یکی بود یکی نبود در یک دهکده سرسبز و زیبا دختری به نام سالی زندگی میکرد .سالی روزها به باغ جلوی خونشون میرفت و با اسباب بازی هاش بازی میکرد ، اون یه سرگرمی دیگه ای هم داشت بچه ها،سالی خیلی دوست داشت که با ماشین قدیمی پدربزرگش که تو حیاط پشتی خونه پارک شده بود بازی کنه. دوستای سالی هم از بازی کردن با ماشین قدیمی پدربزگ سالی خیلی خوششون میومد به خاطر همین اونا هم پیش سالی میرفتن و با همدیگه شروع میکردن به بازی کردن با ماشین قدیمی.
یک روز که سالی تو حیاط خونشون مشغول بازی با ماشین قدیمی بود صدای پدرش رو شنید که داشت با تلفن صحبت میکرد.سالی شنید که پدر داشت میگفت :” میشه لطفا یه ماشین یدک کش بفرستین و این ماشین رو به اسقاطی آباد ببرین؟”
سالی وقتی اینو شنید خیلی ناراحت شد، صورتش قرمز شد و چشماش پر از اشک شدن بچه ها اون مجبور بود هر چی سریع تر یه کاری انجام بده .
وقتی دوستای سالی اومدن تا باهاش بازی کنن ، سالی سرشو پایین انداخته بود و خیلی ناراحت و غمگین بود.وقتی سالی ماجرا رو برای دوستاش تعریف کرد اونا هم ناراحت شدن و سرشونو پایین انداختن.
سامی گفت :” اگر ماشینو قایم کنیم چی؟” سارا گفت:” اما اون خیلی سنگینه،ما چطوری میتونیم ماشین رو از سر جاش تکون بدیم؟” سلیمان گفت :” نمیشه به یه راه حل دیگه فکر کنیم؟”
ناگهان سالی با خوشحالی گفت :” من میدونم ، ما باغ رو با اون ماشین قدیمی تزئین میکنیم. تمام چیزی که لازم داریم یک مقداری پوله که باهاش کلی وسیله بخریم.”
دوستای سالی از این راه حل خوشحال شدن و با نظر سالی موافقت کردن. بعد اونا تمام پولی که همراهشون داشتن رو روی یک تکه دستمال کاغذی ریختن .بعد از اینکه پولاشون رو شمردن به فروشگاه رفتن . آیا اونا به اندازه کافی پول داشتن بچه ها؟
سالی از آقای فروشنده مقداری رنگ ماشین خواست. آقای فروشنده گفت :” شما به اندازه کافی پول دارید که دوتا سطل رنگ و یک فرچه بخرید”
سالی و دوستاش بعد از اینکه از مغازه رنگ فروشی بیرون اومدن قرار گذاشتن که فردا صبح برای رنگ زدن ماشین قدیمی دورهم جمع بشن.
صبح روز بعد دوستای سالی با لباس کار توی باغ دورهمدیگه جمع شدن. اونا لاستیکای قدیمی ماشن رو دراوردن و با یکیشون تاب درست کردن و توی بقیه لاستیکا هم گل و گیاه کاشتن.
ظهر که شد اونا شیشه های شکسته ماشین رو ازش جدا کردن و اونارو روی دیوار باغ کنار هم چسبوندن و بهشون شکل دادن.
عصر که شد سالی به همراه دوستاش صندلی های چرمی ماشین رو واکس زدن و تمیزشون کردن تا حسابی درخشان و براق شدن.
اونا همچنین به نوبت با یه دونه قلم مویی که داشتن ماشین رو رنگ زدن و نقاشی کردن.
سالی و دوستاش بعد از گذروندن کل روز برای تمیز کردن ماشین خیلی خسته بودن ،اما ماشین هنوز کاملا تمیز نشده بود و روی بدنه اش کلی خط و خش داشت.هنوز کارهای زیادی بود که اونا باید انجامش میدادن اما ناگهان…
اونا صدای یک کامیون یدک کش رو شنیدن که داشت کم کم به خونه سالی نزدیک میشد.
سالی نمیدونست چه کاری بایدانجام بده بچه ها ، اون از ناراحتی زیاد ساکت شدو شروع کرد به گریه کردن واشک ریختن.
اما سالی در یک لحظه تصمیم گرفت که تسلیم نشه و یه کار دیگه ای رو هم به عنوان آخرین کار امتحان کنه. اون دست خودشو تو سطل رنگ فرو برد و شروع کرد به نقاشی کردن و رنگ زدن بدنه ماشین. دوستای سالی هم که دیدن اون داره ماشین رو رنگ میکنه کمکش کردن و با دستاشون شروع کردن به نقاشی کردن بدنه ماشین.
وقتی کامیون یدک کش رسید و پارک کرد پدر سالی از خونه بیرون اومد.اون به ماشین نگاه کرد و یه عالمه نقش های دستی کوچولو و رنگی رنگی روی بدنه ماشین دید و بعد نگاهش به دست های رنگی بچه ها افتاد.
بعد پدر سالی لبخندی زد و گفت :” این خیلی عالیه ! اجازه بدین این ماشین رو توی باغ نگهداریم ،نظر شماها چیه؟” بچه ها با شنیدن این حرف هورای بلندی کشیدن و شروع کردن به تشویق کردن و شادمانی کردن.
صبح روز بعد وقتی که رنگ روی ماشین خوب خوب خشک شده بود بچه ها با شادی و خوشحالی با ماشین شروع به بازی کردن و حسابی خوش گذروندن.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





خیلی دوست داشتم عالی بود🤩😍
ممنون از شما
مرسی برا بچه ها خوندم خوششون اومد مرسی از وولک
سپاس از شما همراه عزیز
ععالی بود چقدر لذت بخش بود😀😀😀😃😃
ممنون از نظر لطف شما
بسیارزیباوجذاب
ممنون از شما
خیلی خوب بهش عشق بستم پویان ۶ ساله از کرج …
عالی عالی.مادوست شماهستیمو منتظر قصه هاتون من علیسان هستم پنج ساله دوستتون دارم
ممنون از شما دوست عزیز و مهربان
من علی 6 ساله از تهرانماین قصه خیلی قشنگ بود.ممنونم
ممنون از شما علی مهربان
سپاس از شما عالی بود 🌹💖
ممنون از نظر خوبتون
قصه خوبي بود
ممنونم دوست مهربان
سلام من وانیا ۹ ساله هستم عالی بود من عاشق قصه های شما هستم و هر شب قصه های شما رو گوش میکنم ممنون از وولک
سلام وانیای عزیزم! چه عالی
ممنون از همراهی شما با وولک!
سلام من وانیا ۹ ساله هستم عالی بود من عاشق قصه های شما هستم و هر شب قصه های شما رو گوش میدم ممنون از وولک😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
سلام وانیا جان، ممنونم که به قصه های وولک گوش میکنی عزیزم
سلام منم آرتاهستم ۶سالمه منم ماشینمونو دوسدارم
خیلی هم عالی آرتای عزیزم
خیلی قشنگ بود لطفاً قصه های بیشتری بزارید ممنون
حتما آرمین عزیز
ممنون که نظرتو برامون نوشتی
سلام ممنون خیلی خوشم اومد عالی بود❤️❤️❤️
سلام ممنونم که نظرتو برامون نوشتی آرمین جان
خیلی عالی بود❤️❤️❤️
تشکر
بد نبود
ممنون که نظرتو نوشتی دوست خوبم
ممنون از زحماتتون
ممنون که با ما همراهی دوست قشنگم
ممنون
تشکر علی جان
عالی بود بیشتر از اینا بزارید🍜🍙🍡
خیلی ممنونم از نظرت دوست من
قصه های بیشتر رو میتونی در وولک پلاس دنبال کنی عزیزم
داستان خیلی جالبی بود💚
من خیلی دوستش دارم
❤️
خیلی عالی بود ممنون
❤️
قصه ماشین را دوست داشتم
مولیان ۶ ساله از زنجان هستم
🩷🧡💛💚💙🩵💜🤎🫶🫶🫶👏👏👏💍💍💍💎
😍😍😍😍