در زمانهای قدیم درست در وسط اقیانوس یک جزیره بود که یک قبیله کوچیک افریقایی اونجا زندگی می کردند. کایلا دخترکوچولوی زرنگی بود که هر روز صبح سبدش رو برمیداشت و به وسط جزیره میرفت و از درختها میوه میچید و برای خانواده اش می آورد.. کایلا با اینکه کوچیک بود ولی همه جای جزیره رو خیلی خوب میشناخت و میدونست که کجا می تونه میوه های خوشمزه بچینه ..

این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
یکی از روزها که کایلا کلی میوه چیده بود و دیگه خسته شده بود، داشت با خستگی آخرین میوه ها رو توی سبدش می انداخت که یکدفعه صدای بلندی شنید که گفت:” آآآآآخخخخ!!!”


کایلا به عقب نگاه کرد و چشمش به یک حیوون گنده عجیب و غریب افتاد.. اینطور که به نظر می رسید یکی از میوه هایی که کایلا چیده بود و پرت کرده بود تو سر حیوون بیچاره خورده بود و اون بیحال روی زمین افتاده بود..

کایلا با احتیاط به حیوون بنفش نزدیک شد .. اون پشمالو بود و دو تا شاخ داشت ، کایلا تا حالا همچین حیوونی ندیده بود..

حیوون بنفش چشمهاش رو باز کرد و از جاش بلند شد. کایلا که تازه متوجه هیکل خیلی بزرگ اون حیوون شده بود از ترس جیغ بلندی زد و به عقب پرید..

اما حیوون بنفش با آرامش به کایلا لبخند زد.. کایلا با دقت به حیوون نگاه کرد. اون خطرناک به نظر نمی رسید و کایلا آروم آروم بهش نزدیک شد و گفت:” اسم من کایلاست .. تو چه حیوونی هستی؟ من تا حالا تو رو اینجاها ندیده بودم..”

حیوون بنفش با صدای آرومی گفت:” اسم من شاخ صورتیه.. من از خانواده بوفالوها هستم .. من نمی دونم چطوری سر از اینجا درآوردم.. دیروز که داشتم دنبال غذا می گشتم توی جنگل گم شدم، من خیلی گرسنمه ..”
کایلا که تا حالا بوفالوی بنفش ندیده بود درحالیکه با دقت بوفالو رو تماشا می کرد گفت:” میتونی از میوه هایی که من چیدم بخوری..” بعد چند تا از میوه ها رو برای بوفالو آورد.

بوفالو با علاقه شروع به خوردن میوه ها کرد و در حالیکه خرچ خرچ میوه ها رو میجوید گفت:” تا حالا میوه هایی به این خوشمزگی نخوردم!”

کایلا با اشتیاق شاخ صورتی رو تماشا می کرد. شاخ صورتی بعد از اینکه کلی میوه خورد نفس بلندی کشید و گفت:” آخیششش سیر شدم..”
کایلا گفت:” حالا می خوای چیکار کنی؟ نمیدونی خونه تون کجاست و کدوم طرفه ؟”

شاخ صورتی یه کم فکر کرد بعد سرش رو پایین انداخت و با ناراحتی گفت:” نه نمیدونم.. من گم شدم…فقط یادمه که همیشه صبح ها جلوی خونمون مینشستم و طلوع آفتاب رو تماشا می کردم..”

این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
کایلا یه کم فکر کرد. اون دختر باهوشی بود و خیلی خوب جزیره رو می شناخت .. بعد انگار چیزی فهمیده باشه با هیجان گفت:” فکر کنم می دونم خونه تون کجاست..خونه شما درست اون طرف جزیره است، سمت شرق یعنی جایی که خورشید طلوع میکنه.. ولی اینجا غرب جزیره است جایی که خورشید غروب می کنه و ما هر روز غروب خورشید رو از نزدیک تماشا می کنیم..”

شاخ صورتی که به حرفهای کایلا گوش می داد آهی کشید و با ناراحتی گفت:” حالا چطوری برگردم خونم؟”
کایلا گفت:” من اینجا رو خیلی خوب میشناسم..کمکت می کنم که برگردی به خونت..” باید درست همین راه رو ادامه بدیم تا برسیم به اون طرف جزیره..” بعد روی پشت شاخ صورتی نشست و گفت:” راه بیفت ..”

شاخ صورتی خوشحال شد و از راهی که کایلا نشون میداد شروع به حرکت کرد..کایلا که تا حالا سوار یک بوفالوی گنده نشده بود خوشحال و هیجان زده بود شاخ صورتی از تپه ها بالا و پایین می رفت و به طرف شرق میرفت..
کم کم هوا تاریک شد و آسمون پر از ستاره های درخشان شد. کایلا و شاخ صورتی که حسابی خسته شده بودند تصمیم گرفتند استراحت کنند و فردا صبح به راهشون ادامه بدند. اونها خیلی زود زیر نور ماه به خواب عمیقی فرو رفتند..

صبح روز بعد دوباره کایلا و شاخ صورتی به طرف شرق جزیره راه افتادند. کایلا همه مسیر شاخ صورتی رو راهنمایی می کرد و راه رو بهش نشون می داد..

اونها از تپه های سرسبز بالا رفتند ، از رودخانه پر آب گذشتند و همینطور به راهشون ادامه دادند تا بالاخره به یک آبشار بزرگ رسیدند.


کایلا و بوفالو از آبشار پایین پریدند. وقتی به پایین رسیدند صحنه شگفت انگیزی در انتظارشون بود.. یک عالمه بوفالوی بنفش درست شبیه شاخ صورتی در اندازه های مختلف پایین آبشار ایستاده بودند.. بله شاخ صورتی بالاخره با کمک کایلا به خونه شون رسیده بود!!!

همه بوفالوها با دیدن شاخ صورتی خوشحال شدند و دورش جمع شدند. شاخ صورتی هم که دوباره پیش خانواده اش برگشته بود خیلی خوشحال بود و از ته دل می خندید..

بچه بوفالوها که مثل شاخ صورتی بامزه و مهربون بودند از سر و کله کایلا بالا می رفتند و می خواستند باهاش بازی کنند. جایی که شاخ صورتی زندگی می کرد خیلی قشنگ بود و پر از گل ..کایلا با دیدن اون همه گل رنگارنگ واقعا هیجان زده شده بود..

خانواده شاخ صورتی از کایلا به خاطر کمکی که به شاخ صورتی کرده بود تشکر کردند و بهش یک سبد پر از گل هدیه دادند. دیگه موقع رفتن بود و کایلا باید به خونه شون برمی گشت.
کایلا و شاخ صورتی که حالا حسابی با هم دوست شده بودند همدیگه رو بغل کردند و به هم قول دادند که دوباره خیلی زود همدیگه رو ببینند..

کایلا با سبدگلی که بوفالوها بهش داده بودند به خونه شون برگشت و ماجرای دوستی با شاخ صورتی و بوفالوها رو برای خانوادش تعریف کرد.. همه از شنیدن ماجرای کایلا و دیدن اون گلهای زیبا شگفت زده شده بودند چون تا قبل از اون هیچ بوفالویی با آدم ها دوست نشده بود..

از اون روز به بعد شاخ صورتی که دیگه راه رو بلد شده بود هر وقت که دلش برای کایلا تنگ میشد به این طرف جزیره می اومد و برای کایلا گل می آورد و بعد از اینکه حسابی با هم بازی می کردند با سبد میوه ای که کایلا بهش داده بود به خونه شون برمیگشت..

دوستی کایلا و شاخ صورتی سالهای سال ادامه داشت و اونها بهترین دوستهای هم بودند..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالی خاله
ممنونم از نظرت دوست عزیزم
چرا مینویسم پاک میشه
دوست قشنگم نظرات بعد از تایید در سایت نمایش داده میشن
قشنگ بود
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
داستان خیلی قشنگی بود مرسی وولک جان🤩🤩😘😘
خواهش میکنم دوست عزیزم
سلام خاله صدف ممنون😘 قصه ی بسار زیبایی بود😍
سلام دوست عزیزم
خواهش میکنم
بسیییییییییییییییار عالی🫡🫡🫡🫡🫡🫡🤩🤩🤩🤩😇😇😇😇😇خیییییییییلی ممنون که اینقدر قصه های قشنگ میزارید💍💍💍💍💍💍💍💍💍🎬🎬🎬🎬🎬⚽️⚾️🥎🏀🏐🏈🏉🥇🥈🥉🇧🇲🇧🇴🇨🇦🇧🇼🇧🇻
خواهش میکنم دوست قشنگم
بسیار عالی
ممنونم از نظرت دوست خوبم
بامزه بود
ممنونم که نظرت رو نوشتی عزیزم
قصه هاتون واقعا قشنگه پسرم هر شب با شنیدنش میخابه
چه عالی
خیلی خوشحالم که با ما همراهی دوست من
خیلی جالب بود خاله صدف.. ممنون
خواهش میکنم دوست خوبم
ممنونم خاله صدف خیلی قشنگ بود آدمش خیلی بامزه بود خاله جون🦬🦬🦬🦬🦬🦬🦬🦬🦬🦬🦬🦬🦬🧍♀️🧍♀️🧍♀️🧍♀️🧍♀️🧍♀️🧍♀️🧍♀️🧍♀️🧍♀️🧍♀️🧍♀️🧍♀️🧍♀️🧍♀️🧍♀️🧍♀️💖💖💖💖💖💖💖💋💋💋💋💋💋🏝🏝🏝🏝🏝🏝🏝
خواهش میکنم دوست خوبم
خیلی خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
سلام خاله صدف ممنون که این همه قصه های خوشگل خوشگل فرستادین
من هنوز همهی قصه هاتونو نخوندم ولی فکر میکنم که همشون خیلی قشنگن ممنون از شما ☺️☺️🌸🌸🌸🌸🌹🌹🌹❤️❤️❤️❤️
سلام دوست عزیزم چه عالی
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
بهترین قصه
ممنونم از نظرت عزیزم
خیلی خوب عالااااااااااااااااااایه
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
قصه خیلی قشنگی بودممنون خاله صدف جون من هرشب قصه هاتونومیخونم
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
خوشحالم که با وولک همراهی
خیلی خوب بود و ممنون از قصه خوبتون ما باید همیشه با هم دوست باشیم
خواهش میکنم دوست قشنگم
من اومدم یه شهر دیگه و یه دوست پیدا کردم …. آنیا 🌷💟🦄♥️
چه عالی
سلام و شب بخیر.ممنونم از قصه زیبای شاخ صورتی.🌹🌹🌸🌸🌸🥀❤️💙💙🥀♥️
خواهش میکنم دوست خوبم
عالی بود
ممنونم از نظرت دوست خوبم
خاله صدف ممنون از قصه قشنگت💛💛💛
خواهش میکنم دوست خوبم
سلام
به نظرم این قصه خیلی خوب بود
خاله صدف
ممنون بابت قصه
سلام دوست خوبم
خواهش میکنم عزیزم
خیلی خوشحالم که با قصه های ما همراهی
خیلی قشنگ بود
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
خیلی خوب بود
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
سلام،عالی بود،دست شما درد نکنه،اونایی که نوشته بودن و اونایی که تصویر گر بودن دستشون درد نکنه( این حرف های پسر کوچولوی من یود که اصرار داشت عینش رو براتون بنویسم) 🙏🙏🌹🌹
سلام دوست خوبم خیلی ممنونم که نظرت رو برام نوشتی عزیزم
سلام خاله صدف.من به حیوانات خیلی مهربون هستم💞💟🤍🤎💟💟💞💞💞💟💟💟🤍🤍🤎🤎💜💜💜🧡🧡🧡💛💛💛💙💚💚💚💙💙💙❣️❣️❣️❤❤❤❤️🔥❤️🔥❤️🔥💘💘💘💓💓💓💓💓💓💓💓💔💔💔💕💕💕💕💖💖💖💗💗💗💝💝💝❤️🩹❤️🩹❤️🩹❤️🔥❤️🔥❤️🔥♥♥♥💘💘💘
آفرین به تو عزیزم
ممنون از این قصه ی خوب،😁😺👦🏻ساعتِ 9:30
عالی بود ممنون
🌺🌺🌺
خاله قصه ش خیلی قشنگ بود🌌🌠🧁🌸🍇🎂
💕💕💕
سلام عالی بود 😍😍
مرسی 🥰😁
💕💞💓
عالی بود متشکرم
من یاد گرفتم ک تنهایی جایی نرم❤️
😍😍