قصه جذاب و شنیدنی خرگوش ها و روباه ( قسمت اول )
4.2/5 - (33 امتیاز)


 

 

 





يكي بود يكي نبود غير از خدا هیچ‌کس نبود.
در ميان جنگل زيبايي، شهري بود به نام شهر خرگوش‌ها كه ساكنانش همگي خرگوش بودند. در گوشه‌ای از اين شهر، آقا خرگوشه و زن و بچه‌اش در خانه‌ی قشنگي زندگي می‌کردند. آن‌ها يك مزرعه داشتند كه در آن هويج و كلم و كاهو پرورش می‌دادند.
مامان خرگوشه آشپز خوبي بود و غذاهاي خوشمزه‌ای می‌پخت. مامان خرگوشه و باباخرگوشه سه تا بچه داشتند: دوتا دختر و يك پسر. پسرشان بزرگ‌تر بود. اسم او تيزپا و اسم خواهرهايش نمكي و قندي بود. تيزپا خيلي تند می‌دوید و هيچ خرگوشي به او نمی‌رسید.
تيزپا و خواهرانش با بقیه‌ی بچه خرگوش‌ها، هرروز به مدرسه می‌رفتند و خانم خرگوش پيري به آن‌ها درس می‌داد. خانم معلم كمي سختگير بود؛ اما چيزهاي خوبي به بچه خرگوش‌ها يادمي داد. خرگوش‌ها می‌دانستند كه اگر به حرف‌های او خوب گوش كنند و به آن‌ها عمل نمايند، می‌توانند زندگي آرام و بی‌خطری داشته باشند.
خانم معلم درباره‌ی زندگي و عادت‌های همه‌ی حيوانات به آن‌ها گفته بود. حالا خرگوش‌ها می‌دانستند كه روباه حيواني حیله‌گر و دشمن خرگوش‌هاست. می‌دانستند كه لاک‌پشت‌ها آرام و سربه‌زیرند. میمون‌ها بازيگوش و پرسروصدا و زرنگ‌اند و… بله بچه‌ها، خانم معلم علاوه بر درس‌هایی كه به بچه‌ها می‌داد، آن‌ها را وامی‌داشت تا در حياط مدرسه باغچه درست كنند و در آن هويج و كلم و كاهو بكارند. می‌خواست وقتي بچه خرگوش‌ها بزرگ شدند، بتوانند راحت زندگي كنند و به كسي احتياج نداشته نباشند.

در اين ميان تيزپا از اين وضع ناراضي بود. او دلش می‌خواست فقط بدود و بازي كند. از کار کردن در مزرعه‌ی كوچك مدرسه بدش می‌آمد. براي همين هرروز موقع رفتن به مدرسه مادرش را اذيت می‌کرد و می‌گفت:
– «دلم نمی‌خواهد به مدرسه بروم. می‌خواهم بروم توي جنگل و بازي كنم. خانم معلم را دوست ندارم. او درس‌های سختي به ما می‌دهد و وادارمان می‌کند كه همه را ياد بگيريم.»
مامان تيزپا می‌گفت: «تو بچه‌ی تنبلي هستي و براي فرار از درس و مدرسه بهانه می‌آوری. خانم معلم شما، به من هم درس داده و مرا هم باسواد كرده است. من پختن سوپ و بچه‌داری و كار در مزرعه را از او ياد گرفته‌ام. برو، برو و این‌قدر تنبلي نكن. ببين نمكي و قندي چقدر مدرسه را دوست دارند و چقدر با خوشحالي به مدرسه می‌روند.»
آقا خرگوشه هم او را دعوا می‌کرد و می‌گفت: «بچه جان، اين حرف‌ها چيه می‌زنی؟ مدرسه رفتن خيلي مهم است؛ اگر به مدرسه نروي بی‌سواد و نادان می‌مانی و خرگوش نادان به درد نمی‌خورد. نمی‌تواند دشمنانش را بشناسد و از دست آن‌ها فرار كند. نمی‌تواند مزرعه‌اش را آباد كند و گرسنه می‌ماند. برو، برو و درست را بخوان تا بفهمي كه مدرسه رفتن چقدر خوب است.»
آن‌وقت تيزپا با گوش‌های آويزان و چشم‌های گريآن‌همراه خواهرانش به مدرسه می‌رفت و تا می‌توانست تنبلي می‌کرد.
يك روز كه بازهم با مامانش حرف می‌زد و می‌خواست به مدرسه نرود، روباهي كه يواشكي به شهر خرگوش‌ها وارد شده بود و خودش را پشت خانه‌ی آن‌ها پنهان كرده بود، حرف‌هایشان را شنيد و فهميد كه تيزپا مدرسه را دوست ندارد.
آن روز نمكي و قندي كه ديرشان شده بود، منتظر تيزپا نماندند و خودشان دويدند و رفتند، اما تيزپا بعدازآن‌ها از خانه خارج شد و به‌جای رفتن به مدرسه، به‌سوی درختان انبوه جنگل رفت تا براي خودش بگردد و بازي كند. وقتي ميان جنگل رسيد، روباه كه او را تعقيب می‌کرد، مقابلش ظاهر شد و سلام كرد. تيزپا ترسيد و خواست فرار كند كه روباه خنديد و گفت:
– «دوست كوچولوي من، چرا فرار می‌کنی؟ من كاري با تو ندارم. من می‌دانم كه تو مدرسه را دوست نداري. آمده‌ام به تو كمك كنم.»
تيزپا با تعجب پرسيد: «تو از كجا می‌دانی كه من مدرسه را دوست ندارم؟» روباه جواب داد: «از اينكه امروز به‌جای رفتن به مدرسه، داري توي جنگل پرسه می‌زنی.»
تيزپا گفت: «اما من از خانم معلم شنیده‌ام كه روباه‌ها دشمن خرگوش‌ها هستند.»

روباه خنديد و گفت: «شايد بعضي از روباه‌ها از خرگوش‌ها به‌عنوان غذا استفاده كنند ولي من يك روباه گياهخوار هستم و غذايم كاهو، كلم، هويج، شلغم و انواع ديگر سبزی‌هاست. اگر به خانه‌ام بيايي می‌بینی كه چه باغچه‌ی قشنگي دارم و چه سبزی‌های خوشمزه‌ای در آن
کاشته‌ام. من هم مثل تو از مدرسه بدم می‌آمد. براي همين به مدرسه نرفتم و مشغول كار در باغچه‌ام شدم. درس و مدرسه چه فایده‌ای دارد؟ آن‌ها با اين معلم‌های سختگير و بداخلاق!»
تيزپا كه می‌دید روباه با او كاري ندارد و با مهرباني حرف می‌زند، از حرف‌های او خوشش آمد. حرف‌هایش را باور كرد و همراه او به لانه‌اش رفت. روباه راست می‌گفت. او يك باغچه پر از هويج و انواع سبزی‌های خوشمزه داشت. خانه‌اش هم خيلي قشنگ بود. روباه او را به خانه‌ی كوچكش كه ديوارهاي قرمز و در سبز داشت و داخل آن‌هم چند تا صندلي راحت و ميز و تختخواب ديده می‌شد برد و شروع به پذيرايي كرد. آن‌قدر خوراکی‌های خوشمزه به تيزپا داد كه تيزپا خوابش گرفت و رفت روي تختخواب نرم و راحت گرفت و خوابيد. وقتي بيدار شد، روباه بازهم به او غذا داد. روباه آن‌قدر مهربان بود كه تيزپا با خودش گفت:
– «نمی‌دانم چرا خانم معلم گفته روباه‌ها دشمن ما هستند؛ من كه جز مهرباني از اين روباه چيزي ندیده‌ام و دلم نمی‌خواهد ديگر به خانه‌ام برگردم. همین‌جا پيش روباه می‌مانم و از خوراکی‌های خوشمزه‌اش می‌خورم و بازي می‌کنم. ديگر مجبور نيستم به مدرسه بروم.»
اما بچه‌ها، بشنويد از خانواده‌ی تيزپا؛
آن‌ها وقتي ديدند كه تيزپا گم شده، سخت نگران شدند. آقا و مامان خرگوش با برفي و نمكي و بقیه‌ی دوستانشان، همه‌جا را دنبال او گشتند، اما پيدايش نكردند. آمدند پيش خانم معلم تا او راهنمایی‌شان كند.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





11 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *