یکی بود یکی نبود . نیک و نیلا خواهر و برادر بودند که از صبح تا شب با هم مشغول بازی بودند و شب که می شد با خوشحالی عروسک های پشمالوشون رو بغل می کردند و منتظر می شدند تا مامان براشون کتاب داستان بخونه تا خوابشون ببره ..

نیک و نیلا کلی عروسک نرم و پشمالو داشتند: میومیو، سگ پاکوتاه، فیل رنگی رنگی، اژدهای سبز، کوالای تنبل، پنگوین قلمبه، جغدی و داینا دایناسوره ..

این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
ولی محبوبترین عروسک برای نیک و نیلا فیل رنگی رنگی و نرم بود. هر شب نیک و نیلا به همراه فیلی و بقیه عروسک ها توی تخت منتظر شنیدن کتاب قصه می شدند.. حتی عروسک ها هم عاشق قصه بودند. اما مشکل از اونجایی شروع می شد که نیک و نیلا چون از صبح تا شب مشغول بازی و بپر بپر بودند موقع خواب خیلی خسته می شدند و هنوز مامان چند صفحه از کتاب رو نخونده بود که هر دوشون خوابشون می برد! مامان هم با لبخند کتاب رو می بست و به آرومی اونها رو می بوسید، چراغ رو خاموش می کرد و میرفت..

خلاصه اینطوری بود که نه فقط نیک و نیلا بلکه عروسک ها هم هیچ وقت آخر قصه ها رو نمی شنیدند و این اونها رو غمگین می کرد..
یکی از شبها که نیک و نیلا مثل همیشه زود خوابشون برد و مامان کتاب رو بست، پنگوین قلمبه اخمهاش رو توی هم کرد و گفت:” من که آخر سر نفهمیدم جغد قصه بادکنک قرمزش رو پیدا کرد یا نه؟”

سگ پاکوتاه آهی کشید و گفت:” هیچ وقت نمی فهمیم .. این هم مثل بقیه قصه ها نصفه موند..”

فیلی گوشهای بزرگش رو تکون داد و گفت:” حیف که هیچ کدوم از ما خوندن بلد نیستیم وگرنه خودمون آخر قصه رو می خوندیم..” همه عروسک ها با شنیدن این حرف ساکت شدند و به فیلی خیره شدند..
پنگوین با هیجان گفت:” فکر بدی هم نیست ! یکی از ما باید خوندن یاد بگیره ! اینطوری خودمون می تونیم همه داستان ها رو بخونیم!”
همه عروسک ها مشغول پچ پچ با هم شدند ، هر کس چیزی می گفت:” یعنی کی میتونه خوندن یاد بگیره؟” ” خوندن که کار راحتی نیست!” ” اصلا چطوری باید خوندن یاد بگیریم ” و …
بعد همگی زل زدند به فیلی! فیلی خودش رو تکونی داد و گفت:” حالا چرا همه به من نگاه می کنید؟”

پنگوین خنده ریزی کرد و گفت:” به نظر من فیلها خیلی باهوشن و هیچ چیزی رو فراموش نمی کنند!” سگ پاکوتاه سرش رو خاروند و گفت:” به نظر من هم فیلها خیلی خوب می تونند چیزهای جدید یاد بگیرند!”

فیلی که چاره ای نداشت خرطومش رو تکونی داد و گفت:” منظورتون اینه که من باید خوندن یاد بگیرم؟ اووووممم .. باشه سعیم رو می کنم ..”
اون شب کتاب قصه در مورد شامپانزه ای بود که از باغ وحش فرار کرده بود ولی راه خونش رو پیدا نمی کرد.. نیک و نیلا مثل همیشه قبل از اینکه قصه تموم بشه خوابشون برد! عروسک ها با ناامیدی به هم نگاه کردند و گفتند:” یعنی باز هم آخر قصه رو نمی فهمیم..”

مامان به آرومی چراغ رو خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت. نیک و نیلا به خواب عمیقی فرو رفته بودند و احتمالا داشتند خواب شامپانزه قصه رو میدیدند.. فیلی یکدفعه فکری به ذهنش رسید . سرش رو به صورت نیک که توی خواب عمیقی بود نزدیک کرد و آروم توی گوشش زمزمه کرد:” لطفا به من خوندن یاد بده ..” وهمین جمله رو توی گوش نیلا هم گفت..

صبح روز بعد وقتی نیک و نیلا از خواب بیدار شدند در مورد خواب بامزه ای که دیده بودند با هم حرف میزدند. اونها خواب دیده بودند که فیلی می خواد خوندن یاد بگیره! بعد هر دو با هم خندیدند..

نیک با هیجان کارت های کلماتی که مدرسه بهشون داده بود رو آورد و گفت:” فیلی میتونه با این کارت کلمه های آسون شروع کنه و خوندن یاد بگیره ..” روی کارت ها نوشته بود : بزرگ، کوچک، سگ، خانه، موش، گربه ، کلاه، قرمز و بازی ..
بعد هر دو با هم خندیدند و گفتند:” یالا فیلی شروع کن به خوندن!”
نیک کلمه های ” سگ” و ” بزرگ” رو توی دستش گرفت و گفت:” فیلی سعی کن بخونی .. اینجا نوشته سگ بزرگ!” فیلی در حالیکه روی تخت ولو می شد با خودش گفت:” اما من اصلا از سگ بزرگ خوشم نمیاد!”

حالا نوبت نیلا بود که کارت های کلمه رو برداره و به فیلی یاد بده.. اون کارت های ” موش ” و ” خونه ” رو برداشت و گفت:” یک موش توی خونه ! چه بامزه!” فیلی نگاهی به کارتها کرد و با خودش گفت:” اوووه من اصلا از یک موش توی خونه خوشم نمیاد..” و دوباره روی تخت ولو شد..

همه عروسکها آروم و ساکت زیر تخت منتظر بودند و به حرفهای نیک و نیلا گوش میدادند. پنگوین به آرومی گفت:” هی فیلی، چیزی یاد گرفتی؟” فیلی لبخند زد و گفت:” یه چیزهایی یاد گرفتم .. سگ بزرگ و یک موش توی خونه! ”

سگ پا کوتاه با هیجان گفت:” اووه این خودش می تونه یک قصه جذاب باشه !”
اون شب کتاب قصه در مورد خرگوشی بود که دنبال هویج می گشت ولی نیک و نیلا و همه عروسک ها زود خوابشون برد..

این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
فیلی هر روز خواندن کلمه های جدید رو تمرین می کرد و حالا می تونست خیلی از کلمه ها رو بخونه.. با اینکه فیلی از خوندن این همه کلمه جدید خیلی خوشحال بود ولی باز هم نمی تونست یک داستان کامل رو بخونه تا بفهمند آخر قصه ها چی میشه ..
یک شب همونطور که نیک و نیلا فیلی رو بغل کرده بودند و به خواب فرو رفته بودند فیلی آروم در گوششون زمزمه کرد:” ازتون ممنونم که به من خوندن یاد دادید… ولی من و بقیه عروسکها آرزو داریم که آخر قصه ها رو بشنویم ولی مامانتون هیچ وقت آخر قصه ها رو نمی خونه ! میشه ازش خواهش کنید که آخر قصه ها رو برای ما بخونه؟ ”

نیک و نیلا صبح روز بعد با ذوق و شوق در مورد خوابی که دیده بودند و خواهشی که فیلی داشت با مامان حرف زدند.. به نظر مامان خوندن قصه برای عروسک ها کار خنده داری بود ولی با این حال اون شب یک کتاب قصه رو کامل برای عروسک ها خوند.. البته اگر راستش رو بخواهید اون تندتر از همیشه کتاب می خوند تا بتونه کل کتاب رو تموم کنه ..

وقتی کتاب قصه تموم شد پنگوین سرش رو پایین انداخت و گفت:” به نظر من مامان نیک و نیلا می تونست خیلی بهتر از این کتاب بخونه! اون امشب خیلی تند کتاب خوند! تازه خیلی از صفحه ها رو هم جا انداخت.. فکر کنم بهترین راه همینه که فیلی برای ما داستان بخونه .. فیلی اوضاع خوندنت چطوره؟”
فیلی لبخندی زد و گفت:” عالیه! من هر روز دارم کلی کلمه جدید یاد میگیرم من الان حتی اژدها و دایناسور و کوالا رو هم می تونم بخونم ! ”
همه عروسک ها با اشتیاق به حرفهای فیلی گوش میدادند.. جغد با ناراحتی گفت:” پس تو حالا اسم همه مون رو می تونی بخونی به غیر از من؟”
فیلی خندید و گفت:” اوووه نه اسم تو که راحتترین کلمه است جغدی!” بعد همگی حیوانات خوشحال شدند و گفتند:” آخ جون! فیلی می تونه اسم همه ما رو بخونه … ”

از اون روز به بعد فیلی با سعی و تلاش تونست کلمه های بیشتری یاد بگیره .. حالا اون نه تنها میتونست اسم همه دوستهاش رو بخونه بلکه می تونست آخر خیلی از قصه ها رو هم برای بقیه ی عروسک ها بخونه و دیگه هیچ وقت عروسک ها از زود خوابیدن نیک و نیلا ناراحت نشدند چون می دونستند فیلی خوندن بلده و آخر قصه ها رو براشون می خونه..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




عاالی بود
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی دوست خوبم
داستان خیلی خوبی بود.مرسی❤️
خواهش میکنم دوست خوبم
مثل همیشه عالی بود
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
سلام خاله صدف ممنون😘🙏قصه قشنگ
و اموزنده ای بود💗
سلام دوست عزیزم
خیلی ممنونم که نظرت رو برام نوشتی دوست عزیزم
عالیییییییی
ممنونم از نظرت عزیزم
من از قصه شما خیلی خوشم آمد
فقط چرا توی قصه تون نیک و نیلا زود میخوابیدن
من همیشه تا آخر قصه های شما بیدار می مونم
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
نیک و نیلا زود خوابشون میبرد دیگه
ممنون که تا آخر قصه همراه ما هستی
عالی بود ممنونم من و دخترم هرشب منتظر قصه های جدیدتون هستیم❤️❤️❤️
چه عالی
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
ممنون 🐘🦕🦖✔️❤️💙🧡💛🤍💚💚💜💞💕💖💗💓
خواهش میکنم دوست عزیزم
عالی بود من و دخترم هرشب منتظر داستانهای زیبای شما هستیم.❤️❤️
چه عالی
خیلی خوشحالم که با قصه های ما همراهی عزیزم
عالی بود عالی
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
قصتون عالی بود. منم یه عروسک فیل دارم اسمش هم فیلی هست… آنیا 🐘🌈🌻🍃🏵️💮
چه عالی
خیلی ممنونم که نظرت رو برام نوشتی دوست خوبم
سلام.قصه رو دوست داشتم🙂
سلام دوست خوبم
ممنونم از نظرت دوست عزیزم
سلام خاله صدف.ممنون از قصه ی فیلی و نیک و نیلا.خیلی قشنگ بود 🌹🌹🌹❤️❤️❤️💙💙💙♥️♥️♥️🌹🌹🌹
سلام دوست خوبم
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
عالیییییی
تشکر میکنم از نظرت عزیزم
خوب💕💕
ممنونم از نظرت عزیزم
سلام قصه ی خیلی قشنگی بود مرسی خاله صدف 🏳️🌈🏳️🌈🥰🥰🥰🤩🤩😍😍👍👍💋💋💯💯💯💯💯💯💯💯💯❤️❤️❤️❤️❤️❤️🌹🌹🌹🌹🌹❤️💯💯💯💯💯💯💯💯💯نمره رو می دم
٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩
ممنونم عالی بود
💕💕💕مرسی که به قصه گوش کردین دوستای قشنگم
فوقولاده بود ممنون 😁😁😁😝
جالب بود خاله
ممنونم عزیزم
سلام خیلی خوب بود 😍😍
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
مثل کلاس اولی ها که با تلاش و تمرین میتونند خواندن و یاد بگیرند🐘🐧🦉🐕
❤️
عالی بود.ولی طولانی
😍😍