4.2/5 - (180 امتیاز)

 

qesehayevoroudimostaghim

روزی روزگاری توی جنگل قصه ها کنار دشت سرسبز ، خانواده خرسی ها زندگی می کردند. کوچکترین عضو خانواده خرسی ها یک خرس تپل و پشمالو بود به اسم جیلی . جیلی عاشق بازی کردن و قل خوردن توی چمن ها و همچنین عاشق غذا خوردن بود. جیلی خیلی پراشتها بود و نمی تونست به راحتی دست از غذا خوردن برداره .. مامان خرسه همیشه بهش می گفت:” جیلی تو روز به روز داری چاق تر میشی .. نباید بیش از اندازه غذا بخوری و باید بیشتر به فکر سلامتیت باشی! ” اما جیلی وقتی غذای جدید یا خوراکی های خوشزه رو می دید نمی تونست جلوی خودش رو بگیره و تند تند شروع به خوردن می کرد ..

یکی روز وقتی جیلی مشغول بازی و گشت و گذار توی جنگل بود چند تا خرس رو دید که داشتند درباره یک کندوی عسل بزرگ صحبت می کردند. جیلی نزدیک تر رفت و با دقت به حرفهاشون گوش داد. یکی از خرسها گفت:” دیروز کنار درخت بلوط یک کندوی بزرگ  دیدم که پر از زنبورهای طلایی بود. به نظرم اون کندو یکی از خوشمزه ترین عسل های جنگل رو داره !” جیلی با شنیدن این حرفها آب از دهانش راه افتاده بود و توی ذهنش به کندوی پر از عسل شیرین فکر می کرد. اون تصمیم گرفت که در فرصت مناسب سراغ کندو بره و یک دل سیر عسل بخوره..

فردای اون روز خانواده خرسی ها به مهمونی دعوت بودند . جیلی توی مهمونی هم دایم در حال خوردن خوراکی و غذا بود. اونها تا دیروقت توی مهمونی بودند و وقتی به خونه برگشتند نیمه شب بود. همگی خسته بودند و خیلی زود خوابیدند. روز بعد نزدیک های ظهر وقتی مامان خرسه از خواب بیدار شد متوجه شد که جیلی نیست. با تعجب جیلی رو صدا زد ولی خبری از جیلی نبود. مامان خرسه و بابا خرسه شروع به گشتن در اطراف خونه کردند. تا به حال سابقه نداشت جیلی بدون اینکه به اونها بگه از خونه بیرون بره.. برای همین اونها نگران شده بودند.

همون موقع کبوتر که همسایه اونها بود پرواز کنان به کنار مامان خرسه اومد و گفت:” من صبح زود جیلی رو دیدم که داشت به سمت کندوی بزرگ کنار درخت بلوط می رفت تا عسل بخوره.. ولی متاسفانه اون کندو پر از زنبوره و ممکنه بهش آسیب بزنند”

مامان خرسه با ناراحتی و نگرانی گفت:” وااای! حتما الان زنبورها بهش حمله می کنند! باید زودتر نجاتش بدیم” مامان خرسی و بابا خرسی که خیلی ترسیده بودند و نگران بودند به همراه کبوتر با عجله به طرف درخت بلوط حرکت کردند.

وقتی که به اونجا رسیدند دیدند که جیلی با خیال راحت بالای درخت نشسته و داره عسل می خوره و یک عالمه زنبور بزرگ طلایی هم در اطرافش ویز ویز می کنند.

جیلی بدون توجه به زنبورها در حال عسل خوردن بود و وقتی که چشمش به مامان و باباش افتاد شوکه شد. مامان با صدای بلند گفت:” جیلی زودتر بیا پایین” ولی جیلی خیلی ترسیده بود اون نگران بود که اگر بیاد پایین مامان و بابا به خاطر این کارش اون رو سرزنش کنند.

همون موقع ملکه زنبورها از کندو بیرون اومد و گفت:” این خرس داره از کندوی ما دزدی می کنه! اون داره عسل هایی که مخصوص زنبورهای کارگر هست رو میخوره .. باید حسابش رو برسیم!”

مامان خرسی با ناراحتی گفت:” نه زنبور ملکه .. خواهش می کنم کاریش نداشته باشید! اون فقط یک خرس کوچولویه که یه کم شکمو هست .. اون نمیدونه که این کارش اشتباه بوده!”

کبوتر گفت:” درسته ملکه .. لطفا اونو ببخشید! اون اگه قصد دزدی عسل ها رو داشت زمانی که شما در کندو نبودید و به دشت گلها رفته بودید به سراغ کندو می اومد.. اون فقط یک بچه خرسه که هوس عسل کرده بوده ..”

ملکه به فکر فرو رفت . حرف کبوتر درست بود هیچ  دزدی به سراغ کندوی پر از زنبور نمیاد.. ملکه قبول کرد و به جیلی گفت:” باشه ما تو رو می بخشیم.. حالا بیا پایین و حواست باشه که دیگه بدون اجازه سراغ کندوی ما نیایی!”

جیلی از این حرف خوشحال شد و تلاش کرد که از درخت پایین بیاد. اما اون به خاطر پرخوری انقدر وزنش زیاد شده بود که به راحتی نمی تونست از درخت پایین بیاد. بالاخره با کمک بابا خرسی از درخت پایین اومد.

جیلی از کاری که کرده بود خیلی خجالت زده بود. مامان خرسه به آرومی دستی روی سر جیلی  کشید و گفت:” جیلی ! دیدی که به خاطر پرخوری و شکمو بودن نزدیک بود توی چه دردسر بزرگی بیفتی! ”

جیلی واقعا از کاری که کرده بود پشیمون بود و از اینکه به خاطر خوردن عسل خودش رو به خطر انداخته بود ناراحت بود. سرش رو پایین انداخت و گفت:” متاسفم! من دیگه از این به بعد پرخوری رو کنار می گذارم و بیشتر مراقب سلامتیم هستم .. الان فهمیدم که چون وزنم خیلی زیاد شده دیگه نمی تونم هر کاری رو به راحتی انجام بدم و خیلی ناراحتم .. ”

مامان خرسه جیلی رو بغل کرد و گفت:” الان هم دیر نشده .. اگه حواست رو جمع کنی و دست از پرخوری برداری دوباره میتونی مثل قبل از درخت بالا و پایین بری و بازی کنی ..”

بعد هم همگی از ملکه زنبورها تشکر کردند و به طرف خونه راه  افتادند.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

 

109 پاسخ
  1. نیلا یزدانی فر
    نیلا یزدانی فر می گوید:

    خیلی ممنوننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

    پاسخ
  2. مبینا💖❤️🦋🌈
    مبینا💖❤️🦋🌈 می گوید:

    هنوز گوش ندادم ولی میگم که آلی🍓♥️🦚🤗😘🇮🇷🌈🦋🐲🐑😝🤪😙🙂😄😛💗🦜🪨⛰️😋💖🦩❤️😅😇😜🦄🥴🙃😁😅

    پاسخ
  3. هانیکا
    هانیکا می گوید:

    سلام خیلی ممممنون عالی بود
    قصه ی من را هم بخوانید.

    نام داستان: چوپان و فرشته

    یکی بود یکی نبود‌. پیرمردی بود که یک پسر رنجور و ضعیف داشت. هرکس به او می رسید آزارش میداد و اذیتش میکرد. چون ناتوان بود، زورش به کسی نمی رسید. بعد از مدتی پدر مرد و چون چیزی نداشتند، پسر خودش گله گوسفندان را به صحرا می برد.
    چیزی نگذشت که چوپان های دیگر او را از زمین های پر علف بیرون کردند و او ناچار شد گله کوچک خود را در جاهای دور، کوه ها یا در جنگل ها بچراند‌. یک روز در جنگل انبوهی مشغول چراندن گوسفندان بود. ناگهان چشمش به زنی زیبا افتاد که زیر درخت بزرگی خوابیده بود.
    زنی بود که در میان زنان ده هرگز ندیده بود. لباس عالی و قیمتی برتن، کفش های گران قیمت تیماج لر پا داشت و موهای مشکی و بلندش هم افشان شده بود و چون سایه دخت برگشته بود، آفتاب نیمروز بی رحمانه گونه قشنگ او را می سوزاند.
    پسرک مبهوت زیبایی زن شده بود و دلش سوخت و شاخه هایی از درخت ها که برگ داشتند برید و آسته سایبانی بالای سر آن زن درست کرد. اما چیزی نگذشت که زن فرشته صورت از خواب بیدار شد و سایبان را دید‌. وقتی اطراف خود را جستجو کرد پسر را دید و گفت:” چطور شد که به فکر آسایش من افتادی؟ پسر گفت:” چون دیدم اهل اینجا نیستی فهمیدم راه گم کرده ای و خسته هستی، دلم سوخت و حیف ام آمد صورت قشنگ شما را آفتاب بسوزاند.
    آن زن که فرشته بود، از این جوان و مهربانی اش خوشش آمد، گفت:” معلوم است که آدم خوبی هستی حالا عوض این خوبی که به من کردی هر چه میخواهی بخواه! جوان گفت:” من نیاز به چیزب ندارم، ولی اگر ای فرشته ی خوب و قشنگ میخواهی به من کمک بکنی، مرا نیرومند کن، تا گوسفندان خود را هر جا دلم میخواهد بچرانم و کسی نتواند اذیتم کند. فرشته گفت:” هر چه خواستی شد‌. حالا زور خود را آزمایش کن. جوان رفت نزدیک درختی که تا انداژه ای کلفت بود و آن را گرفت و با یک زور از ریشه کند. فرشته گفت:” حالا برو آن سنگی را که روی تپه بالای ده قرار دارد زور بده. جوان رفت و به تخته سنگی که فرشته نشان داده بود زور آورد تخته سنگ از جا تکان خورد. فرشته فریاد زد:” چه می کنی؟ مواظب باش اگر بیشتر فشار دهی و سنگ از جا کنده شود ده خراب خواهد شد و به مردم آزار خواهد رسید. مواظب باش که از زورت در موقع لازم و به منفعت مردم در کارهای نبک استفاده کنی. کسی را آزار ندهی و با کسانی که به مردم ظلم می کنند جنگ کن.
    فرشته این را گفت و ناپدید شد. جوان از آن روز پهلوان پر زوری شد و حرف های فرشته را هرگز فراموش نکرد و تا وقتی که زنده بود از زورش در کارهای مردم و آسایش اهالی ده استفاده کرد و نمی گذاشت کسی اشخاص ضعیف را آزار و اذیت کند.》

    دوستان سزای خوبی و نیکی همیشه خوبی و نزکی است. ما باید باهم مهربان باشیم و همیشه به دیگران کمک کنیم.

    امیدوارم دوست داشتا باشید.

    پاسخ
  4. ساینا
    ساینا می گوید:

    عالی بود بسیار ممنونم ♡❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜♡

    پاسخ
  5. کیمیا
    کیمیا می گوید:

    هانیکا توهم قصه هات عالی هست👌👍
    وقتی بزرگ شدی باید نویسنده شی📚📑📝✏
    از کجا قصه های قشنگ میاری💡
    ولی از حرف هایی که زدم معظرت میخوام😕
    فقط میگفتم اینجا سایتی هست
    که فقط خاله صدف میتونن قصه بزارن😊

    پاسخ
    • هانیکا
      هانیکا می گوید:

      ممنونم من همه ی این قصه ها رو خودم درست نکردم فقط دوسه تاش مال من بود بقیه اش از جای دیگه رفتم خوندم دیدم قشنگن گفتم اینجا بنویسم شاید خاله صدف و شما دوست داشته باشید اشکالی نداره دوست خوب و مهربونم

      پاسخ
  6. یکتا
    یکتا می گوید:

    سلام، شب بخیر ، قصه های شما خیلی قشنگ است اگر انتهای قصه هایتان لالایی هم بگذارید بهتر می شود

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست من، از پیشنهادی که دادی ممنونم.متاسفانه امکانش نیست اما سایت وولک لالایی هم داره.

      پاسخ
  7. SARA
    SARA می گوید:

    سلام من این قصه ها رو برای خواهرم میزارم خیلی خوشش میاد سعی کنید قصه هاتون رو بیشتر کنید منظور تند تند قصه بزارین ممنون😘

    پاسخ
  8. ریحانه
    ریحانه می گوید:

    عاشق قصه هاتونم😡😴🥱🤫😵🥱😶✌🏻👍🏻👎🏻👍🏻🤞🏻👧🏻👶🏼👩🏼🧔🏻‍♀️🤰🏻🙇🏼‍♀️👨🏼‍🍼👩🏼‍🍼🤣😭🥳

    پاسخ
  9. درسا
    درسا می گوید:

    دُرسا ۸ ساله میگه به نظر من اگه خرس کوچولو بالای درخت نمی رفت زنبورها عصبانی نمی‌شدن؛
    اگه مامان و بابای خرس کوچولو نبودن، زنبورا بهش نیش میزدن.

    پاسخ
  10. هانیکا
    هانیکا می گوید:

    سلام خاله صدف
    من یه خواهر چهار ساله دارم به اسم دنیسا که عاشق قصه همیشه از قصه های خوب شما براش میگم دیشب این قصه رو رو براص خوندم گفت خیلی دوست داره کارتونشو ببینه خواهش میکنم اگه میتونید قصه های کارتونی بزارید ممنون میشم ❤

    پاسخ
  11. الیسا تیموری
    الیسا تیموری می گوید:

    سلام داداش دستت درد نکنه 🦄🦄🦄💫💫💝💝💝💖💖💔💔💔💗💗💗💕💟❣️💞💓💌💘💋💗🙊💦💦💦💫💫💥💥🌹🌹🌹😘🥰🥰😘😘😘😇😇🦋🦋🦋🦋🐞💐💐💐🌷🌷

    پاسخ
  12. غزل
    غزل می گوید:

    سلام
    من خیلی قصه هاتون رو دوست دارم
    همیشه خیلی آموزنده هست
    و یک نتیجه مفید
    ممنون از قصه گو و سایت وولک
    💜❤️💚💖🖤

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی خوشحالم که با وولک همراهی عزیزم
      کارتون دیدن و قصه خواندن باعث انرژی گرفتن برای انجام کارهای هدفمند در زندگی میشه و در همه ی سنین کار خوب و لذتبخشی هست عزیزم

      پاسخ
  13. بردیا مداحی😍😍😍😍
    بردیا مداحی😍😍😍😍 می گوید:

    😜😊🤣☺️🤪😏🤣😏🤣😗🤣☺️😗☺️😗🤣😗😗🤣😗🤣😗☺️😗🤪😗🤪☺️😊😗😗🤣😗☺️😜🤪😗🤩🤪🤩🤪🤩🤣😗☺️🤩🤣🤩🤣😗☺️😗🤣😗🤣😗🤪😗☺️😗😗😗😗😗🤪😗🤣😗😏🤩😏😗🤣😗🤪😜🤪🤪😜☺️😗😊😗😊😗☺️😗🤣😗😏😗😏😏🤩😏🤩😏🤩😏🤩😏😉😏😏😉😏😏😉😏🤩🤪😗☺️😗🤪😜🤣😗🤪🤪🤪😗😅🦻😆🤘🤞😭🤘☺️🤘😄🦻🤞🤘🤲🤘😅🤲🤘🤲🤘😄😃😅😄😄😄😄👌

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *