درباره راتا قمی

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that راتا قمی contributed 479 entries already.

نوشته های راتا قمی

,

قصه کارتونی فیل و مورچه

این داستان فیل و مورچست. روزی روزگاری فیلی بزرگی تو یه جنگل زندگی میکرد که خیلی به هیکلش می بالید. همیشه حیوون های دیگه رو آزار میداد و مسخرشون میکرد. یروز همینطور که داشت توی جنگل قدم میزد، طوطی رو دید که روی یه درخت نشسته بود. فیل: “ها ها ها…هی تو! اونجا چیکار میکنی؟ […]

,

قصه تصویری کاخ تغییر

روزی روزگاری در دوردست ها پادشاهی با ملکه اش تو سرزمینی باشکوه زندگی می کردند. اون ها زوج شاد و دوست داشتنی بودند ولی اون چه که اونارو بیش تر از همه خوشحال می کرد شاهزاده یک کوچیکشون جسپر بود… ملکه: “اون خیلی دوست داشتنیه. امیدوارم یروزی مثل تو قوی و مهربون بشه.” شاه: “و […]

,

قصه تصویری فیل سپاسگزار

در گذشته های خیلی دور در سرزمین بوهیساتا روستایی وجود داشت که پنج هزار نجار داشت. این نجار ها برای جمع کردن چوب به جنگل های کنار روستاشون می رفتند و چوب هارو با خودشون به روستا می بردن تا با اون چوب ها برای خونشون مبل و وسایل دیگه درست کنن. یروز که تو […]

,

قصه تصویری بیلی فراموشکار

پسری بود به اسم بیلی. اون به بیلی فراموشکار شهرت داشت. نه! فراموشکار فامیلیش نبود اسم عادتش بود. یه دقیقه ی دیگه می بینید… بیلی گفت: “مامان قول دادی امروز پای سیب درست کنی.” مامان بیلی جواب داد: “آره آره! یادمه بیلی ولی دارچینی که دیروز ازت خواستم بخری کجاست؟” بیل گفت: “اممم…فراموش کردم.” ناگهان […]

,

قصه کارتونی کوزه سحرآمیز

این داستان یک کشاورز و کوزه ی سحر آمیزشه…در دهکده ای دوردست کشاورزی به نام راما زندگی می کرد. اون مردی مهربان و عاقل بود. راما چند تکه زمین داشت. با اینکه کشاورز ماهری بود زمینش هیچوقت محصولی به بار نمیاورد اما کشاورز های دیگه می کاشتن و برداشت می کردن. راما هرروز شخم میزد […]

,

قصه کارتونی ساعت جادویی

این داستان فانیه که خیلی بااستعداده ولی به طرز ناخوشایندی بی نظم و حتی کمی مغروره. فانی: “تو فکر کردی کی هستی که بهم میگی بی نظم و مغرور؟ اصلا خوشم نیومد.” خب فانی مگه قرار نبود نیم ساعت پیش پدرتو توی شهرداری ببینی؟ فانی: “اوه مشکلی نیست. منتظر میمونه همه ی پدر ها که […]

,

قصه کارتونی غول خودخواه

  روزی روزگاری قلعه ای در وسط شهر قرار داشت که از سال ها پیش خالی بود و کسی در اون زندگی نمی کرد. مردم می گفتند غولی در اون قلعه زندگی میکنه اما در تمام این سال ها هیچکس هیچ غولی رو در اونجا ندیده بود. یکی از اهالی: “تا حالا در مورد غولی […]

,

قصه ویدیویی گلدان بنفش

روزی روزگاری توی یکی از شهر های شلوغ لندن دختر کوچولویی به نام رزامند زندگی می کرد. اون همه چیز های قشنگ رو دوست داشت و هیچ وقت به تصمیم های عجولانش اهمیت نمیداد. یه روز که با مادرش به خرید رفته بود شیفته ی همه ی وسایل های زیبایی شد که توی ویترین مغازه […]