آدمها توی دنیا به چیزهای مختلفی علاقه دارند و یا از چیزهای مختلفی می ترسند .. همه آدمها و موجودات شبیه به هم نیستند. ممکنه یکی عاشق سوار شدن به قطار باشه و یکی از سوار شدن به قطار بترسه و نگران باشه .. مخصوصا وقتی که قطار از بین جنگلهای انبوه می گذره و وارد تونل های تاریک و طولانی میشه! درست مثل مایا … مایا دخترک قصه ماست که همیشه از سوار شدن به قطار می ترسید.. ولی یک بار برای رفتن به خونه مادبزرگش مجبور بود که سوار قطار بشه … اگر دوست دارید ماجرای سفر کوتاه مایا با قطار رو بدونید به قصه مون خوب گوش بدید..
مایا باید سوار قطاری می شد که درست از وسط جنگل می گذشت.. جایی که خونه خرس ها بود و اتفاقا خرس ها هم خیلی وقتها اونجا منتظر بودند تا سوار قطار بشن.. خرس های این جنگل برخلاف چیزی که همه فکر می کنند خیلی بی آزار بودند و کاری به کار کسی نداشتند..
اما مایا از فکر اینکه بخواد توی قطار کنار یک خرس بنشینه می ترسید و نگران بود.. شاید براتون عجیب باشه ولی باید بگم که اتفاقا خرس ها هم از سوار شدن به قطاری که از توی شهر می گذشت و آدمها سوارش می شدند می ترسیدند. اونها هم از اینکه توی قطار کنار یک آدم بنشینند می ترسیدند و نگران بودند..
مایا با خودش فکری کرد.. اون با خودش گفت اگر یک کلاه خرسی درست کنم و روی سرم بگذارم همه فکر می کنند من یک خرسم .. اونوقت اگر خرسی هم توی قطار باشه کاری به من نداره ..
اتفاقا خرس قهوه ای هم که می خواست سوار قطار باشه با خودش همین فکر رو کرد.. اون گفت اگر من یک کلاه شکل آدمها درست کنم و روی سرم بگذارم شاید همه فکر کنند که من یک آدمم.. اونوقت آدمهای توی قطار هم کاری به من ندارند..
مایا کلاه خرسی مخصوصش رو درست کرد و روی سرش گذاشت .. حالا دیگه خرس ها فکر می کردند که اون هم یک خرسه !
خرس قهوه ای هم کلاه مخصوصش که مثل کله آدمها بود رو درست کرد و روی سرش گذاشت.. حالا بقیه آدمها فکر می کردند که اون هم یک آدمه ! این کلاهها انگار کلاه شجاعت بود و باعث می شد که مایا و خرس قهوه ای دیگه نترسند..
مایا و خرس قهوه ای هر دو همراه کلاه هاشون سوار قطا شدند. مایا با دیدن خرس قهوه ای با خودش فکر کرد که اون یک آدم بزرگه .. خرس قهوه ای هم با دیدن مایا با خودش فکر کرد که اون یک توله خرس کوچولویه !
اونها کنار هم نشستند .. قطار به راه خودش ادامه می داد و اونها هیچ حرفی نمی زدند.. یه کم بعد مایا کیفش رو باز کرد و به خرس قهوه ای گفت:” شما چایی میل دارید؟” خرس قهوه ای لبخندی زد و گفت:” بله .. ممنونم” و هر دو مشغول نوشیدن چایی شدند.
مایا و خرس قهوه ای هر دو کنار هم به منظره های بیرون از قطار نگاه می کردند. کمی بعد اونها در کنار هم لقمه نون و پنیر خوردند.. انگار قطار سواری اونطور که مایا فکر می کرد ترسناک نبود. اون و خرس قهوه ای در کنار هم به منظره های بیرون نگاه می کردند و با علاقه دسته پرنده هایی که در کنار قطار پرواز می کردند رو تماشا می کردند..
مایا حالا دوستی پیدا کرده بود که مثل خودش بود. هر دو چشمهاشون رو بسته بودند و با سرعت حرکت قطار فکر می کردند که دارند پرواز می کنند..
قطار از بین پیچ و خم جنگل و از بین درخت ها با سرعت زیاد می گذشت .. مایا با خودش فکر کرد چقدر خوب که قطار توی این جنگل بزرگ و پر پیچ و خم راهش رو گم نمی کنه ! حالا مایا و خرس قهوه ای هم احساس آرامش و اطمینان بیشتری داشتند. اونها از جاشون بلند شدند و توی سالن قطار راه رفتند..
قطار از اعماق جنگل می گذشت.. از روی رودخانه و محل زندگی خرس ها و حیوانات وحشی .. مایا دیگه از اعماق جنگل نمی ترسید. اون فکر می کرد در کنار یک آدم بزرگ نشسته و این بهش احساس اطمینان و آرامش میداد ..
حالا قطار به شهر رسیده بود و از بین خیابونهای شلوغ پر از ماشین و آدم ها می گذشت. خرس قهوه ای هم حالا دیگه از بودن توی شهر نمی ترسید. اون هم مثل مایا فکر می کرد که در کنار یک خرس کوچولو هم نوع خودش نشسته و این باعث می شد از نگرانی و ترسش کم بشه !
در واقع اونها با کلاهی که ساخته بودند به ترسهاشون غلبه کرده بودند و احساس شجاعت می کردند .. اونها بدون اینکه بدونند با هم فرق دارند با هم دوست شده بودند.. دوستهای خیلی خوب!
کم کم سفر مایا و خرس قهوه ای به پایان می رسید و قطار به آخرین ایستگاه خودش نزدیک می شد. همه مسافرها آماده پیاده شدن از قطار می شدند.
وقتی به ایستگاه رسیدند مایا و خرس قهوه ای از قطار پیاده شدند. سفر تموم شده بود و مایا دیگه نیازی به کلاه خرسی اش نداشت و اون رو از سرش برداشت. خرس قهوه ای هم دیگه نیازی به کلاهش نداشت و اون هم کلاهش رو برداشت..
هر دو با تعجب و شگفتی به هم نگاه می کردند.. باورکردنی نبود .. اونها تمام مدت در کنار کسی نشسته بودند که همیشه ازش می ترسیدند..
دیگه خبری از ترس و نگرانی ها نبود و اونها به هم خندیدند.. بعد کلاه هاشون رو به عنوان یادگاری به هم دادند و از هم خداحافظی کردند..
مایا هیچ وقت این سفر خاطره انگیز رو فراموش نکرد. اون دیگه نه از قطارسواری می ترسید و نه از خرسها!! قرار گرفتن در کنار ترسهاش اون رو شجاع و جسور کرده بود.
درسته که شجاعت در درون مایا شکل گرفته بود ولی قطعا همه چیز با ساختن کلاه شجاعت شروع شده بود.. راستی بچه ها شما هم اگر از کاری یا چیزی می ترسید می تونید مثل مایا یک کلاه شجاعت بسازید و به دل ترس هاتون برید و اون رو تجربه کنید.. من مطمینم که شما هم مثل مایا می تونید به ترس هاتون غلبه کنید و تجربه های لذت بخشی داشته باشید..
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




عالی
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
سلام ممنون عالی بود خاله جون ❤️😍🌃
سلام عزیزم، خیلی ممنونم که نظرت روبرام نوشتی
سلام عالی بود ممنون فقط من یه سوال دارم اونم اینه که این اپلیکیشن شما آیا آدرس ایمیل میخواد؟؟
سلام عزیزم
نه با شماره تلفن میتونی خیلی راحت ثبت نام کنی و وارد اپلیکیشن بشی
خیلیییییییییییییی عالیییییییییییییییییییی بود خاله جون دستتون درد نکنه
خواهش میکنم عزیزم
سلام.متشکرم از قصه های خوب شما
خواهش میکنم عزیزم
من هنوز این قصرو گوش ندادم ولی میدونم مثل همیشه عالیه ممنون
ممنونم از نظرتون دوستای عزیزم
💞💩💞👏🚘🚘
سلام خاله صدف جونم ممنونم بابت قصه های خوبتون خیلی دوستتون دارم😘😍
سلام خیلی ممنونم که با ما همراه هستین
ممنونم ازت بابت قصه های زیبا تشکر
خواهش میکنم دوستای قشنگم
ممنون خاله صدف واقعا جالب بود خیلی خوبه قصه هایی با این مضامین بذارید مخصوصا ترس که اغلب بچه ها باهاش درگیرم
بله همینطوره، خیلی ممنونم از نظرت دوست قشنگم
🛶✈️✈️✈️🖤✂️✂️✈️🎊
خیلی ممنونم بابت وقتی که صرف می کنید.
خواهش میکنم عزیزم
✂️✂️✂️✂️✂️
⚘️⚘️⚘️🌹🌹🌹💐💐💐سلام از داستان شما خیلی زیبا بود
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
خیلی عالی بود من علاقی زیادی به کتاب خوندن دارم
چه عالی
عالیه خاله قصه گو
ممنونم از نظرت دوست عزیز
خیلی قصه قشنگی بود
ممنونم از نظرت عزیزم
عالی نبود….ممممممممممممععععععععععععععرررررررررررررککککککککککککککککککههههههههههه ببببووووددددد من که عاشقش شدم 😃😃😁🤩😍🥰
خیلی ممنونم از نظرت دوست قشنگم
🚘✂️😍