4.3/5 - (11 امتیاز)
برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید

یکی بود یکی نبود توی چمنزار یک خوک صورتی زندگی می کرد به اسم پنی.. پنی هر روز عصر به کنار دریاچه میرفت و قدم میزد، بعد زیر سایه درخت سیبی که کنار دریاچه بود می نشست و استراحت می کرد و از دیدن دریاچه لذت می برد.. پنی عاشق این گوشه دنج و آرومی بود که پیدا کرده بود و با خودش می گفت:” چه منظره زیبایی!!  اینجا بهترین جا برای نشستن و فکر کردنه ..”

این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری این قصه رو کامل صوتی بشنوی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

یک روز عصر وقتی پنی به کنار درخت سیب اومد دید که یک روباه زیر درخت و دقیقا همون جایی که پنی همیشه می نشست نشسته و داره چرت می زنه! پنی اخم هاش رو توی هم کرد و به روباه گفت:” سلام .. من پنی هستم ، من همیشه اینجا مینشستم..”

روباه لای چشمهاش رو باز کرد و گفت:” سلام پنی ، از دیدنت خوشحالم ..” بعد هم بدون اینکه از جاش تکون بخوره دوباره چشمهاش رو بست و خوابید..

پنی با خودش فکر کرد:” مثل اینکه این روباه نمی خواد از اینجا بلند بشه ..حالا من کجا بنشینم و دریاچه رو تماشا کنم؟!”

بعد تصمیم گرفت هر طور شده روباه رو از اونجا فراری بده ، برای همین از درخت بالا رفت و شروع کرد به تکون دادن شاخه ها!

سیب ها دونه دونه از شاخه ها جدا می شدند و تالاپ تالاپ روی سر روباه می افتادند.. پنی با خودش گفت:” حتما الان دیگه بلند میشه و از اینجا میره ..”

روباه وقتی چشمش به سیبهای قرمز آبدار افتاد یکی از اونها رو برداشت و شروع به خوردن کرد و با خوشحالی گفت:” اوووه چه سیب های خوشمزه ای ! تو از کجا می دونستی که من عاشق سیبم؟!”

پنی که حالا دیگه عصبانی شده بود یک تیکه چوب از پشت درخت برداشت و به پشت روباه زد و سعی کرد که اون رو از جاش بلند کنه ..

اما روباه نه تنها از جاش بلند نشد تازه انگار قلقلکش  هم اومده بود و شروع به خندیدن کرد و گفت:” وااای تو خیلی بامزه ای… من عاشق قلقلکم ..”

پنی واقعا نمی دونست باید چیکار کنه، اون همینطور که داشت فکر می کرد چشمش به یک کرم ابریشم بزرگ افتاد. بعد یک دفعه چشمهاش برق زد و گفت:” فهمیدم چطوری بترسونمش !!!”

پنی کرم رو برداشت و نزدیک روباه رفت . روباه داشت چرت می زد ، پنی کرم رو روی گردن روباه انداخت. اما روباه باز هم از جاش تکون نخورد و فقط به آرومی کرم رو از روی لباسش برداشت و گفت:” سلام کرم کوچولو! تو اینجا چیکار می کنی؟”

پنی حالا دیگه خسته و کلافه شده بود. اون هر راهی که به ذهنش میرسید رو امتحان کرده بود ترسوندن ، ضربه زدن، سر و صدا کردن و .. اما هیچ کدوم فایده ای نداشت و روباه هنوز همونجا بود. حالا فقط یک راه مونده بود اینکه راحت و مستقیم حرفش رو به روباه بزنه.. پنی جلوی روباه ایستاد و با عصبانیت گفت: ” یالا از اینجا بلند شو! اینجا جای منه !”

روباه با تعجب به پنی نگاه کرد بعد لبخندی زد و گفت:” اوه واقعا متاسفم.. من نمی دونستم که اینجا جای تویه..” بعد در حالیکه از جاش بلند میشد گفت:” میتونی دوباره سر جات بنشینی..”

این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری این قصه رو کامل صوتی بشنوی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

پنی که از رفتار روباه جا خورده بود سرش رو پایین انداخت و گفت:” متاسفم مجبور شدم تو رو از اینجا بلند کنم … آخه میدونی اینجا برای من یک جای مخصوصه..یک جای دنج و آروم که مدتهاست هر روز عصر اینجا می نشینم و دریاچه رو نگاه می کنم.. من اینجا احساس آرامش می کنم..”

روباه سرش رو تکون داد و گفت:” تو درست می گی.. بهت حق میدم پنی..” بعد هم آروم از اونجا دور شد. پنی از اینکه به جای همیشگی اش برگشته بود خیلی خوشحال بود. بعد زیراندازش رو انداخت و روی زمین نشست و مشغول تماشای دریاچه شد.

مدت زیادی نگذشته بود که پنی احساس تنهایی کرد.. اون با خودش فکر کرد :”کاش روباه هنوز اینجا بود میتونستیم با هم حرف بزنیم و از تنهایی درمی اومدم ..”

پنی از دور روباه رو دید و با صدای بلند داد زد:” روباه برگرد.. بیا کارت دارم..” وقتی روباره برگشت پنی با لبخند گفت:” اگه دوست داری تو هم می تونی اینجا بنشینی و با همدیگه دریاچه رو تماشا کنیم .. اینجا از این به بعد جای هر دوی ماست..”

روباره که از این حرف خوشحال شده بود کنار پنی نشست و گفت:” چه خوب.. ازت ممنونم..” اونها کنار هم دریاچه ی زیبا رو تماشا کردند و از سیبهای آبدار و شیرین خوردند و با هم کلی حرف زدند..

اون روز عصر تمام مدت پنی و روباه مشغول حرف زدن و خندیدن بودند.. از اون روز به بعد اونها به دوستهای خوبی برای هم تبدیل شدند که هر روز کنار دریاچه و زیر درخت سیب همدیگه رو می دیدند و در کنار هم وقتشون رو می گذروندند…

پنی از اینکه جای دنجش رو با روباه تقسیم کرده بود خیلی خوشحال بود.. اون حالا یک دوست خوب داشت که می تونست در کنارش لذت ببره و احساس تنهایی نکنه ..

بله بچه ها جونم من فکر می کنم تقسیم کردن چیزهایی که داریم با دوستهامون واقعا لذت بخشه .. حتی بعضی وقتها لذت بخش تر از زمانی هست که تنهایی از اون چیز استفاده می کنیم .. نظر شما چیه ؟

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

35 پاسخ
  1. علی
    علی می گوید:

    ممنون خاله جونم این قصه هم خیلی خوب بود،از طرف علی کوچولو🌹💖🙏😘😘😘😘😘😘😘😀😀😀😀😀😘🎅🎅🎅🎅🎅

    پاسخ
  2. ثمین سیفی
    ثمین سیفی می گوید:

    سلام من همه قصه هارا بی صورت صوتی میزنم ولی نمیدونم چجوری تمام قصه های صوتی را بشنوم

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      دوست قشنگم با کلیک روی دکمه ورود میتونی به وولک پلاس وارد بشی و همه قصه های صوتی رو گوش بدی

      پاسخ
  3. نسرین
    نسرین می گوید:

    من وسایلم و با دختر داییم دلسا ، تقسیم میکنم … آنیا 🦊🐷🐽💕💞💓💗💖💝💛💚💙💜🤎🖤🤍♥️

    پاسخ
  4. آبتین
    آبتین می گوید:

    خیلی فشنگ بود و اموزنده. فقط کاش به جای روباه از حیوان دیگر اسنغاده میکردند. پسرم از من پرسید که مگه روباه مبتونه با حیوانات دوست بشه؟ اون حیوانات را میخوره.

    پاسخ
  5. آترینا
    آترینا می گوید:

    سلام خاله صدف خیلی ممنون از قصه قشنگتون😘🎈💋 من همون آترینام باز این قصه رو خوندم و باز روی من اثر گذاشت من واقعا با خوندن این قصه اشکم در میاد و قلبم هم به درد میاد 🥺🥲واقعا این قصتون قشنگه عالی هستش

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *