درباره مَها نوری ( ادمین وولک )

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that مَها نوری ( ادمین وولک ) contributed 1219 entries already.

نوشته های مَها نوری ( ادمین وولک )

,

گرگ های برادر

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید در یک شب سرد زمستانی مامان گرگ 2 تا توله گرگ کوچولو رو به دنیا آورد. مامان گرگ با زبونش توله گرگ ها رو لیسید و با محبت بهشون نگاه کرد. یکی از توله گرگ ها خاکستری بود و اون یکی سیاه.. برای همین مامان گرگ […]

,

قلعه درختی

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید تابستان شده بود و مدرسه ها تعطیل شده بود .ویلی و جسی که خواهر و برادر بودند تمام روز رو مشغول بازی کردن با هم بودند. اونها عاشق بازی کردن توی حیاط بودند. تاب بازی، بسکتبال و شنا کردن توی استخر زیر نور خورشید از سرگرمی […]

,

اگر فیل ها نبودند

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید قصه امروزمون در مورد یکی از حیواناتی هست که خیلی برای محیط زیست و طبیعت مفیده ، یک حیوان بزرگ و سنگین وزن که توی جنگل زندگی می کنه و خیلی به حیوانات دیگه کمک می کنه ، بچه ها جون شما فکر می کنید در […]

جوجه و مامان پیشی

سلام بچه ها. من یه جوجو ام ولی مامان من یه گربه است. خب حالا داستان چیه؟ مامان من نمی تونسته بچه گربه داشته باشه و یه پرنده ای که نمی تونسته به همه ی جوجه هاش غذا بده ازش پرسیده که منو می خواد. و اون گفته بله! من فقط یه تخم مرغ بودم، […]

,

چه بازی ای دوست داری؟

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید بنیامین و خانواده اش تازه به محله جدید اومده بودند. . همه چیز برای بنیامین جدید و هیجان انگیز بود. اون کارهای زیادی داشت که باید انجام میداد. اون باید جعبه های وسایلش رو باز می کرد و اتاق جدیدش رو مرتب می کرد، سری به […]

,

موش کوچولویی که دونه مهربونی می کاشت

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید یکی بود یکی نبود. موش کوچولوی مهربونی بود به اسم ماشا.. ماشا هر روز صبح که از خواب بیدار میشد به این فکر می کرد که امروز چه کارهای خوبی می تونه بکنه، به چه کسایی می تونه کمک کنه .. آخه بابا موشی همیشه به […]

,

من نمی خوام بخوابم

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید یکی بود یکی نبود. توی جنگل، جوجه تیغی کوچولویی بود به اسم پولک ..پولک هر شب برای اینکه توی تختش بره و بخوابه کلی بهانه می آورد و تا جایی که می تونست دیرتر می خوابید. یکی از شبها که پولک مثل همیشه سرگرم بازی بود […]

,

بیلی مربی حیوانات

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید اون روز توی مدرسه خانم معلم دیر اومده بود و همه بچه ها مشغول حرف زدن با هم بودند. اونها در مورد کارهای عجیب و خارق العاده ای که میتونستند انجام بدن حرف می زدند .. یکی از بچه ها با غرور خاصی گفت که تونسته […]

خرگوش و پرنده آبی

روزی روزگاری توی چمنزار وسیع و سرسبز ، کنار بوته های تمشک خرگوش کوچولویی زندگی می کرد. در بالای درختی در همون نزدیکی هم پرنده آبی رنگ خوش صدایی بود که دوست صمیمی خرگوش بود. خرگوش و پرنده هر روز کنار هم بودند و با هم حرف می زدند و بازی می کردند و وقتشون […]

,

فکرهای خوب مثل بادکنک های رنگی

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید   اسم من رز هست . بعضی از روزها اتفاقهایی برای من می افته که اونها رو دوست ندارم . مثل وقتی که نمی تونم کاری که دوست دارم رو به خوبی انجام بدم ، یا وقتی با دوستم بحث می کنیم و از هم ناراحت […]