4.3/5 - (32 امتیاز)
برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید

یکی بود یکی نبود. توی یک حیاط قدیمی بالای یک درخت چنار یک لانه بود که دو تا پرنده قهوه ای و آبی توی اون زندگی می کردند. یکی از روزها پرنده آبی با بی حوصلگی گفت:” من دیگه از این لونه خسته شدم.. دوست دارم یه جای جدید زندگی کنم .. این لونه دیگه تکراری و کسل کننده است..”

این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری این قصه رو کامل صوتی بشنوی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

پرنده قهوه ای گفت:” ولی اینجا لونه خوبیه و من توش راحتم.. من تا وقتی که لونه ای بهتر از اینجا پیدا نکنم از اینجا تکون نمی خورم !”

پرنده آبی گفت:” باشه .. من خودم می گردم یک لونه بهتر و جالبتر برای هردومون پیدا می کنم.. بهت قول میدم خیلی زود یک لونه جدید پیدا کنم ..”

از فردای اون روز پرنده آبی به همه جا سر میزد تا یک لونه خوب پیدا بکنه.. اول از همه پرنده آبی به سراغ خونه ی قدیمی که وسط حیاط بود رفت و داخل اتاقها سرک کشید.. توی یکی از اتاق ها یک چیز گرم و نرم پشمالو دید. پرنده آبی تیک و تیک و تیک با احتیاط جلو رفت تا ببینه اون چیز نرم و پشمالو چیه ! شاید می تونست یک لونه خوب برای هر دوشون باشه!

بعد با صدای بلند بق بقویی کرد و پرنده قهوه ای رو خبر کرد و گفت:” اینجا رو ببین! یه لونه گرم و نرم پیدا کردم .. ببین چقدر توش نرمه ، از این به بعد یه تختخواب درست حسابی داریم..”

پرنده قهوه ای نزدیک شد تا لونه جدید رو ببینه ولی یکدفعه صدای پای یک نفر به گوششون رسید.

پرنده آبی و پرنده قهوه ای پرپر زنان از روی زمین بلند شدند و دیدند که یک نفر وارد اتاق شد و پاهاش رو داخل اون چیز پشمالو کرد.. اوووه خدای من فکر می کنید اون چی بود؟ بله ! اون یک دمپایی پشمی بود!

پرنده آبی و پرنده قهوه ای با ناامیدی به هم نگاه کردند و از لب پنجره پر زدند و پرواز کردند. توی اتاق کناری یک ظرف رنگارنگ زیبا بود. پرنده آبی به محض اینکه چشمش به ظرف رنگی افتاد گفت:” اوووه پیداش کردم! اون بهترین لونه برای من و تویه.. یک خونه رنگارنگ..”

پرنده قهوه ای پر زد و وارد اتاق شد و همین که می خواست به ظرف رنگارنگ نزدیک بشه یک دفعه صدای میو میویی توی اتاق پیچیده شد.. گربه قهوه ای از اینکه دو تا پرنده به ظرف غذای محبوبش نزدیک شده بودند حسابی عصبانی شده بود و شروع کرد به میو میو کردن و چنگ انداختن!

پرنده ها که خیلی ترسیده بودند به سرعت پر زدند و از پنجره اتاق بیرون پریدند.. بله! این دفعه هم پرنده آبی اشتباه کرده بود و لونه ای در کار نبود..

پرنده آبی که نمی خواست به این زودی ها ناامید بشه از پنجره به اتاق های دیگه هم سرک می کشید تا بالاخره لونه مورد نظرش رو پیدا کنه.. همون موقع چشمش به یک ظرف فلزی درخشان افتاد و گفت:” بیا اینجا ، دیگه مطمینم این همون لونه ایه که همیشه آرزوشو داشتم .. براق و درخشان!”

پرنده قهوه ای با بی میلی به ظرف فلزی نزدیک شد..

اما همون موقع یک نفر وارد اتاق شد و یک کیسه پر از زباله رو داخل ظرف فلزی گذاشت..

پرنده آبی با ناراحتی بق بقویی کرد و گفت:” مثل اینکه این دفعه هم اشتباه کردم.. ظاهرا این فقط یک سطل آشغاله ..”

پرنده قهوه ای گفت:” من فکر می کنم توی این ساختمون هیچ لونه ای پیدا نمی کنیم.. بهتره بریم بیرون و اونجا دنبال لونه بگردیم..” بعد هر دو پرواز کنان از ساختمون خارج شدند.

این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری این قصه رو کامل صوتی بشنوی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

توی حیاط پرنده آبی چشمش به یک لونه بزرگ چوبی افتاد. بعد با خوشحالی پر زد و روی زمین نشست و گفت: ” اینجا رو ببین! این بهترین خونه ایه که تا حالا دیدم.. هم بزرگه هم در داره!”

پرنده قهوه ای نزدیک لونه شد و می خواست توی لونه ی جدید رو ببینه که یکدفعه صدای بلند واق واق کل حیاط رو پر کرد..

بله بچه ها اونجا خونه ی سگ قهوه ای بود و سگ که به خاطر صدای پرنده ها از خواب بیدار شده بود حسابی عصبانی بود و با صدای بلند پارس می کرد..

پرنده آبی و پرنده قهوه ای با ناامیدی از توی حیاط پرواز کردند و روی شاخه درخت چنار نشستند.

پرنده آبی که حسابی خسته بود نگاهی به اطرافش کرد و یک دفعه چشمش به لونه خودشون افتاد و با خودش فکر کرد :” لونه خودمون گرم و راحت و امنه.. هیچ کس هم نمی تونه اذیتمون کنه و ما رو فراری بده ..”

بعد در حالیکه خودش رو توی لونه جا می داد من من کنان گفت:” الان که فکر میکنم بهترین لونه دنیا لونه خودمونه .. دنج و راحت و امن.. ما اینجا رو با کلی زحمت ساختیم  و من الان بیشتر قدرشو می دونم ”

پرنده قهوه ای گفت:” من که از اول گفته بودم … هیچ جا لونه خودمون نمیشه .. ” بعد دوتایی خودشون رو توی لونه شون جا دادند و مشغول استراحت شدند..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

30 پاسخ
  1. نسرین
    نسرین می گوید:

    ما هم خونه خودمون و دوست داریم ولی قراره بریم یه خونه دیگه هم زندگی کنیم. تو یه شهر دیگه … آنیا 🦆🦆

    پاسخ
  2. شروین
    شروین می گوید:

    سلام و درود.ممنونم خاله صدف از این قصه قشنگ🌹💙❤️❤️🌸🥀♥️♥️♥️♥️♥️🌸🌸🌸🌹🌹🌹

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *