4.6/5 - (30 امتیاز)
برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید

توی جنگل همه حیوانات منتظر اومدن زمستون و بارش برف بودند.. اما هر چقدر روزها می گذشت هیچ برفی نمی بارید.. یک روز بارونی که روباه توی جنگل قدم میزد چشمش به خرس خورد و گفت:” سلام خرسی.. اون چیه توی دستته؟” خرس گفت:” سلام روباه .. این دریل منه ، همیشه زمستانها به کمک این دریل از توی دریاچه یخ زده ماهی می گرفتم .. الان هم دلم ماهیگیری می خواد ولی میبینی که خبری از برف و دریاچه یخی نیست.. یادت میاد پارسال با هم از توی دریاچه یخ زده ماهیگیری کردیم؟”

روباه گفت:” ارره یادم میاد..یادش بخیر زمستون سال قبل خیلی کارهای هیجان انگیزی کردیم ..”

این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری این قصه رو کامل صوتی بشنوی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

خرسی آهی کشید و ساکت شد. اون ناراحت به نظر می رسید و معلوم بود که دلش برای زمستانهای برفی تنگ شده.. روباه با خودش فکر کرد که چطوری می تونه به دوستش خرسی کمک کنه.. بعد فکری به ذهنش رسید و گفت:” می دونستی که هوای قطب شمال از اینجا خیلی سردتره و الان اونجا پر از برف و یخه؟” خرسی یه کم فکر کرد بعد با خوشحالی گفت:” آرره اونجا الان پر از برفه ، بیا با هم بریم قطب شمال!”

سنجاب کوچولو که بالای درخت نشسته بود و به حرفهای خرسی و روباه گوش می داد گفت:” میشه منم باهاتون بیام.. من تا حالا برف ندیدم!”

روباه گفت:” بله میشه .. وسایلت رو بردار که زودتر راه بیفتیم چون روز به روز هوا گرمتر میشه ..”

یه کم بعد خرسی و روباه و سنجاب همراه با کوله پشتی هاشون آماده رفتن به قطب شمال بودند..

اونها سفرشون به سمت قطب شمال رو شروع کردند و رفتند و رفتند . بعد از کلی راه رفتن هوا کم کم تاریک شد و زمان استراحت بود. خرسی چادرش رو باز کرد و سه تایی داخل چادر رفتند. همون موقع از بیرون صداهایی شنیدند. دو تا موش کوچولو که فهمیده بودند خرس و روباه و سنجاب دارند به سمت قطب و زمستان برفی میرن خودشون رو به اونها رسونده بودند تا با اونها همسفر بشن..

صبح روز بعد خرس ، روباه، سنجاب و موشها سفرشون رو به سمت قطب شمال ادامه دادند.. سنجاب جلوتر از همه از کوههای سنگی بالا میرفت. خرس گفت:” مطمینی داریم راه درست رو میریم؟”

سنجاب گفت:” آره مطمینم .. اینجا یک میانبره .. از تونل های زیر زمینی که خودم کشفش کردم..” بعد همگی وارد تونل شدند و یکی یکی از تونلی که مثل سرسره بود سر خوردند و دقیقا افتادند توی خونه جوجه تیغی!

جوجه تیغی در حالیکه که داشت چرت میزد چشمهاش رو باز کرد و گفت:” اینجا چه خبره؟ شماها اینجا چیکار می کنید؟”

خرسی گفت:” معذرت می خوایم ما داریم به سمت قطب شمال میریم که به برفها برسیم.. برای همین مجبور شدیم از خونه تو رد بشیم”

جوجه تیغی با غر غر گفت:” قطب شمال؟ میشه منم باهاتون بیام؟ اینجا خیلی گرمه و من نمی تونم به خواب زمستونی فرو برم .. شاید اونجا هوا سرد باشه و من بتونم یک خواب زمستونی عمیق داشته باشم ..”

خرسی گفت:” بله که می تونی.. وسایلت رو بردار و بیا” کمی بعد همه حیوانات به کنار رودخانه رسیدند. روباه نگاهی به قطب نماش کرد و گفت:” برای رسیدن به قطب باید از این رودخونه رد بشیم..”

بعد یکی یکی از روی سنگ ها رد شدند و خودشون رو به اون طرف رودخونه رسوندند.

یه کم جلوتر خرگوش هم خودش رو به خرسی و روباه و بقیه حیوانات رسوند و گفت:” میشه منم باهاتون بیام؟ من عاشق برفم .. همیشه توی برفها خزهام سفیدتر و زیباتر میشه ..”

روباه گفت:” بله تو هم می تونی بیای ..” اینطوری شد که خرگوش هم بهشون اضافه شد.

همینطور که حیوانات به راهشون ادامه می دادند باد سردی می وزید و  باقیمانده برگهای درختان رو هم دونه دونه روی زمین می انداخت.. خرسی که عاشق ماهیگیری از آبهای یخی بود با ناراحتی گفت:” می بینید آب رودخانه هنوز یخ نبسته ..”

روباه گفت:” مطمین باش خیلی زود یخ میزنه.. مگه نمی بینی هر چقدر جلوتر میریم هوا داره سردتر میشه، پرنده های مهاجر رو ببین ! همگی دارن از اینجا دور میشن و به سمت جنوب میرن .. این یعنی اینکه ما داریم به قطب شمال نزدیک میشیم!”

هوا تاریک شده بود و ماه کامل توی آسمون دیده میشد.. اونها حالا به دریاچه بزرگی رسیده بودند. خرسی با خوشحالی و هیجان فریاد زد :” نگاه کنید.. دارم یخ های نازک رو روی دریاچه میبینم ! معلومه که ما خیلی نزدیک شدیم..”

اون طرف دریاچه هوا سرد و مه آلود بود.. حیوانات به جنگل یخ زده رسیده بودند..

این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری این قصه رو کامل صوتی بشنوی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

همون موقع یک چیز نرم روی گونه های خرسی افتاد. خرسی با ذوق و هیجان فریاد زد:” برفففف ! برف داره میاد..” دونه های سفید برف یکی یکی روی صورت حیوانات میفتاد و اونها از خوشحالی هورا می کشیدند..

کمی جلوتر چشمشون به  یک روباه قطبی سفید افتاد که کنار آتیش نشسته بود. روباه قطبی با دیدن حیوانات گفت:” معلومه که اهل اینجا نیستید..”  خرس گفت:” بله .. ما از راه خیلی دوری خودمون رو به قطب شمال رسوندیم تا زمستان برفی رو ببینیم ..”

روباه قطبی گفت:” به قطب شمال خوش اومدید.. بیاید کنار آتیش تا کمی گرم بشید” حیوانات که حسابی خسته بودند کنار آتیش گرم ایستادند و چایی خوردند و خستگی در کردند.

همه چیز زیبا و هیجان انگیز بود.. زمین های برفی و یخ زده و نورهای رنگی قطبی همه جا رو زیبا کرده بود.روباه قطبی جلوتر از بقیه حیوانات راه افتاد تا محل زندگیش رو به اونها نشون بده.. خرس و روباه و بقیه هم با اسکی هاشون به دنبال روباه سفید راه افتادند.

خرسی و بقیه حیوانات از اینکه تونسته بودند به قطب برفی برسند خیلی خوشحال بودند و و به همین خاطر جشن گرفتند.. خرسی دل توی دلش نبود که با دریلی که آورده بود یخ ها رو سوراخ کنه و ماهی تازه بگیره . اما همین که یخ ها رو سوراخ کرد شیردریایی کله اش رو از زیر آب بیرون آورد و فریاد کشید:” سلام دوستان.. من اینجام! همه راه رو دنبالتون اومدم تا منم به قطب برسم ..” حیوانات با دیدن شیردریایی واقعا شگفت زده شدند و زدند زیر خنده ..

صبح روز بعد همه حیوانات مشغول بازی و خوش گذرونی روی برفها بودند. خرسی با لذت به دوستهاش که سرگرم بازی بودند نگاه می کرد و لبخند می زد.. اون با خودش فکر کرد:” تفریحات زمستونی خیلی لذت بخشه ، ولی مهمتر از اون اینه که  خیلی از ما حیوانات برای زنده موندنمون به زمستون احتیاج داریم.. امیدوارم همیشه زمستون های سرد و برفی داشته باشیم..”

بله بچه ها.. اینم از قصه خرسی و حیواناتی که به قطب شمال سفر کرده بودند. امیدوارم که شما هم توی شهری که زندگی می کنید شاهد برف زیبای زمستانی باشید و حسابی لذت ببرید..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

53 پاسخ
  1. آترینا
    آترینا می گوید:

    سلام خاله صدف خیلی قصه تون قشنگ بود . ممنون. 😍😘💞ولی ما‌ که هیچ برفی ندیدیم. مثلا زمستان ولی برف نیامده❄☃️🌨

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست عزیزم، خیلی ممنونم که نظرت رو برامون نوشتی
      امیدوارم به زودی امسال هم برف بباره عزیزم

      پاسخ
  2. حلما
    حلما می گوید:

    سلام مرسی از قصه های قشنگتون دختر ۵ ساله ام خیلی قصه اتون رو دوست داشت چون تولد اونم توی زمستونه و همیشه منتظره که برف بیاد

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست عزیزم
      خیلی خوشحالم که قصه رو دوست داشتی و ممنونم از نظرت
      تولد دخترکوچولو مبارک

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *