درباره راتا قمی

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that راتا قمی contributed 479 entries already.

نوشته های راتا قمی

,

قصه کارتونی جنی راستگو

روزی روزگاری تو شهر کوچیکی به اسم ریوردیل سه تا دوست به اسم های مونیکا، جنی و گلوریا زندگی می کردن. روزی که قصه ی ما شروع میشه مونیکا به خاطر این که مادرش بهش هدیه داده بود خیلی خوشحال بود… مادر: “مونیکا عجله کن وگرنه مدرسه ات دیر میشه…فکر کردم می خوای تو اتوبوس […]

,

داستان کودکانه ایستگاه هواشناسی هانا

یکی بود یکی نبود. یکی از روزهای بهاری هانا خانوم قصه ما قرار بود که به همراه مامان و بابا به کوه برند. هانا برای رفتن به کوه خیلی ذوق و شوق داشت. ولی اون روز آسمون گرفته بود و هوا ابری .. مامان از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت:” فکر می کنم […]

,

قصه کارتونی بره و گرگ

روزی روزگاری بره ی ناقلایی بود که هرروز خودشو به دردسر های زیادی مینداخت. بره ناقلا: “خدای من سر تا پام گلی و بد بود شده. مامان اصلا از این وضع خوشش نمیاد.” درست تو همون لحظه مادر بره کوچولو از راه رسیدن  و با عصبانیت نگاش کرد… مامان بره: “تو هیچوقت به حرفم گوش […]

,

قصه کارتونی ماجرا های قطره کوچولو

بیش از نیمی از سیاره ی مارو آب فرا گرفته. رودخونه ها، اقیانوس ها و جویبار ها. قصه ی ما هم درست از همینجا شروع میشه. تو اعماق این اقیانوس یه قطره زندگی می کنه… قطره: “خونه ی دوست داشتنی من!” قطره عاشق خونشه. اینجا قشنگ و زیباست. اون عاشق مادرش اقیانوس هم هست. مادر: […]

,

قصه کارتونی شلغم غول پیکر

روزی روزیگاری زن و شوهر پیری توی کلبه ای به اسم عمارت ارباب زندگی می کردن.همونطور که از اسمش معلومه…اون کلبه خونه ی آقای ارباب بود و اینم از آقای ارباب. آقای ارباب مرد سالخوره و بداخلاقی بود. می پرسین چرا بداخلاق بود؟ خب… یکی از بچه ها: “برو خانم مرغه…یالا” یکی از بچه ها: […]

,

قصه کارتونی سرزمین ایموجی ها

به سرزمین ایموجی ها، سرزمین عجیبی که ذایموجی ها توش زندگی می کنند؛ خوش اومدین. این خندست و همونطور که می دونین همیشه داره می خنده. غمگین: “من امروز خیلی غمگینم!” لبخند صاف: “درک می کنم.” غمگین: “فکر نکنم درکم کنی! تو غمگین ترم می کنی.” و ایشونم… خشم: “چرا امروز اینقدر قشنگه! اه!” دلقک: […]

,

قصه کارتونی پیرمرد غرغرو

یکی بود یکی نبود در شهری به نام مووارک مرد پیری زندگی میکرد که اسمش آقای ری بود. برخلاف اسمش، کوچک ترین اثری از روشنایی در رفتار و کردارش نبود. اون از کوچک ترین چیز ها شکایت می کرد و برای تمام اتفاقات بدی که براش پیش میومدن به جای خودش از همه ی اطرافیان […]

,

قصه کارتونی رودولف دماغ قرمز

روزی روزگاری جایی در قطب شمال سنت نیکولاس یا همون بابانوئل با خانوم نوئل و کوتوله هاش و همینطور گوزن هاش زندگی می کرد. البته هنوز هم زندگی می کنن. بابانوئل با کمک کوتوله هاش سخت مشغول آماده کردن هدیه ها بود اما قرار بود اینبار کریسمس با سال های قبل فرق داشته باشه. چیزی […]

,

قصه کارتونی جوجه اردک زشت

بعد ازظهر گرم و آفتابی یه روز تابستونی بود. مامان اردکه یه جای قشنگی زیر درخت کنار برکه پیدا کرد تا تخم بذاره. پنج تا تخم گذاشت، ناگهان متوجه شد یکی از تخم ها با بقیه فرق داره. یکم نگران شد اما منتظر موند تا جوجه هاش از تخم بیرون بیان. بالاخره تو یه صبح […]

,

قصه کارتونی کفاش باهوش

این داستان کفاش فقیریه که با همسرش تو یه دهکده ی کوچیک زندگی می کرد. اون تو دهکده کاری نداشت و طولی نکشید که حتی برای خرید غذا هم پولی نداشتن. بنابراین یک روز کفاش تصمیمی می گیره و به همسرش میگه: کفاش: “دیگه نمی تونم اینجا بمونم. هیچکاری اینجا نیست! باید شانسمو تو یه […]