روزی روزگاری پسر کوچولو ی فقیری به اسم آلن توی روستایی زندگی می کرد. پدرش علف می فروخت تا پول بدست بیار، خونواده رو تامین کنه و الن رو بفرسته مدرسه…آلن باید هرروز یه مایل راه می رفت تا برسه به مدرسه…تمام همکلاسی های دیگش وچرخه داشتن و آلن بیچاره رو مسخره می کردن.
یکی از بچه ها: “سلام آلن! اینقدر راه میری پاهات درد نمی گیره؟”
یکی از بچه ها: “احتمالا برای ماراتون تمرین می کنه!”
یکی از بچه ها: “باید اسمشو بذاریم آقای دوپای بی دوچرخه”
همه بچه ها: “بی دوچرخه بی دوچرخه…”
آلن واقعا ناراحت بود که مسخرش می کردن. بنابراین رفت پیش پدر و مادرش و گفت…
آلن: “همه ی دوستام با دوچرخه میان مدرسه…منم یه دوچرخه می خوام پدر.”

پدر: “آلن ما پول دوچرخه نداریم پسرم…فقط یه چندماهی صبر کن باشه؟”
آلن: “ببخشین که اینقدر اصرار کردم پدر….اصلا دیگه دوچرخه نمی خوام همینطور پیاده میرم.”
اونشب وقتی آلن خواب بود…پدر و مادرش تصمیمی گرفتم….
مادر: “آلن یکی از تنها بچه هاییه که توی شهر دوچرخه نداره…بچه ی بیچاره چقدر مسخرش میکنن…”
پدر: “ولی پسرمون خیلی فهمیدست وقتی بهش گفتم ما پول نداریم. فورا قبول کرد که پیاده بره مدرسه…باید براش دوچرخه بخرم. هرجور که شده!”
مادر: “جک…بهتره اینو بگیری و بفروشی.”
پدر: “ماریا…”
مادر: “گردنبند به چه درد می خوره؟ دوچرخه خیلی بیشتر به درد آلن می خوره. بدرد تو هم می خوره.”
بنابراین پدر آلن گردنبند رو فروخت و یه دوچرخه ی قدیمی براش خرید….آلن خوشحال بود…هرروز با دوچرخه می رفت مدرسه…یروز که داشت برمی گشت زنجیر دوچرخش پاره شد…آلن پیاده شد و همینطور که سعی می کرد درستش کنه، صدایی از برکه ی نزدیک شنید.
مرد غریبه: “کمک! کمک!”
آلن دید یه نفر داره توی برکه غرق میشه…دویید سمت برکه و پرید توی آب که مرد رو نجات بده…
مرد غریبه: “اوه خیلی ممنونم پسرم! زندگیمو نجات دادی…”
آلن: “هرکس دیگه ای هم بود همینکارو می کردم. لازم نیست ازم تشکر کنین.”
مرد غریبه: “کاری هست که بتونم برات انجام بدم؟ لطفا تعارف نکن و بگو.”
آلن: “خب من یه دوچرخه ی پرنده می خوام…”

مرد غریبه: “عجب! پس خواستت اینه! دوچرخه ای که بتونه پرواز کنه! من میتونم بهت کمک کنم! آره میتونم..این دوچرخه می تونه پرواز کنه پسر گلم.”
جادوگر دوچرخه رو لمس کرد…دوچرخه یهو بال درآورد و تبدیل به دوچرخه ی جدیدی شد…جادوگر به آلن هشدار داد…
مرد غریبه: “خوب گوش کن پسرگلم…تا زمانی که همینطور خوب و مهربون باشی دوچرخن همینجوری میمونه و میتونه پرواز کنه ولی اگر خودخواه بشی بال هاش غیب میشه و دوچرخه ات دوباره عین همون قبل میشه…فهمیدی؟”
آلن با خوشحالی دوچرخه رو برد خونه و همه چیز رو به والدین گفت…وقتی بقیه ی بچه ها توی مسیر دوچرخه سواری می کردن آلن هرروز تا مدرسه پرواز می کرد…
یکی از بچه ها: “نگاه کنین اون آلنه!”
یکی از بچه ها: “کاشکی منم دوچرخه ی پرنده داشتم.”
یکی از بچه ها: “آلن چقدر خوش شانسه!”
آلن هرجایی که می رفت مردم با تعجب و تحسین نگاهش می کردن…خیلی زود آلن حس کرد آدم خاصیه و چون یه دوچرخه ی پرنده داشت، مغرور و بی ادب شد….
آلن: “نبرش پدر….”
پدر: “تو که امروز مدرسه نداری آلن! می خوام دوچرخه رو ببرم و یکم علف بچینم…”
آلن: “نه پدر! دوچرخه ی قشنگمو نبر توی اون زمین های کثیف و گلی! باشه؟”
پدر: “آلن!”
آلن: “خب دوچرخه ی خودمه دیگه! جادوگره خودش دادش به من…منم اجازه نمیدم که کسی ازش استفاده کنه…فهمیدی؟”
آلن: “هی بن چیشده؟ تو دوچرخه نداری؟ ولی نگاه کن دوچرخم پرندست…یه جادوگره اینقدر از من خوشش اومد که اینو بهم هدیه داد.”
به محض این که آلن این کلمات خودخواهانه رو گفت…بال های دوچرخه غیب شد و مثل قبل شد و افتاد روی زمین….همه ی بچه ها شروع کردن به خندیدن بهش…بن رفت پیشش و بهش کمک کرد…

بن: “تو حالت خوبه؟”
آلن: “جادوگره بهم گفته بود…”
آلن فهمید که مغرور و بی ادب و خودخواه شده بود…برای همین دوچرخش دوباره قدیمی شده بود…اون رفت خونه و دوچرخه رو تعمیر کرد و ماجرارو به پدرش گفت…
پدر: “آلن…”
آلن: “خیلی متاسفم پدر جون…خیلی بی ادب بودم…شما این دوچرخه رو برای من خریدین ولی من نذاشتم ازش استفاده کنین! چطور اینکارو کردم؟ حالا برات تعمیرش کردم…هرروز با خودت ببرش سرزمین…من پیاده میرم مدرسه. قول میدم دیگه هرگز گله نکنم پدر.”
بنابراین از اون روز آلن باز هم پیاده رفت مدرسه…اون و بن دوست های خوبی شدن. چند ماه بعد آلن اتفاقی یه دوچرخه دم در خونه پیدا کرد…دقیقا شبیه همونی که جادوگره بهش داده بود…دوچرخه رو داد به پدرش و خودش با دوچرخه ی قدیمی می رفت مدرسه اما ایندفعه هرروز بن رو با خودش می برد…حق ندارین به خاطر این که لوازم زندگیمون از دیگران بهتره بی ادب باشیم. همیشه باید سپاسگزار باشیم و با دیگران مهربون باشیم.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




عالی و آموزنده
سپاس فراوان
ممنونم از همراهی شما
خوببود الی بود
ممنونم کیان جانم
عالللی بود 👌👌
تشکر
خوب بود
خیلی ممنونم از نظرت مهشید جان
ممنون وولک عالی بود ❤️💜💕🧡💚💙
ممنونم آلا و آتنای عزیزم از نظر خوبتون
عالی
تشکر
ین قصه قهشگبود
ممنونم ساراخانم گل
عالی بود سپاس فراوان
ممنونم از نظر خوب شما
آلی بود ممنون
ممنون از شما
عالی بود ممنون
ممنون از شما
میشه قصه تایرون بیشتر بگذارید؟
بله چرا نشه؟!
ممنونم که پیشنهادتو نوشتی آدرین عزیز
سلام ببخشید چطور این کارتونها رومیتونیم توکالری ذخیره کنیم
سلام محمد پارسای عزیزم
امکان دانلود فعلا روی سایت نیست عزیزم، فقط در سایت میتونید تماشا کنید
ممنون خوب بود
ممنون از شما
ولک جان از داستانهای زیبات سپاسگزارم کاش فقط داستان تصویری داشتین و اون فیلم ها رو جدا یه قسمت دیگه میذاشتین پسر من فقط فیلم ها رو انتخاب میکنه و اصلا به داستانها توجهی نمیکنه قبلا بیشتر داستان ها رو گوش میداد
سلام بسیار ممنونم از این که با وولک همراه هستید
از قصه های تصویری میتونید برای زمان های روز و فراغت بچه ها استفاده کنید.
چه شباهتی!
ممنون خاله صدف عزیز از این قصه های زیبا واقعا عالی عالی عالی
تشکر از همراهی شما
ممنون وولک قصه هات خیلی قشنگ و آموزنده است
ممنون آرمین عزیز از نظر و لطفی که به وولک داری
عالی بود😍
ممنون
مثل همیشه عالی
دخترم خیلی از سایت خوبتون و قصه های جذابتون خوشش میاد
امیدوارم موفق و موعید باشین
سپاس بیکران از زحمت کشان این سایت خوب😙
بسیار هم عالی
تشکر می کنم از همراهی شما با وولک
سلام خاله جون من ازاین قصه یادگرفتم مغرور نباشم و وقتی کسی چیزی رو نداره بهش بدم.
بسیار هم عالی آفرین مهلای عزیز
سلام من عاشقه وولک هستم و تمام قصه هارو گوش کردم
سلام سام عزیز
چه عالی
ممنون که با ما همراهی
ببخشید میشه که قصه تصوری بیشتر بزارید مرسی
بله حتما عزیزم
ممنونم که پیشنهادتو برامون نوشتی
بازم مرسی
ممنون از همراهی شما
داستان خوب ، زیبا و خیلی آموزنده ای بود. 🙏🌺🙏🌹💐
خیلی ممنونم از همراهی و نظر خوبتون دوست عزیز
خاله خالقی مشکل همیشه عالی بودی
عاشق داستانا تونم
ممنونم از نظرت نازنین عزیز
خوشحالم که با وولک همراهی
سلام یه بار توی قصه چه فایده ای داره ازم پرسیدی چرا چون هستم اعصاب ندارم
چرا اعصاب نداری ملیناجان؟
❤🧡💛💚💙💜🤎🖤🙌
خیلی زیبا بود منم خود خاه نیستم ممنون بابت قصه
بسیار هم عالی آفرین رزمهر عزیز
همیشه من قصه های شما رو گوش میکنم♥♥♥♥خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی عاااااااالی است
چه عالی
خوشحالم که با وولک همراهی عزیزم
بسیار عالی قصه تصویری زیاد بزارین لطفا.❤❤❤❤
ممنونم از نظرت دوست خوبم
سلام دوستان گلم من از این قصه امشب یاد گرفتم که وقتی یک چیزی داریم که دیگران ندارند نباید به هیچ عنوان به کسی مخصوصا پدر و مادر بی احترامی کنیم یا خود خواهد باشیم باید به دیگران هم بدیم
🌺🌺🌺مهربونی خیلی خیلی کار خوبیه🌺🌺🌺
ممنون از زحمات شما و هم کار هاتون
آفرین به این برداشت درست عالی😍👏
عالی بود
تشکر
بهترین داستانی که شنیدم
ممنونم از نظرت دوست خوبم
ممنون خاله صدف
ممنونم از نظرت دوست خوبم
عالی مثل همیشه
تشکر
خیلی عالی بود 😍😍
تشکر
خیلی ممنون از نویسند با قلم زیباشون موفق پیروز باشین
سلامت باشین ممنون که با ما همراه هستین
خیلی آموزنده بود ممنون
ممنون از همراهیتون با وولک
عالی
تشکر
عالیه ممنون خاله صدف جان ممنونم
ممنونم که با ما همراهی نیکوی عزیز
عاللللللللللللللللللللللِلللللللللللی
تشکر آریسا عزیزم
خیلی خوب وپنداموزبود
ممنونم از نظرت دوست عزیزم
خیلی خیلی خوب و آموزنده بود😍😍
💜💜💜💜
سلام خیلی قصه هاتون خوبه من داداشم خیلی قصه ی دوچرخه ی پرنده رو دوست داره اگر میشه قصه های جدید بزارید من هر شب این قصه هارو برای داداشم میخونم
ممنونم دوست خوبم که به قصه هامون گوش میکنی❤️❤️