوغ و پر از هیاهو بود. هر گوشه ای یه نفر مشغول کاری بود.بعضی ها برای فروش و بعضی ها هم برای خرید اومده بودن. بزغاله ها دست مامانشون رو گرفته بودن و هاج و واج از میون اون همه شلوغی می گذشتن.
مامان بزی گل های دارویی رو به عطاری برد و اونا رو فروخت. بعد با پولی که به دست آورده بود پنیر و نون و ماکارونی خرید و به بچه هاش گفت : « امشب شام ماکارونی داریم!»
بزغاله ها با خوشحالی گفتن : «آخ جون!»
در همین لحظه توجه همه به میمون بازیگوشی جلب شد که صدا می زد : «آهای اهالی شهر و روستا! فردا مسابقه ی بزرگ زورآزمایی میون حیوونای شهر انجام می شه! ورودی رایگانه! هر کسی می خواد صندلی بهتر گیرش بیاد زودتر خودش رو به میدون اصلی شهر برسونه. فردا صبح راس ساعت 10!»
بزغاله ها از خوشحالی جیغی کشیدن. اونا عاشق دیدن مسابقات زورآزمایی بودن که هر سال میون حیوونای شهر برگزار می شد. شنگول پیراهن مامانش رو گرفت و گفت : «مامان جون تو رو خدا فردا بیایم مسابقه رو ببینیم.»
منگول گفت : «مامان! ما خیلی این مسابقه رو دوست داریم!»
مامان بزی به حبه ی انگور نگاهی کرد. حبه ی انگور هم با خجالت گفت : «مامان جون ما یه ساله که منتظریم تا بتونیم دوباره مسابقه ی زور آزمایی رو ببینیم.»
مامان بزی گفت: « باشه اما به شرطی که الان دیگه شیطونی نکنین و با سرعت هر چه بیشتر به سمت خونه بریم. چون می خوام تا قبل از تاریکی هوا به خونه برسیم که دیگه گرفتار هیچ گرگ بدجنسی نشیم.»
بزغاله ها با خوشحالی قبول کردن و بدو بدو به سمت خونه به راه افتادن. وقتی که به خونه رسیدن هنوز هوا تاریک نشده بود و مامان بزی با خیال راحت قفل در رو پشت سرش بست.
اونا شام ماکارونی خوشمزه ای کنار هم خوردن و در مورد این که چه کسی برنده ی مسابقه ی فردا می شه با هم حرف زدن.
دل تو دل بزغاله ها نبود که هر چه زودتر شب تموم بشه و بتونن دوباره به شهر برن و مسابقه رو ببینن.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)






💞😄💗👌😆🍅🌛😡💙💙💙💗🌛😆💙😆👍🎧🎧🎧🎧❄🎧👍💙😆💙👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑
الی بود
ممنونم از نظرت عزیزم
قصتون خیلی قشنگ بود… آنیا آنیا 🐐💕♥️💟🦄💐🌺🌹💖💞
خیلی ممنونم که نظرت رو برام نوشتی عزیزم
🤞🤙💪🤘🤜🤘👋🦶🤘🤜💪👃🦻👎🦶🤘🦶🤌🤜👃🤘🦶👌😃🥲😏🤪🤣🤩😏😛🥲😏😚😏😊😍😗😴☺️🤩😜😔😝😛😝😴😋🥳🥲🤲🤘🤲👌🤲✋🤝🦵👎🤙👋🦻👌👎✋🤛🤘🦻👌🤞🤲😁🥳😚🤩😃🤣😄🥳😗🤩😁😚😂😃🤣😀🥳😃🤣😁🥳😆😭😅😘🤩😙🤩😙🤩😗🤩😉🤩😗🤣😗🤩😗🤩😗🤩😗😗🤩😗🤩😗🤩🤩😗😗🤩😗🤩😗😗🤩😗🤩🤩😗😗😗
خیلی خیلی عالی بود ممنون از سازنده اش🤩🤩🤩
ممنونم دوست قشنگم
عالی بود🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
🤙😜👎👌😜😗🤙😏👎👋👌👎😘😗😗👋👋😏😆👋👌😆👋👌😆👋👌😁😁🤙😀👌😭🤙😀😭😆😙👌🤙😗👌😃👎😅🤩☺️😀☺️🤩😃😚🤣😂😉😘😄😘🤣😴😙😍🥲😏🙂🤩🥲😜😛🥴😛🤪😴🥲😏🥲😌🥲🥴🥲🤩🥲😍😛😌🥲😏🥲😴🥲😌🥴🥲😛😏😏😛😌😛😌😛🥴🙂😴😋😜😛🤪😋😏😋😜😋😋🤫😑🤭😑🤐😜😑😱😤😢😱😤😬😠🙄😑😢🧐😤😒😤😒🙁😒😠😒😠🧐🙁🧐☹️☹️😟🧐☹️☹️
معمولی بود. خیلی خیلی😚😘🥰🤪😜😝😛😋^_^(^^)^_^
🤩😒😘🤪😗🤐😗🤑😛😜🤪😝🇨🇭🇨🇮🇧🇱🇨🇰🇧🇼🇨🇮🇧🇻🇧🇩🇧🇴🇨🇱🇧🇼🇧🇻🇨🇮🇧🇿🇧🇲🇨🇱🇧🇾🧸🎱🧿🎽🪅🔮🎽🪅🔮🧿🤿🥌🏸🪬🪬🥌🎿🎮🎿🥌🎯🥞🫘🥞🫑🥞🫘🍕🥯🧇🌰🍞🥒🧇🌰🥒🫛🌰🫛🫑🫛🍭
قصه ی قشنگی بود♥️🤩🥰😍🌞🌝🌚🌛🌜🤑😾😿🌺🏵️☃️❄️🌬️🌀🌊🐰🦄🐴🍉🍑🍑🍑🍍🍍🍍🍍🍍🍍🥭🍍🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍳🍳🥚
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
علی بود مرسی خاله
خواهش میکنم عزیزم
عالی بود مرسی خاله صدف
خواهش میکنم عزیزم
من این قصه را خیلی دوست داشتم😍💖😁😆🙂😀❤️❤️❤️❤️💖💖💖💖💖💖💖👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👍👍👍👍👍👍☺️☺️☺️☺️☺️☺️☺️☺️😄😄😄😄😄😄😆😆😆😆😆😆😆😋😋😋😋😋😋😋😋😋🤣🤣🤣🤣🤣🤣👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑💎💎💎💎💎💎💎💎💎🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🌺🌺🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🍭🍭🍭🍭🍭🍭🍭🍨🍨🍨🍨🍨🍨🍨😋😋😋😋😋😋😋
چه عالی
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
خیلی خوب است ممنون@$
خواهش میکنم دوست خوبم
خیلی بد بود
چرا قصه رو دوست نداشتی عزیزم
خیلی قصه ی قشنگی بود
خیلی ممنونم از همراهی و نظر قشنگت دوست من
عالی
ممنونم از نظرت عزیزم
چرا نصفه بود ب نظرم
سلام ممنونم خاله صدف از این قصه زیبای بزی ها.💙💙❤️❤️🌹🌹♥️♥️🥀🥀🥝🥝🌸🌸
سلام دوست عزیزم
خیلی ممنونم که نظرت درباره بزی ها رو برام نوشتی عزیزم
عالی بود خاله
خیلی ممنونم از نظرت دوست قشنگم
عالی
تشکر میکنم از نظرت دوست عزیزم
خوبهههههههههههههه😎
عالی بود♥♥♥♥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥✨✨✨🌹🌹
خیلی خیلی خوب بود ،
سلام من سارا احمدی هستم و خیلی از این قصه خوشم اومد عععععالی بود
ممنونم از نظر خوبت سارا جان💕💕💕
جالب بود
💕💕💕
خیلی عالی بود
💕💕💕ممنونم عسل جان
عاعاعاعاعاعاعاعاعاعالی 🤩🤩🤩😍😍😍😻😻😻❤️❤️❤️♥️♥️♥️💕💕💕💞💞💞💓💓💓💗💗💗💖💖💖🖤🖤🖤🤎🤎🤎💜💜💜💙💙💙🤍🤍🤍😻😻😻😹😹😹🧡🧡🧡💛💛💛💚💚💚💙💙💙💜💜💜🤎🤎🤎🖤🖤🖤🤍🤍🤍🔴🔴🔴🟠🟠🟠🟡🟡🟡🟢🟢🟢🔵🔵🔵🟣🟣🟣🟤🟤🟤⚫⚫⚫⚪⚪⚪🟥🟥🟥🟧🟧🟧🟨🟨🟨🟩🟩🟩🟦🟦🟦🟪🟪🟪🟫🟫🟫⬛⬛⬛⬜⬜⬜🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🌹🌹🌹🌺🌺🌺🌷🌷🌷🌸🌸🌸🌻🌻🌻🍄🍄
💕💕
عالی بود عالی بود 😍😍💖❤🧡💛💚💙💜🤎🖤💝👌👌👌👌👌👌👌👌🏾👌🏾👌🏾👌🏾👌🏾👌🏾
ممنون از زحماتتون ولی واقعاوسط قصه ی شب و لالای بچه یهو صدای شیپور وحشتناکه
سلام خاله جون ممنون از این داستان خوب
قصه خیلی قشنگی بود
سلام واقعا ممنون چقدر خوب بود قصه همش استرس داشتم که ترسناک نباشه، بازم ممنون
خیلی قشنگ بود
عالی
سلام خاله صدف خیلی زیبا بود لطفا بازم قصه های جدید برام بخوانید
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی مهرانا جان😍😍
خیلی دراز بود ولی از یه طرف دیگه میگم عالی
💞💓مرسی که به قصه هامون گوش میکنی
عالی
💕💕
خوب
💕💕
عالی بود پسر خاله کوچولوم خوابش برد
💕💕
من خيلی دوست داشتم 💞👌
❤️❤️