درباره مَها نوری ( ادمین وولک )

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that مَها نوری ( ادمین وولک ) contributed 1219 entries already.

نوشته های مَها نوری ( ادمین وولک )

یک غرش خیلی بلند

برای شنیدن قصه ها به صورت صوتی وارد شوید یکی بود یکی نبود. توی جنگل میمون کوچولویی بود به اسم دم دراز.. دم دراز همیشه دوست داشت مثل پدرش غرش های بلند بکنه و صداهای بلندی از خودش دربیاره .. اون از وقتی که کوچیکتر بود یادش می اومد که پدرش با صدای بلندی غرش […]

هدیه شگفت انگیز

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید یکی بود یکی نبود. لیو پلنگ کوچولویی بود که اون روز روز تولدش بود. لیو کلی هدیه برای روز تولدش گرفته بود. یکی از هدیه ها یک خودکار بود که بابا پلنگ بهش هدیه داده بود.. بابا پلنگ درحالیکه داشت از خونه بیرون میرفت گفت:” یک […]

موهای فرفری جادویی من

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید اسم من آلاست .. موهای من عجیب و خاصه … من یک کله پر از موهای فرفری دارم که توی هم پیچ خوردند و فرو رفتند، موهای من منحصر به فرد و مخصوص به خودمه این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی […]

فکر جالب برنا

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید تابستان از راه رسیده بود و مدرسه ها تعطیل شده بود. برنا حوصلش سر رفته بود و هر روز صبح که از خواب بیدار میشد فکر می کرد که چیکار کنه ! این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید: دوست […]

اینجا جای منه

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید یکی بود یکی نبود توی چمنزار یک خوک صورتی زندگی می کرد به اسم پنی.. پنی هر روز عصر به کنار دریاچه میرفت و قدم میزد، بعد زیر سایه درخت سیبی که کنار دریاچه بود می نشست و استراحت می کرد و از دیدن دریاچه لذت […]

کوکو کبوتر کجایی؟

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید یکی بود یکی نبود.. کوکو یک کبوتر طوسی بود که روی سقف شیروونی یک خونه ی کوچیک روستایی زندگی می کرد. این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید: دوست داری این قصه رو کامل صوتی بشنوی؟ رو این دکمه کلیک […]

فیلی که خواندن یاد گرفت

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید یکی بود یکی نبود . نیک و نیلا خواهر و برادر بودند که از صبح تا شب با هم مشغول بازی بودند و شب که می شد با خوشحالی عروسک های پشمالوشون رو بغل می کردند و منتظر می شدند تا مامان براشون کتاب داستان بخونه […]