روزی روزگاری توی یک صحرای گرم و خشک حیوانات مختلفی زندگی می کردند. یک ظهر آفتابی که خورشید نور گرمش رو به زمین می تابوند مارمولک کوچولو که اسمش لیزی بود روی زمین داغ دراز کشیده بود و آفتاب میگرفت و چرت می زد.
لیزی در حال چرت زدن بود که یک دفعه احساس کرد یک چیزی از آسمون افتاد و توی سرش خورد. اون هاج و واج به اطراف نگاه کرد ولی هیچ چیزی اطرافش نبود. لیزی متعجب و نگران بود که دوباره همون اتفاق تکرار شد و یه چیز کوچولو دوباره خورد توی سرش..

این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
لیزی که ترسیده بود شروع به داد و بیداد کرد و گفت:” وااااای !!! آسمون داره میفته پایین! ” بعد همینطور که فریاد می زد شروع به دویدن کرد.
کمی جلوتر به یک دم عصایی رسید. بچه ها جون دم عصایی یکی از حیواناتی هست که توی صحرا زندگی می کنه و از خانواده گربه هاست و گوشتخواره..
دم عصایی با دیدن لیزی مارمولک که داد و بیداد می کرد گفت:” چی شده لیزی؟ کجا داری میری با این عجله؟” لیزی گفت:” یه اتفاق وحشتناک! آسمون داره میفته پایین! دارم میرم وسط صحرا زودتر به بقیه خبر بدم ”

دم عصایی با نگرانی گفت:” چی؟ مگه میشه آسمون بیفته زمین؟ وایسا منم باهات میام”
شترمرغ وقتی چشمش به لیزی و دم عصایی افتاد که می دویدند گفت:” کجا میرید با این عجله؟” اونها با صدای بلند داد زدند: آسمون داره میفته .. داریم میریم به همه خبر بدیم ..”
شترمرغ که از شنیدن این حرف خیلی جا خورده بود شروع به دویدن کرد و گفت:” منم باهاتون میام..”

اوها سه تاییی دویدند تا به مار رسیدند. مار فیس فیس کنان پرسید:” چی شده؟ شماها کجا دارید میرید با این عجله؟”
همگی با هم گفتند:” یه اتفاق عجیب و غریب! آسمون داره میفته پایین.. داریم میریم به بقیه هم خبر بدیم”
مار گفت:” پس بگذارید یک راه میان بر بهتون نشون بدم که زودتر برسید..”

لیزی و دم عصایی و شترمرغ دنبال مار راه افتادند. مار به کنار یک تخته سنگ بزرگ رفت و یک سوراخ رو نشون داد و گفت:” ایناهاش.. این تونل شما رو به وسط صحرا میبره ”
همون موقع لاک پشت پیر که حرفهای اونها رو می شنید از پشت یک سنگ بیرون اومد و گفت:” داخل این سوراخ نرید! این یه تله است که شما رو بکشونه توی این سوراخ.. من اون مارو میشناسم اون همیشه دنبال طعمه می گرده..”

مار در حالیکه غر غر می کرد گفت:” اصلا هر کاری که دوست دارید بکنید..” و از اونجا دور شد و رفت. لیزی رو کرد به لاک پشت و گفت:” ازت ممنونیم که گفتی.. پس بهتره راه اصلی خودمون رو بریم” لاک پشت گفت:” راستی شماها کجا دارید میرید؟” لیزی گفت:” ما داریم میریم کنار کاکتوس ها تا خبر مهمی رو به بقیه بدیم..” لاک پشت با تعجب گفت:” چه خبری؟ ” لیزی گفت:” اینکه آسمون داره میفته پایین !”

این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
همون لحظه لیزی دوباره حس کرد که چیزی روی سرش افتاد.. بعد با وحشت فریاد زد:” دوباره افتاد.. یه چیزی افتاد روی سرم!” لاک پشت نگاهی به آسمون کرد. ابرهای خاکستری همه آسمون رو پر کرده بودند و قطرات باران دونه دونه روی زمین می افتادند. لاک پشت پیر خندید و گفت:” اینها که قطره های بارونه !”

لیزی و شترمرغ و دم عصایی که تا حالا توی صحرا بارون ندیده بودند با تعجب گفتند:” قطره های بارون ؟ بارون دیگه چیه؟”
لاک پشت گفت:” بارون همین قطره های آبیه که از آسمون داره روی زمین میباره..خیلی سال قبل هم اینجا بارون باریده بود ولی شماها سنتون کمه یادتون نمیاد.. البته این اتفاق خیلی کم توی صحرا میفته برای همین شماها تا حالا بارون رو ندیدید.. وقتی که ابرهای بارونی توی صحرا شروع به باریدن کنند زمین خشک صحرا سیراب میشه و حتی ممکنه همه جا سبرسبز بشه..”
لیزی و دم عصایی و شترمرغ با تعجب به حرفهای لاک پشت گوش میدادند. اونها با هیجان به آسمون نگاه می کردند و از قطره های خنک بارون که به سر و صورتشون می خورد کیف می کردند. ایستادن و خیس شدن زیر بارون برای اونها یک تجربه جدید و لذت بخش بود.

چند روزی گذشت و باران همین طور توی صحرا میبارید.. چند روز بعد وقتی حیوانات از خواب بیدار شدند با یک صحنه زیبا و باورنکردنی روبه رو شدند. لاک پشت پیر درست گفته بود بارون زمین خشک صحرا رو سیراب کرده بود و حالا همه جا پر از گل های کوچیک صحرایی شده بود..
لیزی با خوشحالی فریاد زد:” اینجا رو ببینید.. همه جا پر از گل شده ..” بعد همگی با ذوق و هیجان بین گلها دویدند و از دیدن گلهای رنگارنگ لذت بردند.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





ممنون از شما
بسیار اموزنده بود
اخر هفته ی خوبی داشته باشید
خواهش میکنم دوست عزیزم
خیلی ممنونم که نظرت رو برام نوشتی
سلام قصه بامزه ای بود
سلام خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
قصتون خیلی قشنگ بود… آنیا ⭐🌹💕💞💟🌺💐☔
خیلی ممنونم از نظرت دوست من
بسیارعالی و زیبا
تشکر میکنم از نظرت عزیزم
قصه ی عالی بود
ممنونم از نظرت عزیزم
عالی بود،🥰🥰🥰🥰🥰🥰
ممنونم از نظرت عزیزم
خوب بود ولی من نظر می دم تو داستان ها پاک میشه.
ممنونم از نظرت دوست خوبم
نظرت پاک نمیشه عزیزم، نظراتی که برای ما مینویسید، بعد از تایید در سایت نمایش داده میشن
سلام
خیلی داستان خوبی بود❣️
سلام عزیزم
خیلی خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
خیلی قشنگ بود
😍
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
زیبا بود😍😍
ممنونم از نظرت دوست خوبم
واقعیییی قصه خوبیه دست سازندش درد نکنه
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
ممنون عالی بود.من هرشب از قصه های شما برای دخترم میخونم
بسیار عالی
خیلی خوشحالم که با وولک همراه هستین
در شهر ماهم امروز برف بارید.
منم برف هستم.🌧️❄️☃️🌨️☃️🦎🐍🐢🕷️🇮🇷🇮🇸
چه عالی
سلام قصهی بسیار زیبایی بود خیلی ممنون خاله صدف، 🌹🌹🌺🌺🌸🌸
سلام خواهش میکنم دوست خوبم
خوب بود عزیزم خدا قوت
خواهش میکنم دوست خوبم
ممنون خیلی عالی بود
خواهش میکنم دوست خوبم
سلام،خاله خیلی قصه تون خوب بود❤🎊😘🌺💖🙋🙋
سلام دوست عزیزم
خیلی خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
سلام این قصه به ما یاد داد که بعضی از چیزها را ما نمیدانیم و نباید از آن بترسیم🥰😍☺
این قصه خیلی قشنگ بود ممنونم
💓💗💝مرسی از نظر قشنگت
بارون هرجابباره با خودش سرسبزی میاره🦎
😍😍