یکی بود یکی نبود توی یه جنگل سر سبز و قشنگ یه روز صبح حیوونا که از خواب بیدار شدند متوجه شدند مهمونای ناخونده دارند. بچه های زیادی به اونجا اومده بودند. همه به همراه معلم اومده بودند تا تفریح کنند. حیوونا با دیدن اونا خیلی خوشحال شدند. بچه ها شروع کردن به بازی کردنو خوردن تنقلات. با حیوونا بازی می کردند. برای حیوونا هم غذا آورده بودنو داشتن به حیوونا هم غذا میدادن. ولی مواظب بودند که زیادی به حیوونا نزدیک نشن که یه وقت اونها نترسن. اونا خیلی تمیز و مرتب، هر چی غذا میخوردنو تنقلات می خوردن ،آشغالا رو جمع میکردن و توی پلاستیک می ریختند. حیوونا ازین که اینقدر بچه ها باادب و مرتب بودند، خیلی خوشحال بودند.
اما از بین این بچه ها یه پسر بچه ای بود که خیلی پرخور بود. اون مدام در حال خوردن بود. از یه طرف هم که همه ی حیوونا جز خرس اونجا بودند. آخه آقا خرسه خیلی مغرورو بودو می گفت:«من قوی ترین حیوون جنگلم نمیخوام بیام اونجا.» به هر حال تا شب بچه های قصه ما مشغول بودن و بازی میکردن. تا این که صدای آقا معلم بلند شد. به همه گفت:«آی بچه ها وسایلتونو جمع کنین که وقت رفتنه،دیگه باید برگردیم.» بچه ها شروع کردن به پچ پچ کردن و صحبت کردن،که ای داد بیداد، چه قدر کم بود چه قدر زود میخوایم بریم.» آقا معلم گفت:« بچه ها سرو صدا نکنید، باید برگردیم، تا شب اینجا نمونیم، چون شب جنگل خطرناکه، بعد هم موقع استراحت حیووناست. ما اگه اینجا باشیم مزاحمشونیم.»
پسر بچه ی پر خور یه نگاهی به اطراف انداخت. رفت داخل چادر، بعد دید چه قدر خوراکی تو چادرا مونده با خودش یه فکری کرد، با خودش گفت بهتره خوراکیارو بخورمو بعد خودم برم. بعد هم شروع کرد به خوردن خوراکیا، وقتی به خودش اومد دید ای داد بیداد، هیچ کس اونجا نیست، اتوبوس رفته و هوا تاریک شده. یه صداهای مختلفی هم میاد. از پشت درخت آقا خرسه اومد بیرون.پسر بچه با دیدن اون از حال رفتو غش کرد. بعد یه مدت که به خودش اومدو بهوش اومد فهمید که آخ جون همه ی اینا خواب بوده، اون کنار خوراکیا خوابش برده. واسه همین سریع خوراکیارو جمع کرد و ریخت تو کوله پشتیشو راه افتاد. آخه متوجه شد جنگل که جای بچه ها نیستو باید همراه سایرین به خونه برگرده. شب جنگل خطر ناکه و باید به حرف آقا معلمش گوش کنه.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





🙊🐵🦁🐯🐱🐶🐺🐻🐨🙈🙉🐼🐹🐭🐰🦊🦝🐮🐷🐽🐗🦓🦄🐴🐸🐲🦎🐉🦖🦕🐢🐊🐍🐁🐀🐇🐈🐩🐕🦮🐕🦺🐅🐆🐎🐖🐄🐂🐃🐏🐑🐐🦌🦙🦥🦘🐘🦏🦛🦒🐒🦍🦧🐪🐫🐿️🦨🦡🦔🦦🦇🐓🐔🐣🐤🐥🐦🦉🦅🦜🕊️🦢🦩🦚🦃🦆🐧🦈🐬🐋🐳🐟🐠🐡🦐🦞🦀🦑🦑🦑🦂🕷️🕸️🐚🐌🐜🦗🦟🐝🐞🦋🐛🦠👲👲🍕🍕🍕🍕🌯🥙🍖🍗🥩🥓🥚🍳🥞🧇🍔🌭🥪🥨🍕🧆🧆🧆🥘🍝🥫🥗🍲🍛🍜🦞🍤🍚🍱🍢🍩🍩🥤
عالی
تشکر
عالی مثل گل های قالی
ممنونم از نظرت تانیای عزیزم:)
عالی مثل گل های قالی
ممنون باران که نظر میدی
عالی مثل گل های قالی بود
عالی عالی عالی
خوشحالم که خوشت اومده دوست خوبم
سلام زیباست بهترین قصه گو است
خیلی ممنونم از نظر و همراهی شما
عااااالی هست ولی اگر تسفیر می زاشدید بهتر می شد و متاسفانه بنزرِ من یکم دقت روش باشه 🙏🙏➡️
ممنونم که نظرتو برام نوشتی درسای عزیز
خیلی پیشنهادای قشنگی دادی
عالیییییی
تشکر
با تشکر از قصه گوی محترم قصه ی زیبایی بود و بچه هام دوست داشتن
بسیار هم عالی تشکر
خوب بود اما کوتاه ی کمم بچهگونه
ممنونم که نظرت رو برامون نوشتی دوست قشنگم
عالی هست ولی متاسفانه از این که شما عکس نزاشتید
ممنونم که نظرت رو برامون نوشتی درساجان
🐒🦍🦧🐕🐆🐅🦓🦁🐺🦊🦓🦄🐁🐯🦔🦨🐨🐻
تشکر
خاله خیلی قشنگ این داستان من که لذت بردم🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🦄🦄🦄🦄🦄🦢🦢🦢🦢🦢😍😍🫐🍟
چه عالی
سلام.این قصه خیلی خویه ممنونم 😘😘از طرف تارا ۸ ساله
سلام تارا عزیم ممنون که نظرت رو برامون نوشتی
اصلا خوب نبود
امیدوارم از بقیه قصه ها خوشت بیاد دوست عزیز
لحن قصه گو خیلی لوس بود
خانم صدف خیلی قشنگتر و خوش لحن تر و دلنشین تر قصه میگن
ممنونم از نظرت دوست قشنگم
به ترکی کم بهش اضافه کنید وقت خوندمش اصلا هیجانی ندیدم🤩🤩🤩
حتما، ممنونم از نظرت دوست خوبم
۴۳۷۳۵۷۵۲۴۲۶۶۸۶۸۶۸۸۶۷۵امتیاز هم کمه
ممنونم عزیز دلم