قصه جذاب و شنیدنیخواب های خوب ببینی خرس کوچولو
4/5 - (407 امتیاز)

qesehayevoroudimostaghim

یکی بود یکی نبود در یک جنگل زیبا و سرسبز و پر از دار و درخت خرس کوچولوی بامزه ای به اسم باتو به همراه پدر و مادر و خواهراش زندگی می کرد.بچه ها جونم شب شده بود و کم کم وقت خوابیدن باتو شده بود.مامان خرسی گفت:” توله خرس کوچولوی من باید خسته باشه”

بابا خرسی گفت:” بعد از یه روز شلوغ و پر از بازی خواب راحت و رویای شیرینی در انتظار تو پسرم”

همونطور که پدر و مادرش برای شب بخیر گفتن داشتن باتو رو می بوسیدن، خرس کوچولوی قصه ی ما با خواب آلودگی داشت به روزی که گذرونده بود و پشت سر گذاشته بود فکر می کرد و با هیجان و شگفتی داشت فکر می کرد که امشب ممکن خواب چیو ببینه؟

باتو یادش اومد که صبح زود زیر نور گرم و درخشان خورشید روی سبزه ها دراز کشیده بود و استراحت می کرد،

 

بعد یاد این افتاد که با خواهراش که ازش بزرگتر بودن به کوهنوردی رفته بود،

توی برکه ی مورد علاقه ش آب تنی کرده بود

و حشرات جالب و سرگرم کننده ی زیادی رو دیده بود.حتی یه کفشدوزک رو دیده بود که سه تا دونه خال زیبا و قشنگ روی یک بالش داشت و روی اون یکی بالش هیچ خالی وجود نداشت.باتو اونو روی تنه ی افتاده ی یک درخت پیدا کرده بود که مثل خرسی که روی علف ها دراز کشیده باشه روی زمین افتاده بود.

 

اما بچه ها باتو تا اون لحظه خرس درختی بزرگ و ترسناک رو فراموش کرده بود و اونو یادش رفته بود.یعنی ممکنه امشب به خوابش بیاد؟ اگر بیاد چی؟ بافرض اینکه ممکن بود دوباره اون خرس درختی رو تو خواب ببینه تصمیم گرفت که در این باره با پدر و مادرش صحبت کنه ، پس با صدای بلند فریاد زد:” مامان، بابا”

بله بچه ها باتو همه چیز رو درباره ی نگرانیش از خرس درختی ترسناک به مامان و باباش گفت.

بابا خرسی گفت:” دوست داری من یه چیز خیلی خوبی برات تعریف کنم تا تو قبل از خواب به اون فکر کنی؟ فکر های خوب و قشنگ همیشه فکرهای بد و آزار دهنده رو دور میکنه و ما می تونیم با فکر کردن به چیزهای خوب و زیبا ترس ها ونگرانی ها رو از خودمون دور کنیم”

باتو در حالی که سرش رو به علامت تایید تکون میداد گفت:” بله لطفا بگین” و از همین حالا در مورد خرس درختی ترسناک احساس شجاعت بیشتری میکرد.

بابا خرسی با شگفتی گفت:” خیلی خوب، آیا می خوای درباره ی روزی برات حرف بزنم که هیچ چیز ترسناکی وجود نداشت؟ روزی انقدر شاد و قشنگ که اگر امشب بهش فکر کنی فقط رویاهای شیرین به سراغت میان و فقط خواب های خوب میبینی”

باتو از بابا خرسی پرسید:” اون روز چه روزی بود بابا؟”

بابا خرسی پیشونی باتو رو بوسید و با مهربانی گفت:” روزی که توبه دنیا اومدی،…

یکی از اون روزهایی که هوا مه الود بود ولی من میدونستم که یک روز گرم و آفتابی همین نزدیکیاست و شروع میشه”

باتو پرسید:” درست مثل امروز؟ وقتی صبح زود بیدار شدم حتی نمیتونستم اون طرف بوته ها رو ببینم”

بابا خرسی لبخندی رد و گفت:” بله، درست مثل امروز،و روزی که تو متولد شدی من خوشمزه ترین و آبدارترین توت ها و شیرین ترین عسل  رو جمع آوری کردم”

باتو در حالی که داشت به یاد میورد که زیر نور گرم آفتاب دراز کشیده بود و انواع توت های خوشمزه رو به عنوان صبحانه میخورد پرسید:” یه کم شبیه امروز بابا؟”

بابا خرسی گفت:” بله اما خوشمزه تر”

بعد ادامه داد :” روزی که تو به دنیا اومدی خواهرهای بزرگترت خیلی خوشحال و هیجان زده بودن که تونسته بودن برای تو هدیه های خاص و زیبایی رو پیدا کنن”

باتو با خوشحالی گفت:” مثل میوه ی درخت کاجم و قایق چوبی کوچولوم،آیا اونا هم می خواستن که با من بازی کن بابا؟”

بابا خرسی خندید و گفت:” اوه بله ، اونا میخواستن از همون موقع که تو به دنیا اومدی باهات بازی کنن اما مامان خرسی بهشون گفت که تو اول باید یه کم بزرگتر بشی و رشد کنی”

باتو گفت:” و حالا من بزرگ شدم،ما امروز انقدر بازی کردیم که برای خنک شدن مجبور شدیم تو برکه ی وسط جنگل بپریم و آب تنی کنیم”

بابا خرسی ادامه داد :” وقتی که عصر شد من تو رو در آغوش گرفتم تا اولین غروب خورشیدت رو تماشا کنی و منم برات لالایی بخونم”

باتو در حالی که خمیازه میکشید گفت:” درست مثل هر روز عصر”

عزیزای دلم اون عاشق تماشا کردن غروب آفتاب به همراه پدرش بود و با همدیگه آهنگ هایی رو میخوندن که باعث خندشون میشد.

بعد بابا خرسی آروم و ملایم گفت:” و در اولین شب زندگیت انقدر خسته بودی که به سرعت خوابیدی.من و مامان خرسی مراقبت بودیم،و هیچ خرس درختی ترسناک و خواب بدی مزاحم توله خرس کوچولوی ما نشد”

باتو گفت:” درست مثل امشب؟”

بابا خرسی گفت:” بله، درست مثل امشب”

و بابا خرسی راست می گفت بچه ها ، اون شب فقط رویاهای شیرین و خواب های خوش به سراغ باتو کوچولو اومدن.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





 

 

 

 

74 پاسخ
  1. صدرا
    صدرا می گوید:

    ممنون از قصه های عالی و اموزنده شما که شب را برای فرزندان ما شیرین و دلچسب می کند😇😇😇

    پاسخ
  2. ترنم جمالی راد
    ترنم جمالی راد می گوید:

    بسیار هم عالی صدف جان قصه های شما رو کجا می تونم پیدا کنم شما صدای خیلی آرامش بخشی دارید من پیام داده بودم اگه چک کنید می بینید گفته بودم اسم ترنم رو اسم یکی از قصه هاتون بگذارید کردید اگه کردید چی داخل گوگل بگم که بیاد با تشکر فراوان

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام ممنون از پیام محبت آمیز شما
      اسم قصه ها بر اساس موضوع اونها انتخاب میشه
      اگر تمایل دارید با این شماره 09011142842 در واتس اپ در ارتباط باشید تا قصه اختصاصی براتون تولید کنن با اسم و موضوع مورد نظر خودتون

      پاسخ
  3. 🌈🦄Anita🦄🌈
    🌈🦄Anita🦄🌈 می گوید:

    مثل همیشه عالی بود.😍🤩🙃☺️😉😇😄😆🙂😜ممنون خاله صدف جون🙏🏼🌺🌈🧜🏻‍♀️🦄💃🏾😇🙃☺️😉😊😆😄😇🤩😁🙂🥰😊😀😃😄😆🥹☺️😊👣🧚🏻‍♀️👩‍🦯👭👭👩‍❤️‍👩👩‍❤️‍💋‍👩👨‍👩‍👧🐶🐱🐭🐹🐰🦊🐻🐼🐻‍❄️🐨🦁🐯🐵🐔🐧🐦🐤🦉🦅🦆🐣🐥🦇🐺🐗🐴🦄🐌🦋🐝🐞🦖🐢🐠🐡🐟🐬🐳🐋🦈🦭🐅🐆🦓🦍🦧🦣🐘🦛🦒🐩🐎🦜🦚🐇🕊️🦩🦢🪶🐾

    پاسخ
  4. نونا و نیروانا
    نونا و نیروانا می گوید:

    نونا: بسیار هم عالی خیلی خوب بود مرسی از شما قصه های شما رو در ایتا می تونم پیدا کنم ؟

    نیروانا : فوق‌العاده بود من این قصه رو خیلی دوست داشتم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *