درباره مَها نوری ( ادمین وولک )

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that مَها نوری ( ادمین وولک ) contributed 1219 entries already.

نوشته های مَها نوری ( ادمین وولک )

ماجرای شاخهای ویلی گوزن

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید ویلی گوزن کوچکی بود که توی جنگل زندگی می کرد. یکی از صبح های زمستان که ویلی از خواب بیدار شده بود و توی جنگل مشغول گشت و گذار بود چشمش به سایه اش افتاد که روی برف ها افتاده بود.. ویلی به کله و شاخهاش […]

شکارچیان دایناسور

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید اون روز تولد جیمی بود و جیمی خیلی خوشحال بود. مامان و بابا برای جیمی یک هدیه هیجان انگیز گرفته بودند. جیمی با ذوق و هیجان هدیه اش رو باز کرد و با خوشحالی فریاد زد:” وااااای آخ جون! یک دوربین!!” این بخش از قصه رو […]

پس چرا برف نمیاد؟

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید توی جنگل همه حیوانات منتظر اومدن زمستون و بارش برف بودند.. اما هر چقدر روزها می گذشت هیچ برفی نمی بارید.. یک روز بارونی که روباه توی جنگل قدم میزد چشمش به خرس خورد و گفت:” سلام خرسی.. اون چیه توی دستته؟” خرس گفت:” سلام روباه […]

خونه ی لاک پشت کجاست؟

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید توی چمنزار حیوانات مختلفی کنار هم زندگی میکردند. یک روز لاکی که یک لاک پشت کوچولو بود مشغول گشت و گذار توی چمنزار بود. اون همین طور که آروم آروم راه می رفت به اطراف نگاه می کرد. لاکی با خودش فکر کرد:” همه حیوانات یک […]

مورچه ی کاوشگر

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید یکی بود یکی نبود. توی جنگل مورچه کوچولویی زندگی می کرد که عاشق ماجراجویی و کشف کردن چیزهای جدید بود. یک روز صبح مورچه کوچولو تصمیم گرفت تا برای ماجراجویی و گشت و گذار به اون طرف جنگل که خیلی خیلی از خونشون دور بود بره […]

گلوله برفی خوش شانس

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید زمستان بود و همه جا از برف پوشیده شده بود. ایزی عاشق برف بازی بود. اون برف های نرم و پنبه ای رو توی دستهاش جمع می کرد و گوله برف های گرد و محکم درست می کرد و به این طرف و اون طرف پرت […]

لی لی ، ماهی کوچولو و نهنگ

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید روزی روزگاری دختری بود به اسم لی لی که عاشق دریا بود.. لی لی هر روز به ساحل می رفت و کنار دریا قدم میزد و دریا رو تماشا می کرد. یک روز صبح لی لی مثل همیشه به کنار دریا رفته بود و مشغول راه […]

زندگی کوالاها

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید سلام بچه ها .. من یک کوالا هستم .. شما درباره کوالاها چه چیزهایی می دونید؟ من امروز می خوام از زندگی کولاها براتون تعریف کنم از وقتی که به دنیا میان تا وقتی که بزرگ و بالغ میشن .. اگر به زندگی کوالاها علاقمندید با […]

پسری که فقط پنکیک می خورد

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید بنیامین پسر بچه ای بود که عاشق پنکیک بود و پنکیک رو از هر غذایی بیشتر دوست داشت. اون انقدر پنکیک دوست داشت که دلش نمی خواست هیچ غذای دیگه ای بخوره و دوست داشت صبح و ظهر و شب فقط و فقط پنکیک بخوره! این […]

کی خوابش نمیاد؟

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید خورشید غروب کرده بود و ماه کم کم از پشت دریا بالا می اومد و نور درخشانش رو روی آبها پخش می کرد. اقیانوس ساکت و آرام بود و به نظر می رسید که همه ماهی ها و حیوانات زیر آب آماده خواب شدند. این بخش […]