اون روز تولد جیمی بود و جیمی خیلی خوشحال بود. مامان و بابا برای جیمی یک هدیه هیجان انگیز گرفته بودند. جیمی با ذوق و هیجان هدیه اش رو باز کرد و با خوشحالی فریاد زد:” وااااای آخ جون! یک دوربین!!”

این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
بابا از اینکه میدید جیمی هدیه اش رو دوست داره خوشحال شد و گفت:” همون دوربینیه که همیشه دوست داشتی..” جیمی دوربین رو جلوی چشمش گرفت و این طرف و اون طرف رو نگاه کرد. بعد اون رو رو به بابا گرفت و با تعجب گفت:” این دوربین همه چیز رو خیلی گنده نشون میده، الان شما مثل یک غول بزرگ شدید بابا!” بابا با صدای بلند خندید و گفت:” درسته پسرم! دوربین همه چیز رو خیلی بزرگتر از اندازه واقعیش نشون میده”
جیمی رو به خواهر کوچیکترش اِمی کرد و گفت:” بیا بریم با دوربینمون چیزهای مختلف رو تماشا کنیم .. کلی چیز جالب برای دیدن داریم..” امی گفت:” من اول از همه می خوام ماهیمون رو نگاه کنم ” بعد دوربین رو از جیمی گرفت و ماهی توی تنگ رو از پشت دوربین تماشا کرد و با هیجان گفت:” نگاه کن!! ماهی مون مثل یک نهنگ گنده شده ، گربه مون هم مثل یک پلنگ ..”

جیمی که عاشق ماجراجویی بود گفت:” حالا وقتشه که با دوربینمون به یک گردش ماجراجویانه بریم.. نظرت در مورد شکار دایناسورها توی پارک جنگلی چیه؟”
امی خندید و گفت:” من آماده ام ..” بعد هم کوله پشتیش رو برداشت و به همراه جیمی راه افتاد.
مامان و بابا با تعجب به اونها نگاه کردند و گفتند:” شکار دایناسور؟ ” جیمی گفت:” بله ، ما داریم برای گردش و شکار به پارک میریم ..” بابا لبخندی زد و گفت:” باشه مراقب خودتون باشید و قبل از اینکه هوا تاریک بشه برگردید خونه ..”

جیمی و امی خداحافظی کردند و به همراه دوربین به طرف پارکی که نزدیک خونه شون بود راه افتادند.

جیمی با دوربین همه جا رو نگاه می کرد. همینطور که به درخت خیره شده بود یک دفعه فریاد زد:” یه دایناسور می بینم! روی درخته .. زود باش بریم نزدیکتر..”
جیمی و امی به طرف درخت دویدند تا دایناسور رو پیدا کنند.

امی که زودتر به درخت رسیده بود نگاهی به دور و برش کرد و گفت:” دایناسور کجاست؟ چیزی اینجا نمی بینم.. فکر کنم فرار کرده ، من اینجا فقط یه دونه سوسک کوچولو می بینم .. حتما قبل از اینکه ما برسیم دایناسور از اینجا رفته ..”

جیمی سرش رو تکون داد و گفت:” شاید.. اشکالی نداره بیا به ماجراجوییمون ادامه بدیم” کمی جلوتر امی بالای تپه ایستاد و با دوربین به اطراف نگاه کرد. یک دفعه فریاد زد:” نگاه کن ..اونجا دو تا دایناسور گنده میبینم! باید زودتر بریم طرفشون..”

جیمی و امی با عجله به طرف دایناسورها دویدند ولی وقتی به پایین تپه رسیدند باز هم خبری از دایناسورها نبود. . امی آهی کشید و گفت:” انگار باز هم دایناسورها زودتر از ما رفتند..” جیمی به تخته سنگی که جلوش بود نگاه کرد و گفت:” فقط دو تا مارمولک کوچولو اینجان!”

این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
جیمی دوباره دوربین رو برداشت و به اطراف نگاه کرد. یکدفعه با خوشحالی گفت:” نگاه کن ، 3 تا دایناسور خیلی گنده روی سنگها میبینم .. بدو تا فرار نکردند بهشون برسیم..”

امی گفت:” باشه باید خیلی مراقب باشیم” و دوتایی به طرف سنگها دویدند. ولی ایندفعه هم خبری از دایناسورها نبود..جیمی آهی کشید و گفت:” اینجا هم فقط 3 تا لاک پشت کوچولو داریم”
امی و جیمی نگاهی به هم کردند و ساکت شدند. امی با من من گفت:” فکر کنم همه چیز تقصیر این دوربین جدیده!” جیمی سرش رو تکون داد و گفت:” منم همین فکر رو میکنم .. مثل اینکه ما گول خوردیم .. از اول هم خبری از دایناسور نبود!”

بعد دوتایی زدند زیر خنده .. امی گفت:” حالا که دایناسور شکار نکردیم بهتره تا هوا تاریک نشده برگردیم خونه..” جیمی قبول کرد و دوتایی به طرف خونه راه افتادند.
وقتی به خونه رسیدند بابا گفت:” خسته نباشید ماجراجویان کوچک! چه خبر از شکار دایناسورها؟” جیمی گفت:” ما با دوربین 6 تا دایناسور گنده دیدیم!” بابا گفت:” اوووه چه هیجان انگیز! نتونستید شکارشون کنید؟ ” جیمی سرش رو خاروند و گفت:” نه.. راستش وقتی نزدیکشون شدیم فهمیدیم که دایناسوری در کار نیست و فقط چند تا لاک پشت و سوسک و مارمولک دیدیم..” مامان و بابا با شنیدن این حرف زدند زیر خنده.. امی و جیمی هم به هم نگاه کردند و خندیدند..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





طبق معمول عالی🙏🌹
سپاسگزارم از نظرت دوست خوبم
بسیار عالی بود
راستی من عاشق دایناسور ها هستم و ۱۰ تا هم عروسک دایناسور دارم
همه مدل دارم ممنون از شما
عالی بود
امیدوارم شب خوبی داشته باشید
چه عالی
خیلی خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
قصه ی جالبی بود
خیلی ممنونم که نظرت رو نوشتی عزیزم
شماها فوق العاده اید با این داستانهای عالیتون، فرآیند شب خوابیدنو برای دخترم لذت بخش میکنید.
خیلی ممنونم از نظر لطفتون
خوشحالم که با وولک همراه هستین
سلام خاله صدف
مرسی که به حرف من احترام گذاشتید و یه قصه قشنگ گذاشتید
ممنون❤️❤️❤️❤️
سلام دوست خوبم
خواهش میکنم عزیزم
خوب بود.
خیلی ممنونم از نظرت دوست عزیزم
خیلی خوب بود.
خیلی عالی بود
ممنونم از نظرت عزیزم
ممنون خاله صدف قصه ی قشنگی بود من هم ماجراجویی رو دوست دارم 💛💛💛💚💚💚🩵🩵🩵
خواهش میکنم دوست خوبم
آفرین به تو عزیزم
سلام عالی بود
سلام خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
ممنون خاله صدف قشنگ بود. منم عاشق دایناسورها هستم. ❣️💗💜💋
چه عالی
خیلی ممنونم که نظرت رو نوشتی دوست خوبم
بسیار ممنون.عالی بود،♥️♥️♥️🥀♥️🥀🥀🌸🌸🌸❤️❤️❤️💙💙💙🌹🌹🌹
خواهش میکنم عزیزم
خیلی خوشحالم که با وولک همراهی دوست من
خوب بودخوشم اومد
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
مثل همیشه بی نظیر و عالی ممنونم🙏
خواهش میکنم عزیزم
خیلی خوشحال شدم از نظرت دوست من
بنزره من این قصه عاااااااااالی بود
خیلی خوشحال شدم از نظرت عزیزم
دایناسور🦖🦕من هستم.
ممنون خیلی قشنگ وهیجان انگیز بود
خواهش میکنم دوست خوبم
قصه خیلی باحال بود من دایناسور دارم
Asoo
خاله قصش خیلی قشنگ بود میشه قصه های بیشتری برامون بزارین، دوستتون دارم🍇🍇💕💞💓💗💝💖🌺👑🦄
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی آسو جان💕💞💓حتما قصه های بیشتری میذاریم
منم عاشق دایناسورها هستم.قصه تون عالی بود.خوشم اومد
🥰
جالب بود منم دوست داشتم ی دوربین داشتم😍
❤️