یکی بود یکی نبود. توی جنگل مورچه کوچولویی زندگی می کرد که عاشق ماجراجویی و کشف کردن چیزهای جدید بود. یک روز صبح مورچه کوچولو تصمیم گرفت تا برای ماجراجویی و گشت و گذار به اون طرف جنگل که خیلی خیلی از خونشون دور بود بره ..

این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
مورچه کوچولو صبحانه اش رو کامل خورد و به مامانش گفت:” مامان جون من دوست دارم برم ببینم اون طرف جنگل، پشت درختهای بلند چیه و به کجا میرسه؟ اجازه میدی تا اونجا برم ؟ ”

مامان مورچه گفت:” تا اون طرف جنگل راه خیلی زیادیه مورچه کوچولو، ممکنه چیزهای عجیبی که انتظارش رو نداری ببینی و تجربه کنی .. مراقب خودت باش و یادت نره که از چه راهی رفتی ..”
مورچه کوچولو با هیجان گفت:” باشه مامان جون مراقب خودم هستم ..” بعد هم خداحافظی کرد و توی جنگل راه افتاد. اون از روی برگهای سرخس نمدار و سنگ های بزرگ رد شد و در امتداد نهر آبی که از وسط جنگل رد می شد به مسیرش ادامه داد.


کمی بعد اون درست به وسط جنگل رسیده بود. مورچه کوچولو یک دفعه احساس تنهایی و نگرانی کرد.. ولی اون تصمیمش رو گرفته بود و می خواست اون طرف جنگل رو ببینه .. برای همین نفس عمیقی کشید و به راهش ادامه داد..
مورچه کوچولو از بین چمنهای بلندی که سر به آسمون کشیده بودند رد شد و انقدر رفت و رفت تا به یک پل بزرگ رسید که دور و برش رو خزه های سبز گرفته بودند. مورچه کوچولو با احتیاط از بین خزه ها رد شد و جلوی پل ایستاد.. اون تا حالا از روی پل به این بزرگی رد نشده بود!

مورچه کوچولو با احتیاط از روی پل رد شد و وقتی به اون طرف پل رسید واقعا شگفت زده شد!
در طرف دیگه پل خبری از درختهای بلند و انبوه و چمنهای پرپشت نبود.. زمین صاف و خشک بود درست مثل یک صحرای بی آب و علف.. مورچه کوچولو با خودش فکر کرد :” چه جای ترسناکی! هیچ وقت فکر نمی کردم این طرف جنگل به یک زمین خشک و بی آب و علف برسم ! یعنی بازم به راهم ادامه بدم یا برگردم؟ ”

اون تا همین جا هم کار بزرگی کرده بود. راه طولانی ای اومده بود و با شجاعت به ماجراجویی اش ادامه داده بود و فهمیده بود که انتهای جنگل سرسبز به یک زمین خشک میرسه..
این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
از اینجا به بعد دیگه زمین خشک و بدون علف بود و ممکن بود برای مورچه کوچولو خطراتی هم به همراه داشته باشه پس مورچه با خودش گفت:” فکر کنم ماجراجویی دیگه کافیه ..شاید بهتره که قبل از تاریک شدن هوا به خونه برگردم” بعد با خودش فکر کرد که کاش الان توی خونه شون بود و روی تخت گرم و نرمش خوابیده بود. اون خسته بود و همونطور که مامانش گفته بود باید حواسش رو جمع می کرد تا از همون راهی که رفته بود به خونه برگرده ..

پس به این طرف پل اومد، و از لا به لای خزه های سبز گذشت.. از بین چمنهای بلندی که به آسمون رسیده بودند و سنگهای بزرگ رد شد و دوباره در امتداد جوی آب وسط جنگل رفت و رفت ..

اون از دور خونه شون رو دید که لابه لای علفها بود. چشمهاش از خوشحالی برق زد و به طرف خونه شون دوید..

مامان با دیدن مورچه کوچولو خیلی خوشحال شد. مورچه با هیجان گفت:” مامان جون من تا آخر جنگل رفتم .. از روی یک پل بزرگ رد شدم.. باور کردنی نبود ولی اون طرف جنگل به یک صحرا میرسه !”
مامان که با اشتیاق به حرفهای مورچه کوچولو گوش میداد گفت:” چه جالب.. من تا حالا اونجا رو ندیدم”
مورچه گفت:” ولی من دیگه داخل صحرا نرفتم چون نمیدونستم صحرا چه جور جاییه و چه خطرهایی داره ..”
مامان مورچه گفت:” کار خوبی کردی مورچه کوچولو.. تو مورچه کاوشگر و ماجراجویی هستی و تا همین جا هم کار بزرگی کردی .. اگر دوست داشته باشی یک روز صبح دوتایی با هم به اون صحرا میریم و توش گشت میزنیم..”
مورچه کوچولو از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد و گفت:” آخ جون… پس ماجراجویی بعدی ما گشت صحرایی خواهد بود..” بعد هم روی تخت گرم و نرمش خوابید و به روز پرماجرایی که داشت فکر کرد و خیلی زود به خواب عمیقی فرو رفت..
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





فوق العاده بود
ممنون از شما
منم خیلی خیلی ماجراجویی را دوست دارم
واقعا ممنون که این قصه را گذاشتید
من واقعا از شما تشکر می کنم
امیدوارم شب خوبی داشته باشید
خواهش میکنم دوست قشنگم
چه عالی
عالی بود
خیلی ممنونم از نظرت دوست من
من عاشق این قصه شدم خاله صدف جون. مرسی بابت قصه های قشنگتون… وولک خیلی قشنگه… آنیا 😊☺️🙃
خیلی خوشحالم که این قصه رو هم دوست داشتی عزیزم
ممنون برای قصه هاتون
خواهش میکنم دوست خوبم
سلام خاله صدف. ممنون قصتون واقعا قشنگ بود.😘💞 ولی من یک در خواستی داشتم لطفا زود به زود قصه بزارید. چون من هرشب قصه میخونم❤💜
سلام دوست عزیزم
خیلی خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
در وولک پلاس هر روز میتونی قصه های جدید و جذاب وولک رو دنبال کنی دوست من
ممنون ولی من فقط میخواستم از اینجا ببینم🙏
عالی بود.
ممنونم از نظرت عزیزم
عالی بود.
من از این قصه متوجه شدم،هر جایی خطرات خودش را داره و باید برای رفتن به جای دور باید مواظب بود.
آفرین به تو دوست قشنگم
من یاد گرفتم که ماجراجویی های زیادی برای کشف وجود داره.
آفرین دوست قشنگم
💛💛💛💛💚ممنونم خاله صدف من هم 💚💚💚💚خیلی کاوشگر هستم🩵🩵🩵🩵
خواهش میکنم عزیزم
چه عالی
مرسی خاله جون من نتیجه گرفتم که رفتن به جاهای دور خطرناکه
خواهش میکنم عزیزم
آفرین به تو دوست من
ممنون از شما خاله صدف جوون بابت این قصه مورچه کاوشگر خیلی خوشم آمد
خواهش میکنم دوست عزیزم
🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜
🥰🥰🥰😍😍😍😘😘😘
عالی عالی لذت بردم از این قصه💖😍🌹🦄🍕🇮🇷
خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
سلام خوب بود
ماحراجویی خیلی خوبه
سلام عزیزم
خیلی ممنونم که نظرت رو برامون نوشتی دوست من
خوب بود داستان های افسانه ای تو وولک هم داره ممنون از داستان های واقعی و افسانه ای.
عالی بود شما خیلی خوب بودین 😘😘
❤️