4.4/5 - (41 امتیاز)

روزی روزگاری توی چمنزار وسیع و سرسبز ، کنار بوته های تمشک خرگوش کوچولویی زندگی می کرد. در بالای درختی در همون نزدیکی هم پرنده آبی رنگ خوش صدایی بود که دوست صمیمی خرگوش بود. خرگوش و پرنده هر روز کنار هم بودند و با هم حرف می زدند و بازی می کردند و وقتشون رو می گذروندند.

خرگوش از کارهایی که بلد بود به پرنده یاد می داد . مثلا اینکه بتونه با یک پا بپره و لی لی بکنه .. پرنده خیلی زود یاد گرفت و تونست لی لی بکنه .. بعد پرنده تلاش کرد که به خرگوش پرواز کردن رو یاد بده ! اما خرگوش هر چقدر از بالای سنگها پرید و دستهاش رو تکون داد نتونست پرواز کردن رو یاد بگیره ..

با همه تفاوت هایی که خرگوش و پرنده با هم داشتند ولی دوستهای خوبی برای هم بودند و می تونستند با همدیگه خوش بگذرونند..

کم کم پاییز از راه رسید و هوا سرد و سرد تر شد. باد پاییزی برگهای درختها رو یکی یکی جدا کرد و پخش زمین کرد. درختی که پرنده روی اون زندگی می کرد حالا بی برگ و خالی شده بود. خانواده پرنده تصمیم گرفتند که به یک منطقه گرمسیر مهاجرت کنند. پرنده آبی با ناراحتی پیش خرگوش اومد و گفت:” دیگه وقت رفتنه .. من و خانوادم داریم از اینجا میریم ولی دلم برات تنگ میشه ..”

خرگوش کوچولو غمگین شد و با ناراحتی از پرنده آبی خداحافظی کرد. پرنده آبی پر زد و به همراه خانوادش توی آسمون پرواز کرد و از اونجا دور شد.

 خرگوش حالا تنها شده بود. اون غمگین بود چون تنها دوستش رو از دست داده بود و دیگه کسی رو نداشت که باهاش بازی کنه و حرف بزنه  .. خرگوش با خودش گفت “دیگه هیچ وقت نمی تونم با کسی دوست بشم.. هیچ کس نمی تونه جای پرنده آبی رو برای من پر کنه !”

روزها همینطوری می گذشت و خرگوش همچنان تنها بود. یک روز خرگوش با خودش فکر کرد که چرا باید همیشه تنها بمونه ، شاید اگر بخواد بتونه دوباره با کسی دوست بشه.. درسته که هیچ کس نمی تونه مثل پرنده آبی باشه ولی خب قطعا  از تنهایی بهتره ..”

خرگوش توی چمنزار راه افتاد و چشمش به لاک پشت پیر افتاد و گفت:” سلام ، میای با هم بازی کنیم ؟” لاک پشت زیر چشمی نگاهی به خرگوش کرد و گفت:” من خیلی خستم .. باید تا اومدن بهار بخوابم ..” بعد به آرومی از اونجا دور شد.

خرگوش باز احساس تنهایی کرد. دونه های برف به آرومی روی زمین می نشستند. خرگوش سرمای دونه های برف رو روی خزهای نرمش احساس می کرد. همون موقع صدای گریه ای رو از پشت درخت شنید. نزدیک تر شد و دید یک سنجاب کوچولو پشت درخت نشسته و داره گریه می کنه.

خرگوش پرسید:” چی شده؟ چرا گریه می کنی؟” سنجاب گفت:” من تنهام ، حوصلم سر رفته .. هیچ کس نیست با من بازی کنه .. با اومدن زمستون هم که دیگه نمی تونم جاهای دور برم و دوست پیدا کنم “

خرگوش چشمهاش از خوشحالی برقی زد و گفت:” تو دیگه تنها نیستی! من هم دوستی ندارم ولی ما می تونیم از این به بعد با هم دوست باشیم ..”

از اون روز به بعد خرگوش و سنجاب دوستهای خوبی برای هم شدند. اونها تمام روزهای زمستون رو در کنار هم بودند و با هم بازی کردند. هر دوی اونها عاشق برف بازی بودند.

روزهای برفی اونها گلوله برفی درست می کردند و به هم پرت می کردند، قلعه می ساختند و روی برفها لیز می خوردند و کیف می کردند.. هر چه بیشتر می گذشت دوستی اونها هم محکم تر می شد.

خرگوش هنوز هم به دوست قدیمی اش یعنی پرنده آبی فکر می کرد ولی از اینکه تونسته بود دوست جدیدی داشته باشه خیلی خوشحال بود.

زمستون کم کم داشت تموم میشد و بهار از راه میرسید . برفها شروع به آب شدن کردند، درختها جوانه زدند و شکوفه های بهاری روی درختها ظاهر شد..

خرگوش و سنجاب توی چمنزار درحال دویدن و بازی کردن بودند که خرگوش چشمش به پرنده های توی آسمون افتاد.

اون چیزی که می دید رو باور نمی کرد. بله پرنده آبی و خانواده اش دوباره برگشته بودند.. خرگوش با خوشحالی دست تکون داد و فریاد زد:” سلام پرنده آبی ، من اینجام … تو دوباره برگشتی”

پرنده آبی به نزدیک خرگوش و سنجاب اومد و گفت:” سلام دوستم .. با اومدن بهار ما دوباره برگشتیم.. همه روزها منتظر بودم که دوباره ببینمت”

خرگوش با خنده گفت:” خیلی خوشحالم ، راستی حالا ما  یه دوست جدید هم داریم ، سنجاب کوچولو..”

 از اون روز به بعد خرگوش و سنجاب و پرنده آبی سه تایی با هم دوست بودند و بازی می کردند.

خرگوش دیگه فهمیده بود که همیشه فرصت برای دوستی های تازه هست. حتی اگر بهترین دوستت رو هم از دست بدی می تونی دوباره دوستی های جدید رو تجربه کنی.. همه چیز به خودت بستگی داره ..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

31 پاسخ
  1. مبینا😍🥰😘♥️
    مبینا😍🥰😘♥️ می گوید:

    سلام خاله جون ممنون عالی بود این قصه خیلی آموزنده بود🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐦🐦🐦🐦🐦🐦🐦🐦🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈♥🌹🐣🐥🐤🦋💐🪴🐩🐱

    پاسخ
  2. مسعود
    مسعود می گوید:

    سلام خانوم خالقی قصه جزاب و آموزنده ای بود ممنونم که قصه های قشنگ رو برای بچه ها مینویسید 🧡💛💚💙

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *